#دخترشینا
#قسمتهشتادوهفتم
فصل هفدهم
فردای آن روز رفتیم همدان. صمد میگفت چند روزی سپاه کار دارم. من هم برای اینکه تنها نماند، بچهها را آماده کردم. سمیهی ستار را هم با خودمان بردیم. توی راه بچهها ماشین را روی سرشان گذاشته بودند. بازی میکردند و میخندیدند. سمیهی ستار هم با بچهها بازی میکرد و سرگرم بود. گفتم: چه خوب شد این بچه را آوردیم. با دلسوزی به سمیه نگاه کرد و چیزی نگفت. گفتم: تو دیدی چهطور شهید شد؟! چشمهایش سرخ شد. همانطور که فرمان را گرفته بود و به جاده نگاه میکرد، گفت: پیش خودم شهید شد. جلوی چشمهای خودم. میتوانستم بیاورمش عقب... خواستم از ناراحتی درش بیاورم، دستی روی کتفش زدم و گفتم: زخمت بهتر شده. با بیتفاوتی گفت: از اولش هم چیز قابلی نبود. با دست محکم پانسمان را فشار دادم. نالهاش در آمد. به خنده گفتم: این که چیز قابلی نیست. خودش هم خندهاش گرفت. گفت: این هم یک یادگاری دیگر. آی کربلای چهار! گفتم: خواهرت میگفت یک هفتهای توی یک کشتی سوخته گیر افتاده بودی. برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت: یک هفته! نه بابا. خیلی کمتر، دو شبانهروز. گفتم: برایم تعریف کن. آهی کشید. گفت: چی بگویم؟! گفتم: چهطور شد. چهطور توی کشتی گیر افتادی؟!
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غلط کردم ....
#دلبرعراقی
⇨@FZ1389
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
مـَحبوبم ، حالا که قراره آبم قطع
کنن
اگه منبع آب ، بالای
۲۵۰۰ لیتر
نداشته باشی
کنسلی عسیسم ، کنسـِللل .💀💘
-
⇨@FZ1389
اگه درگیر خریدِ
دینار،کتونی،روسری،کولهپشتی هستی
تو واقعا خوشبختی:))
⇨@FZ1389
ولی بیا حاجت من و بکن روا ؛
پیاده اربعین بیام دوباره کربلا ..
⇨@FZ1389
واقعا چرا نمیفهمید داخل گرما ۴۰ درجه نباید برق ها رو قطع کنید😐💔
ماشاالله روز های زوج بعدازظهر برق نداریم
روزهای فرد هم یا صبح ها یا شب ها ، بسه خوب😐