دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
-
فلسطین ،
روایت
مظلومیتی
است ؛ که وجدان ِ
بیدار
بشریت را صدا میزنـَد ؛ 🤍🧋
-
- | شهیدآوینی >
⇨@FZ1389
-
تا وقتی ، پیامک ِ
تموم
شدن نت
وجووُود داره ، با من از
شکست
عشقی حرف نزنید . 🦦🥤 .
-
⇨@FZ1389
با تمام وجود ؛
فروا الى الحسين .
فروا الى الحسين .
فروا الى الحسين .
حال هوایِ این روزهایِ ما:
بخدا اگه نبرینم کربلا میرم خودم تو سامانه سماح ثبت نام میکنممم💔':((
⇨@FZ1389
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برسان این گدا را اربعین کربلا ❤️🩹
⇨@FZ1389
در عقل نمیگنجد این نکته که در عالم
لب تشنه کسی مانَد با مَنصبِ سقایی!.
⇨@FZ1389
552.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزوم! . .
درسته! ارزوم! (:
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتهشتادوسوم فصل هفدهم فردای آن روز نزدیکهای ظهر بود که چند تا بچه از توی حیاط فریا
#دخترشینا
#قسمتهشتادچهارم
فصل هفدهم
مادرشوهرم روبهروی صمد نشسته بود. سرش را روی پاهای او گذاشته بود. گریه میکرد و میپرسید: صمد جان! مگر من داداشت را به تو نسپردم؟! صمد همچنان سرش را پایین انداخته بود و گریه میکرد. مردها آمدند. زیر بازوی صمد را گرفتند و او را بردند توی اتاق مردانه. جلو رفتم و کمک کردم تا خواهرشوهر و مادرشوهرم و صدیقه را ببریم توی اتاق. از بین حرفهایی که این و آن میزدند، متوجه شدم جنازهی ستار مانده توی خاک دشمن. صمد با این که میتوانسته جسد را بیاورد، اما نیاورده بود. به همین خاطر مادرشوهرم ناراحت بود و یکریز گریه میکرد و میگفت: صمد! چرا بچهام را نیاوردی؟! آخر شب وقتی خانه خلوت شد؛ صمد آمد پیش ما توی اتاق زنانه. کنار مادرش نشست. دست او را گرفت و بوسید و گفت: مادر جان! مرا ببخش. من میتوانستم ستارت را بیاورم؛ اما نیاوردم. چون به جز ستار، جسد برادرهای دیگرم روی زمین افتاده بود. آنها هم پسر مادرشان هستند. آنها هم خواهر و برادر دارند. اگر ستار را میآوردم، فردای قیامت جواب مادرهای شهدا را چی میدادم. اگر ستار را میآوردم، فردای قیامت جواب برادرها و خواهرهای شهدا را چی میدادم. میگفت و گریه میکرد. تازه آن وقت بود متوجه شدم پشت لباسش خونی است. به خواهرشوهرم با ایما و اشاره گفتم: انگار صمد مجروح شده.