eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
13هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
- فلسطین ، روایت مظلومیتی است ؛ که وجدان ِ بیدار بشریت را صدا میزنـَد ؛ 🤍🧋 - - | شهید‌آوینی > ⇨@FZ1389
- تا وقتی ، پیامک ِ تموم شدن نت وجووُود داره ، با من از شکست عشقی حرف نزنید . 🦦🥤 . - ⇨@FZ1389
با تمام وجود ؛ فروا الى الحسين . فروا الى الحسين . فروا الى الحسين .
حال هوایِ این روزهایِ ما: بخدا اگه نبرینم کربلا میرم خودم تو سامانه سماح‌ ثبت نام میکنممم💔':(( ⇨@FZ1389
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برسان این گدا را اربعین کربلا ❤️‍🩹 ⇨@FZ1389
در عقل نمی‌گنجد این نکته که در عالم لب تشنه کسی مانَد با مَنصبِ سقایی!. ⇨@FZ1389
نظریه نامحبوب ولی شاید درست : به سوپرایز کننده بیشتر خوش میگذره تا کسی که سوپرایز میشه ⇨@FZ1389
پس چرا اینقدر لف میدید🥺
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌هشتاد‌وسوم فصل هفدهم فردای آن روز نزدیک‌های ظهر بود که چند تا بچه از توی حیاط فریا
فصل هفدهم مادرشوهرم روبه‌روی صمد نشسته بود. سرش را روی پاهای او گذاشته بود. گریه می‌کرد و می‌پرسید: صمد جان! مگر من داداشت را به تو نسپردم؟! صمد همچنان سرش را پایین انداخته بود و گریه می‌کرد. مردها آمدند. زیر بازوی صمد را گرفتند و او را بردند توی اتاق مردانه. جلو رفتم و کمک کردم تا خواهرشوهر و مادرشوهرم و صدیقه را ببریم توی اتاق. از بین حرف‌هایی که این و آن می‌زدند، متوجه شدم جنازه‌ی ستار مانده توی خاک دشمن. صمد با این‌ که می‌توانسته جسد را بیاورد، اما نیاورده بود. به همین خاطر مادرشوهرم ناراحت بود و یک‌ریز گریه می‌کرد و می‌گفت: صمد! چرا بچه‌ام را نیاوردی؟! آخر شب وقتی خانه خلوت شد؛ صمد آمد پیش ما توی اتاق زنانه. کنار مادرش نشست. دست او را گرفت و بوسید و گفت: مادر جان! مرا ببخش. من می‌توانستم ستارت را بیاورم؛ اما نیاوردم. چون به جز ستار، جسد برادرهای دیگرم روی زمین افتاده بود. آن‌ها هم پسر مادرشان هستند. آن‌ها هم خواهر و برادر دارند. اگر ستار را می‌آوردم، فردای قیامت جواب مادرهای شهدا را چی می‌دادم. اگر ستار را می‌آوردم، فردای قیامت جواب برادرها و خواهرهای شهدا را چی می‌دادم. می‌گفت و گریه می‌کرد. تازه آن وقت بود متوجه شدم پشت لباسش خونی است. به خواهرشوهرم با ایما و اشاره گفتم: انگار صمد مجروح شده.