eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌هشتادوهفتم فصل هفدهم فردای آن روز رفتیم همدان. صمد می‌گفت چند روزی سپاه کار دارم.
فصل هفدهم گفت: ستار شهید شده بود. عملیات لو رفته بود. ما داشتیم شکست می‌خوردیم. باید بر می‌گشتیم عقب. خیلی از بچه‌ها توی خاک عراق بودند. شهید یا مجروح شده بودند. آتش دشمن آن‌قدر زیاد بود که دیگر کاری از دست ما برنمی‌آمد. به آن‌هایی که سالم مانده بودند، گفتم برگردید. نمی‌دانی لحظه‌ی آخر چه‌قدر سخت بود؛ وداع با بچه‌ها، وداع با ستار. یک لحظه سرش را روی فرمان گذاشت. فریاد زدم: چه‌کار می‌کنی؟! مواظب باش! زود سرش را از روی فرمان برداشت. گفت: شب عجیبی بود. اروند جرز کامل بود. با حمید حسین زاده دو نفری باید بر می‌گشتیم. تا زانو توی گل بودیم. یک دفعه چشمم افتاد به کشتی سوخته‌ای که به گل نشسته بود. حالا عراقی‌ها ردّ ما را گرفته بودند و با هر چه دم دستشان بود، به طرفمان شلیک می‌کردند. گلوله‌های توپ، کشتی را سوراخ‌سوراخ کرده بود. از داخل آن سوراخ‌ها خودمان را کشاندیم تو. نزدیک‌های صبح بود. شب سختی را گذرانده بودیم. تا صبح چشم روی هم نگذاشته بودیم. جایی برای خودمان پیدا کردیم تا بتوانیم دور از چشم دشمن یک کمی بخوابیم. نیرویی برایمان نمانده بود. حسابی تحلیل رفته بودیم. گفتم: پس دلهره‌ی من و مادرت بی‌خودی نبود. همان وقتی که ما این قدر دلهره داشتیم، ستار شهید شده بود و تو زخمی. انگار توی این دنیا نبود. حرف‌های من را نمی‌شنید. حتی سر و صدای بچه‌ها و شیطنت‌هایشان حواسش را پرت نمی‌کرد. همین طور پشت سر هم خاطراتش را به یاد می‌آورد و تعریف می‌کرد.
فصل هفدهم از صبح چهارم دی توی کشتی بودیم؛ بدون آب و غذا. منتظر شب بودیم تا یک‌طوری بچه‌ها را خبر کنیم. شب که شد، من زیرپوشم را در آوردم و طرف بچه‌های خودمان تکان دادم. اتفاقاً نقشه‌ام گرفت. بچه های خودی ما را دیدند. گروهی هم برای نجاتمان آمدند، اما آتش دشمن و جریان آب نگذاشت به کشتی نزدیک بشوند. رو کرد به من و گفت: حسین آقای بادامی را که می‌شناسی؟! گفتم: آره، چه‌طور؟! گفت: بنده‌ی خدا بلندگویی را گذاشته بود جلوی رود و طوری که صدایش به ما برسد، دعای صباح را می‌خواند. آن‌جا که می‌گوید یا ستارالعیوب، ستار را سه چهار بار تکرار می‌کرد که بگوید ستار! ما حواسمان به تو است. تو را داریم. یک بار هم به ترکی خیلی واضح گفت منتظر باش، شب برای نجاتتان به آب می‌زنیم. خندید و گفت: عراقی‌ها از صدای بلندگو لجشان گرفته بود. به جان خودت قدم، دوهزار خمپاره را خرج بلندگو کردند تا آن را زدند. گفتم: بالاخره چه‌طور نجات پیدا کردی؟! گفت: شب ششم دی ماه بود. نیروهای 33 المهدی شیراز به آب زدند. بچه‌های تیز و فرز و ورزیده‌ای بودند. آمدند کنار کشتی و با زیرکی نجاتمان دادند. دوباره خندید و گفت: بعد از این‌که بچه‌ها ما را آوردند این‌طرف آب، تازه عراقی‌ها شروع کردند به شلیک. ما توی خشکی بودیم و آن‌ها کشتی را نشانه گرفته بودند.
فصل هفدهم کمی که گذشت، دست کرد توی جیبش؛ قرآن کوچکی که موقع رفتن توی جیب پیراهنش گذاشته بودم، درآورد و بوسید. گفت: این را یادگاری نگه دار. قرآن سوراخ و خونی شده بود. با تعجب پرسیدم: چرا این‌طوری شده؟! دنده را به سختی عوض کرد. انگار دستش نا نداشت. گفت: اگر این قرآن نبود الان منم پیش ستار بودم. می‌دانم هر چی بود، عظمت این قرآن بود. تیر از کنار قلبم عبور کرد و از کتفم بیرون آمد. باورت می‌شود؟! قرآن را بوسیدم و گفتم: الهی شکر. الهی صدهزار مرتبه شکر. زیرچشمی نگاهم کرد و لبخندی زد. بعد ساکت شد و تا همدان دیگر چیزی نگفت؛ اما من یک‌ریز قرآن را می‌بوسیدم و خدا را شکر می‌کردم. همین‌ که به همدان رسیدیم، ما را جلوی در پیاده کرد و رفت و تا شب برنگشت. بچه‌ها شام خورده بودند و می‌خواستند بخوابند که آمد؛ با چند بسته پفک و بیسکویت. نشست وسط بچه‌ها. آن‌ها را دور و بر خودش جمع کرد. با آن‌ها بازی می‌کرد. دانه‌دانه پفک توی دهانشان می‌گذاشت. از رفتارش تعجب کرده بودم. انگار این صمد همان صمد صبح یا دیروزی نبود. اخلاق و رفتارش از این‌رو به آن‌رو شده بود. سمیه‌ی ستار را قلقلک می‌داد. می‌بوسید. می‌خندید و با او بازی می‌کرد. فردا صبح رفتیم قایش. عصر گفت: قدم! می‌خواهم بروم منطقه. می‌آیی با هم برگردیم همدان؟ گفتم: تو که می‌خواهی بروی جبهه، مرا برای چی می‌خواهی؟! چند روزی پیش صدیقه می‌مانم و بر می‌گردم. گفت: نه، اگر تو هم بیایی، مادرم شک نمی‌کند. اما اگر تنهایی بروم، می‌فهمد می‌خواهم بروم جبهه. گناه دارد بنده‌ی خدا. دل‌شکسته است.
3 پارت از کتاب دختر شینا خدمت شما عزیزان❤️‍🩹👆
50.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از زندگی و شهادت 🌹شهید والامقام امیرسیفی🌹 از شهدای سرافراز انتظامی استان همدان در جنگ تحمیلی رژیم منحوس صهیونی به خاک وطن🇮🇷 ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
• زیارت یعنی همین همسر مصطفی صدرزاده رفتیم قم دیدن خانواده یکی از شهدای افغانستانی. گفت:《اگه امشب
• امتحان خدا جلو رومونه، اونی بعدا سرش بالاست و سینش جلو ، که اینجا نمره منفی نگیره، حواسمون باشه شرمنده آقا نشیم..🍂 ⇨@FZ1389
• اگر می‌خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سربرنید. زندگینامه شهدا را بخوانید. سعی کنید در روحیه‌ی خود شهادت طلبی را پرورش دهید..🍁 • ⇨@FZ1389
ایرانی‌نیستی‌اگه‌این‌یه‌بارتو‌کمرت‌نرفته‌باشه 💔 ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا