eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مطمئنم بعد از دیدن این کلیپ ‌صورتت خیسِ از اشک.. ⇨@FZ1389
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سنجاب تنها حیوانی که وقتی عاشق میشه؛♥️ برای جفتش گل میبره! همینقدر قشنگ:) 🌸 ⇨@FZ1389
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از مشکلات ازدواج یه کره ای با غیر کره ای 🍜💍🥺😂 ⇨@FZ1389
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پلیس واقعی رو چطورمیشه از جمع تشخیص داد؟! 😎 ⇨@FZ1389
ستاد یزید بودن🤣💔 ⇨@FZ1389
خیلی گرمه😭 ⇨@FZ1389
به روایت همرزم شهید: یکی از ویژگی های محسن که اورا از دیگران متمایز می کرد ، مقید بودنش بود.؛ این قضیه بارها به من ثابت شد. به طور مثال گاهی اوقات مجبور بودیم در خانه های مردم سوریه بمانیم یا از آنها به عنوان سنگر استفاده کنیم. هنگام نماز که می شد شهید حججی از ساختمان بیرون می رفت یا در حیاط به اقامه نمازش می پرداخت تا مبادا نمازش شبهه ای داشته باشد.. در بحث حرام و حلال و رعایت شرعیات نیز بسیار انسان مقیدی بود. علاقه ی شهید حججی به حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) و اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) کافی بود که وی را راهی سوریه کند! ⇨@FZ1389
از ساعت ۲ تا الان خوابیدم خستگی دراومد😍🤪
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌هشتادوپنجم فصل هفدهم صمد مجروح شده بود. اما نمی‌گذاشت کسی بفهمد. رفت و لباسش را عو
فصل هفدهم بعد از شام صدایم کرد. طوری که صدیقه متوجه نشود، آماده شدم و آمدم توی حیاط و دور از چشم همه دویدم بیرون. دنبالم آمد توی کوچه و گفت: چرا می‌دوی؟! گفتم: نمی‌خواهم صدیقه مرا با تو ببیند. غصه می‌خورد. آهی کشید و زیر لب گفت: آی ستار، ستار! کمرمان را شکستی به خدا. با آن‌که بغض گلویم را گرفته بود، گفتم: مگر خودت نمی‌گویی شهادت لیاقت می‌خواهد. خوب ستار هم مزد اعمالش را گرفت. خوش به حالش. صمد سری تکان داد و گفت: راست می‌گویی. به ظاهر گریه می‌کنم؛ اما ته دلم آرام است. فکر می‌کنم ستار جایش خوب و راحت است. من باید غصه‌ی خودم را بخورم. داشتم از درون می‌سوختم. برای بچه‌های صدیقه پرپر می‌زدم. اما دلم می‌خواست غصه‌ی صمد را کم کنم. گفتم: خوش به حالش. کاشکی ما را هم شفاعت کند. همین‌که به خانه‌ی خواهرم رسیدیم، بچه‌ها که صمد را دیدند، مثل همیشه دوره‌اش کردند. مهدی نشسته بود بغل صمد و پایین نمی‌آمد. سمیه هم خودش را برای صمد لوس می‌کرد. خدیجه و معصومه هم سر و دستش را می‌بوسیدند. به بچه‌ها و صمد نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. صمد مرا که دید، انگار فکرم را خواند. گفت: کاش سمیه‌ی ستار را هم می‌آوردیم. طفل معصوم خیلی غصه می‌خورد. گفتم: آره. ماشاءاللّه خوب همه چیز را می‌فهمد. دلم بیشتر برای او می‌سوزد تا لیلا. لیلا هنوز خیلی کوچک است. فکر نکنم درست و حسابی بابایش را بشناسد. صمد بچه‌ها را یک‌دفعه رها کرد. بلند شد و ایستاد و گفت: سمیه را یک چند وقتی با خودت ببر همدان. شاید این‌طوری کمتر غصه بخورد.