#دخترشینا
#قسمتهشتادونهم
فصل هفدهم
از صبح چهارم دی توی کشتی بودیم؛ بدون آب و غذا. منتظر شب بودیم تا یکطوری بچهها را خبر کنیم. شب که شد، من زیرپوشم را در آوردم و طرف بچههای خودمان تکان دادم. اتفاقاً نقشهام گرفت. بچه های خودی ما را دیدند. گروهی هم برای نجاتمان آمدند، اما آتش دشمن و جریان آب نگذاشت به کشتی نزدیک بشوند. رو کرد به من و گفت: حسین آقای بادامی را که میشناسی؟! گفتم: آره، چهطور؟! گفت: بندهی خدا بلندگویی را گذاشته بود جلوی رود و طوری که صدایش به ما برسد، دعای صباح را میخواند. آنجا که میگوید یا ستارالعیوب، ستار را سه چهار بار تکرار میکرد که بگوید ستار! ما حواسمان به تو است. تو را داریم. یک بار هم به ترکی خیلی واضح گفت منتظر باش، شب برای نجاتتان به آب میزنیم. خندید و گفت: عراقیها از صدای بلندگو لجشان گرفته بود. به جان خودت قدم، دوهزار خمپاره را خرج بلندگو کردند تا آن را زدند. گفتم: بالاخره چهطور نجات پیدا کردی؟! گفت: شب ششم دی ماه بود. نیروهای 33 المهدی شیراز به آب زدند. بچههای تیز و فرز و ورزیدهای بودند. آمدند کنار کشتی و با زیرکی نجاتمان دادند. دوباره خندید و گفت: بعد از اینکه بچهها ما را آوردند اینطرف آب، تازه عراقیها شروع کردند به شلیک. ما توی خشکی بودیم و آنها کشتی را نشانه گرفته بودند.
#دخترشینا
#قسمتنود
فصل هفدهم
کمی که گذشت، دست کرد توی جیبش؛ قرآن کوچکی که موقع رفتن توی جیب پیراهنش گذاشته بودم، درآورد و بوسید. گفت: این را یادگاری نگه دار. قرآن سوراخ و خونی شده بود. با تعجب پرسیدم: چرا اینطوری شده؟! دنده را به سختی عوض کرد. انگار دستش نا نداشت. گفت: اگر این قرآن نبود الان منم پیش ستار بودم. میدانم هر چی بود، عظمت این قرآن بود. تیر از کنار قلبم عبور کرد و از کتفم بیرون آمد. باورت میشود؟! قرآن را بوسیدم و گفتم: الهی شکر. الهی صدهزار مرتبه شکر. زیرچشمی نگاهم کرد و لبخندی زد. بعد ساکت شد و تا همدان دیگر چیزی نگفت؛ اما من یکریز قرآن را میبوسیدم و خدا را شکر میکردم. همین که به همدان رسیدیم، ما را جلوی در پیاده کرد و رفت و تا شب برنگشت. بچهها شام خورده بودند و میخواستند بخوابند که آمد؛ با چند بسته پفک و بیسکویت. نشست وسط بچهها. آنها را دور و بر خودش جمع کرد. با آنها بازی میکرد. دانهدانه پفک توی دهانشان میگذاشت. از رفتارش تعجب کرده بودم. انگار این صمد همان صمد صبح یا دیروزی نبود. اخلاق و رفتارش از اینرو به آنرو شده بود. سمیهی ستار را قلقلک میداد. میبوسید. میخندید و با او بازی میکرد. فردا صبح رفتیم قایش. عصر گفت: قدم! میخواهم بروم منطقه. میآیی با هم برگردیم همدان؟ گفتم: تو که میخواهی بروی جبهه، مرا برای چی میخواهی؟! چند روزی پیش صدیقه میمانم و بر میگردم. گفت: نه، اگر تو هم بیایی، مادرم شک نمیکند. اما اگر تنهایی بروم، میفهمد میخواهم بروم جبهه. گناه دارد بندهی خدا. دلشکسته است.
50.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از زندگی و شهادت 🌹شهید والامقام امیرسیفی🌹 از شهدای سرافراز انتظامی استان همدان در جنگ تحمیلی رژیم منحوس صهیونی به خاک وطن🇮🇷
#شهید_امیر_سیفی
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
• زیارت یعنی همین همسر مصطفی صدرزاده رفتیم قم دیدن خانواده یکی از شهدای افغانستانی. گفت:《اگه امشب
•
امتحان خدا جلو رومونه،
اونی بعدا سرش بالاست و سینش جلو ،
که اینجا نمره منفی نگیره،
حواسمون باشه شرمنده آقا نشیم..🍂
#شهید_مصطفی_صدرزاده
⇨@FZ1389
•
اگر میخواهید کارتان برکت پیدا کند
به خانواده شهدا سربرنید.
زندگینامه شهدا را بخوانید.
سعی کنید در روحیهی خود شهادت طلبی
را پرورش دهید..🍁
•
#شهید_مصطفی_صدرزاده
⇨@FZ1389
میثم مطیعیشب های جمعه میگیرم هواتو.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
شب های جمعه میگیرم هواتو💔
🎙حاج میثم مطیعی