eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
13هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
اَللّهُمَّ ارْزُقْنا حرم‌ حرم حرم‌
اَللّهُمَّ ارْزُقْنا کربلا، کربلا، کربلا... دوای دردمه... کربلا کربلا کربلا علت اشکای منه... کربلا کربلا کربلا🥀💔
- 🏷 │− حضرت آقا تعریف میکنن ؛ در یکی از سفرهاشون [ به جنوبِ کشور برای ِ بازدید از مناطق ِ جنگی ] بعد از ورود ِ ماشین به جاده‌ خاکی آقا به راننده میگن که : « من به رانندگی علاقه دارم و دوست دارم رانندگی کنم ،- بعداز چند دقیقه ای به یه ایستِ بازرسی میرسن و آقا ماشینو نگه میدارن ؛ تا زنجیر و بندازن . یه سربازی هم اونجا بود که بنده خدا ظاهراً تازه کار بوده 😂❤️‍🩹، اومد جلو و عرض ادب و احترام به خدمت آقا ، بعدم گفت اجازه بدید هماهنگ کنم و رفت و به دژبان گفت : [ طفلک سربازه 🤣🤣] به دژبان گفت : قربان آدم مهمی تشریف آوردند ! + کیه ؟ − سربازه دستپاچه گفت : نمیدونم کیه ؟! ولی میدونم که خیلی خیلی مهمه ! + دژبان گفت : اگه نمیشناسیش پس از کجا میدونی که خیلی مهمه ؟ − سربازه گفت : نمی دونم کیه ولی هرکی هست آیت الله خامنه ای رانندشه 🤣🤣🤣❤️‍🔥. به قول ِ حضرت ِ آقا : برای خندوندنِ دیگران ، میشه از خاطره ی خنده داری استفاده کرد که در اون از تحقیر ِکردن ِدیگران استفاده نشه 🦦🌹. ۱۳۹۶٫۱۱٫۲۹ ⇨@FZ1389
تو این گرما فقط چای می‌چسبه🦦😂
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الانه وقت کربلا:> هر کسی که کنارته خیلی خوشبخته کربلا❤️‍🩹🫀. ⇨@FZ1389
+ شرح حال ؟ - دلتنگ مشهد و پریشان کربلا :)💔
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌هفتادوپنجم فصل شانزدهم فردای آن روز با هواپیما برگشتیم تهران. توی فرودگاه یک پیکان
فصل شانزدهم زمستان سال 1364 بود. بار آخری که به مرخصی آمد، گفتم: صمد! این‌بار دیگر باید باشی. به قول خودت این آخری ا‌ست‌ها. قول داد. اما تا آن روز که ماه آخر بارداری‌ام بود نیامده بود. شام بچه‌ها را که دادم، طفلی‌ها خوابیدند. اما نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد. رفتم خانه‌ی همسایه‌مان، خانم دارابی، خیلی با هم عیاق بودیم، چون همسر او هم در جبهه بود، راحت‌تر با هم رفت‌وآمد می‌کردیم. اغلب شب‌ها یا او خانه‌ی ما بود یا من به خانه‌ی آن‌ها می‌رفتم. اتفاقاً آن شب مهمان داشت و خواهرشوهرش پیشش بود. یک‌دفعه خانم دارابی گفت: فکر کنم امشب بچه‌ات به دنیا می‌آید. حالت خوب است؟! گفتم: خوبم. خبری نیست. گفت: می‌خواهی با هم برویم بیمارستان؟! به خنده گفتم: نه... این دفعه تا صمد نیاید، بچه دنیا نمی‌آید. ساعت دوازده بود که برگشتم خانه‌ی خودمان. با خودم گفتم: نکند خانم دارابی راست بگوید و بچه امشب دنیا بیاید. به همین خاطر همان نصف‌شبی خانه را تمیز کردم. لباس و وسایل بچه را آماده گذاشتم. بعد رفتم بخوابم. اما مگر خوابم می‌برد. کمی توی جا غلت زدم که صدای در بلند شد. خوشحال شدم. گفتم حتماً صمد است. اما صمد کلید داشت. رفتم و در را باز کردم. خانم دارابی بود. گفت: صدای آژیر آمبولانس شنیدم، فکر کردم دنبالت آمده‌اند. گفتم: نه، فعلاً که خبری نیست. خانم دارابی گفت: دلم شور می‌زند. امشب پیشت می‌مانم. هنوز نیم‌ساعتی نگذشته بود که حس کردم واقعاً درد دارد سراغم می‌آید. یک ساعت بعد حالم بدتر شد. طوری که خانم دارابی رفت خواهرشوهرش را از خواب بیدار کرد، آورد پیش بچه‌ها گذاشت. ماشینی خبر کرد و مرا برد بیمارستان. همین‌ که معاینه‌ام کردند، مرا فرستادند اتاق زایمان و یکی دو ساعت بعد بچه به دنیا آمد.
فصل شانزدهم فردا صبح همسایه‌ها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتاق را تمیز می‌کرد، یکی به بچه‌ها می‌رسید، یکی غذا می‌پخت و چند نفری هم مراقب خودم بودند. خانم دارابی کسی را فرستاد سراغ شینا و حاج‌آقایم. عصر بود که حاج‌آقا تنهایی آمد. مرا که توی رختخواب دید، ناراحت شد. به ترکی گفت: دختر عزیز و گرامی بابا! چرا این‌طور به غریبی افتادی. عزیز‌کرده‌ی بابا! تو که بی‌کس و کار نبودی. بعد آمد و کنارم نشست و پیشانی سردم را بوسید و گفت: چرا نگفتی بچه‌ات به دنیا آمده. گفتند مریضی! شینا هم حالش خوش نبود نتوانست بیاید. همان شب حاج‌آقایم رفت دنبال برادرشوهرم، آقا شمس‌اللّه که با خانمش همدان زندگی می‌کردند. خانم او را آورد پیشم. بعد کسی را فرستاد دنبال شینا و خودش هم کارهای خرید بیرون را انجام داد. یک هفته‌ای گذشته بود. شینا حالش خوش نبود. نمی‌توانست کمکم کند. می‌نشست بالای سرم و هی خودش را نفرین می‌کرد که چرا کاری از دستش بر نمی‌آید. حاج‌آقایم این وضع را که دید، شینا را فرستاد قایش. خواهرها هم دو سه روز اول ماندند و رفتند سر خانه و زندگی‌شان. فقط خانم آقا‌شمس‌اللّه پیشم بود، که یکی از همسایه‌ها آمد و گفت: حاج‌آقایتان پشت تلفن است. با شما کار دارد. معصومه، زن آقا‌شمس‌اللّه، کمکم کرد و لباس گرمی تنم پوشاند و چادرم را روی سرم انداخت. دستم را گرفت و رفتیم خانه‌ی همسایه.
2 پارت از کتاب دختر شینا خدمت شما عزیزان❤️‍🩹👆
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍🏼نصیحت امشب: چه بخای چه نخای چه دیر چه زود، ادما به سمت لیاقتاشون میرن..
✍🏼نصیحت امشب: یه روزی خاک ، قدر بارون رو می‌دونه، ولی اون روز دیگه بارون نمیباره!
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہ‌امروز گذشت . . ݪف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ