715.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دربند کسی باش که دربند حسین است
#عاشقانه_مذهبی
⇨@FZ1389
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم میمرما نگی نگفتم ابلفضل..💔
⇨@FZ1389
حاجمهدیرسولی
خطاببهاوناییکهکربلانرفتنمیگه :
الهیبمیرمبرادلت . . .
چجوریزندهای!💔:)
⇨@FZ1389
آقای امام رضا
ما خسته ایم ، خسته به معنای واقعی
دل های ما شکسته ، به معنای واقعی ..
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
#امام_رضا
⇨@FZ1389
عشق تو ناب ترین
عشق جهان است حسین
دم به دم هر نفسی
با تو صفا خواهم کرد
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- من حتی بعد مرگم دوست دارم🫀-
⇨@FZ1389
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اینجا صدایت میزنم
تو از آنجا بغلم کن
امام رضا جانم
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
#امام_رضای_قلبم
⇨@FZ1389
| - #حـَضرتحـُسین .
-
در کارهایت
چنان رفتار کن که ،
گویا در حالِ
بازخواستِ کردارِ زشت و
نیکت هستی 🦦🌹 .
ــــــــــــ ــــــ ــــ
- بحارالأنوار .
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتشصتوششم فصل شانزدهم رزمندههای کمسن و سالتر با دیدن من و بچهها انگار که به یا
#دخترشینا
#قسمتشصتوهفتم
فصل شانزدهم
بعد از رفتن بچهها، شیر سمیه را دادم و او را خواباندم. خودم هم لباسهای کثیف را توی تشتی ریختم تا ببرم حمام و بشویم که یکدفعه صدای وحشتناکی ساختمان را لرزاند. همه سراسیمه از اتاق بیرون آمدند. بچهها از ترس جیغ میکشیدند. تشت را گذاشتم زمین و دویدم پشت پنجره. قسمتی از پادگان توی گرد و خاک گم شده بود. خانمها سر و صدا میکردند و به اینطرف و آنطرف میدویدند. نمیدانستم چهکار کنم. این اولین باری بود پادگان بمباران میشد. خواستم بروم دنبال بچهها که دوباره صدای انفجار دیگری آمد و انگار کسی هلم داده باشد، پرت شدم به طرف پایین اتاق. سرم گیج میرفت؛ اما به فکر بچهها بودم. تلوتلوخوران سمیه را برداشتم و بدوبدو دویدم طبقهی اول. سمیه ترسیده بود. گریه میکرد و آرام نمیشد. بچهها هنوز داشتند توی همان اتاق بازی میکردند. آنقدر سرگرم بودند که متوجهی صدای بمب نشده بودند. خانمهای دیگر هم سراسیمه پایین آمدند. بچهها را صدا کردیم که دوباره صدای انفجار دیگری ساختمان را لرزاند. این بار بچهها متوجه شدند و از ترس به ما چسبیدند. یکی از خانمها اتاق به اتاق رفت و همه را صدا کرد وسط سالن طبقهی اول. ده پانزده نفری آدم بزرگ بودیم و هفت هشتتایی هم بچه. بوی تند باروت و خاک سالن را پر کرده بود. بچهها گریه میکردند. ما نگران مردها بودیم. یکی از خانمها گفت: تا خط خیلی فاصله نداریم. اگر پادگان سقوط کند، ما اسیر میشویم. با شنیدن این حرف دلهرهی عجیبی گرفتم. فکر اسارت خودم و بچهها بدجوری مرا ترسانده بود. وقتی اوضاع کمی آرام شد، دوباره به طبقهی بالا رفتیم. پشت پنجره ایستادیم و ردّ دودها را گرفتیم تا حدس بزنیم کجای پادگان بمباران شده که یکدفعه یکی از خانمها فریاد زد: نگاه کنید آنجا را، یا امام هشتم! چند هواپیما در ارتفاع پایین در حال پرواز بودند. ما حتی رها شدن بمبهایشان را هم دیدیم. تنها کاری که در آن لحظه از دستمان بر میآمد، این بود که دراز بکشیم روی زمین. دستها را روی سرمان گذاشته و دهانمان را باز کرده بودیم. فریاد میزدیم: بچهها! دستها را روی سرتان بگذارید. دهانتان را نبندید. خدیجه و معصومه و مهدی از ترس به من چسبیده بودند و جیک نمیزدند. اما سمیه گریه میکرد. در همان لحظات اول، صدای گرومپ گرومپ انفجارهای پشت سر هم زمین را لرزاند. با خودم فکر میکردم دیگر همه چیز تمام شد. الان همه میمیریم. یکربعی به همان حالت دراز کشیدیم. بعد یکییکی سرها را از روی زمین بلند کردیم. دود اتاق را برداشته بود. شیشهها خرد شده بود، اما چسبهایی که روی شیشهها بود، نگذاشته بود شیشهها روی زمین یا روی ما بریزد. همان توی پنجره و لابهلای چسبها خرد شده و مانده بود. خدا را شکر کردیم کسی طوری نشده. صداهای مبهم و جورواجوری از بیرون میآمد. یکی از خانمها گفت: بیایید برویم بیرون. اینجا امن نیست. بلند شدیم و از ساختمان بیرون آمدیم. دود و گرد و غبار به قدری بود که به زور چند قدمیِمان را میدیدیم. مانده بودیم حالا کجا برویم. یکی از خانمها گفت: چند روز پیش که نزدیک پادگان بمباران شد، حاجآقای ما خانه بود. گفت اگر یک موقع اوضاع خراب شد، توی خانه نمانید. بروید توی درههای اطراف. بعد از خانههای سازمانی، سیم خاردارهای پادگان بود. اما در جایی قسمتی از آن کنده بود و هر بار که با صمد یا خانمها میرفتیم پیادهروی، از آنجا عبور میکردیم؛ اما حالا با این همه بچه و این اضطراب و عجله، گذشتن از لای سیمخاردار و چالهچولهها سخت بود. بچهها راه نمیآمدند. نق میزدند و بهانه میگرفتند. نیمساعتی از آخرین بمباران گذشته بود. ما کاملاً از پادگان دور شده بودیم و به رودخانهی خشکی رسیده بودیم که رویش پلی قدیمی بود. کمی روی پل ایستادیم و از آنجا به پادگان و خانههای سازمانی نگاه کردیم که ناگهان چند هواپیما را وسط آسمان دیدیم. هواپیماها آنقدر پایین آمده بودند که ما به راحتی میتوانستیم خلبانهایشان را ببینیم. حتم داشتیم خلبانها هم ما را میدیدند. از ترس ندانستیم چطور از روی پل دویدیم و خودمان را رساندیم زیر پل. کمی بعد دوباره صدای چند انفجار را شنیدیم. یکی از خانمها ترسیده بود. میگفت: اگر خلبانها ما را ببینند، همینجا فرود میآیند و ما را اسیر میکنند. هر چه برایش توضیح میدادیم که روی این زمینها هواپیما نمیتواند فرود بیاید، قبول نمیکرد و باز حرف خودش را میزد و بقیه را میترساند. ما بیشتر نگران خانمی بودیم که باردار بود. سعی میکردیم از خاطراتمان بگوییم یا تعریفهایی بکنیم تا او کمتر بترسد؛ اما هواپیماها ولکن نبودند. تقریباً هر نیمساعت هفت هشتتایی میآمدند و پادگان را بمباران میکردند.