eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌هفتادوهفتم فصل شانزدهم فردا صبح همسایه‌ها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتاق
فصل شانزدهم گوشی تلفن را که برداشتم، نفسم بالا نمی‌آمد. صمد از آن‌طرف خط گفت: قدم جان تویی؟! گفتم: سلام. تا صدایم را شنید، مثل همیشه شروع کرد به احوال‌پرسی؛ می‌خواست بداند بچه به دنیا آمده یا نه؛ اما انگار کسی پیشش بود و خجالت می‌کشید. به همین خاطر پشت سر هم می‌گفت: تو خوبی، سالمی، حالت خوب است؟! من هم از او بدتر چون زن همسایه و معصومه کنارم نشسته بودند، خجالت می‌کشیدم بگویم: آره. بچه به دنیا آمده. می‌گفتم: من حالم خوب است. تو چطوری؟! خوبی؟! سالمی؟! معصومه با ایما و اشاره می‌گفت: بگو بچه به دنیا آمد، بگو. از همسایه خجالت می‌کشیدم. معصومه که از دستم کفری شده بود، گوشی را گرفت و بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: حاج‌آقا! مژده بده. بچه به دنیا آمد. قدم راحت شد. صمد آن‌قدر ذوق‌زده شده بود که یادش رفت بپرسد حالا بچه دختر است یا پسر. گفته بود: خودم را فردا می‌رسانم. از فردا صبح چشمم به در بود. تا صدای تقه‌ی در می‌آمد، به هول از جا بلند می‌شدم و می‌گفتم حتماً صمد است. آن روز که نیامد، هیچ. هفته‌ی بعد هم نیامد. دو هفته گذشت. از صمد خبری نشد. همه رفته بودند و دست‌تنها مانده بودم؛ با پنج تا بچه و کلی کار و خرید و پخت و پز و رُفت و روب. خانم دارابی تنها کسی بود که وقت و بی‌وقت به کمکم می‌آمد. اما او هم گرفتار همسرش بود که به تازگی مجروح شده بود. صبح زود بنده‌ی خدا می‌آمد کمی به من کمک می‌کرد. بعد می‌رفت سراغ کارهای خودش. گاهی هم می‌ایستاد پیش بچه‌ها تا به خرید بروم.
فصل شانزدهم آن روز صبح، خانم دارابی مثل همیشه آمده بود کمکم. داشتم به بچه‌ها می‌رسیدم. آمد، نشست کنارم و کمی درددل کرد. شوهرش به سختی مجروح شده بود. از طرفی خیلی هم برایش مهمان می‌آمد. دست‌تنها مانده بود و داشت از پا درمی‌آمد. گرم تعریف بودیم که یک‌دفعه در باز شد و برادرم آمد توی اتاق. من و خانم دارابی از ترس تکانی خوردیم. برادرم که دید زن غریبه توی خانه هست، در را بست و رفت بیرون. بلند شدم و رفتم جلوی در. صمد و برادرم ایستاده بودند پایین پله‌ها. خانم دارابی صدای سلام و احوال‌پرسی ما را که شنید، از اتاق بیرون آمد و رفت. برادرم خندید و گفت: حاجی! ما را باش. فکر می‌کردیم به این‌ها خیلی سخت می‌گذرد. بابا این‌ها که خیلی خوش‌اند. نیم‌ساعت است پشت دریم. آن‌قدر گرم تعریف‌اند که صدای در را نشنیدند. صمد گفت: راست می‌گوید. نمی‌دانم چرا کلید توی قفل نمی‌چرخید. خیلی در زدیم. بالاخره در را باز کردیم. همین که توی اتاق آمدند، صمد رفت سراغ قنداقه‌ی بچه. آن را برداشت و گفت: سلام! خانمی یا آقا؟! من بابایی‌ام. مرا می‌شناسی؟! بابای بی‌معرفت که می‌گویند، منم. بعد به من نگاه کرد. چشمکی زد و گفت: قدم جان! ببخشید. مثل همیشه بدقول و بی‌معرفت و هر چه تو بگویی. فقط خندیدم. چیزی نمی‌توانستم پیش برادرم بگویم. به برادرم نگاه کرد و گفت: سفارش ما را پیش خواهرت بکن. برادرم به خنده گفت: دعوایش نکنی. گناه دارد. بچه‌ها که صمد را دیده بودند، مثل همیشه دوره‌اش کرده بودند. همان‌طور که بچه‌ها را می‌بوسید و دستی روی سرشان می‌کشید، گفت: اسمش را چی گذاشتید؟! گفتم: زهرا. تازه آن وقت بود که فهمید بچه‌ی پنجمش دختر است. گفت: چه اسم خوبی، یا زهرا!
2 پارت از کتاب دختر شینا خدمت شما عزیزان❤️‍🩹👆
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها بدویید بلیط تهیه کنید فردا قراره بریم اکران فیلم‌.سالن ارشاد کلی خوش بگذرونیم😍❤️‍🔥
❬مَن‌گِردِجَھـٰان‌گشتِہ‌اَم‌وهیچ‌نَدیدَم عِشقی بجُز عًِشُّق حُسِین
⇨@FZ1389
- منم همینطورعزیزم منم‌همینطور((:🫠💔 .' ⇨@FZ1389
ولی این قسمت مختارنامه:🫴🏽😭💔 منم‌همینطور کیان منم همینطور ‌"
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہ‌امروز گذشت . . ݪف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀 یه‌نیم‌نگاهی‌به‌پست‌ها شبتون‌در‌پناه‌اللّٰه .❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا