eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
راه‌نـجـات..؟! +فَـرّوااِلَۍ‌الْح‌ٌــسِین «آغوش‌امـام‌حـسین‌همیشہ‌بـازه..» این‌دنـیارو،ول‌ڪن؛ سـمت‌حـسین‌فـرارڪن..シ!•• ⇨@FZ1389
| همیشه حـَق با اونیه که پوست ِلـَبِش ُمی‌جوعه ، پاش ُتِکون میده ، ضـَربان ِقـَلبش بالاست ُبه یه جاخیـره می‌شه . ⇨@FZ1389
هم اکنون در مطب دکتر😒💔
من نباید اینو میدیدم😂😑 ⇨@FZ1389
💠 مراسم گرامیداشت چهلم شهدای حمله رژیم منحوس صهیونیستی سخنران : رزمنده دوران دفاع مقدس برادر هوشیار زمان: دوشنبه‌۶ مردادماه همزمان با نماز مغرب و عشاء مکان: مسجد امام حسن عسکری (ع) روستای چنار پایگاه مقاومت بسیج شهداء چنار ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌نودوپنجم فصل هجدهم صمد که اوضاع را این‌طور دید، گفت: اصلاً همه‌اش تقصیر آقاجان اس
فصل هجدهم پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفره‌ی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانه‌شان را می‌دادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: قدم! نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم می‌دانست. هر وقت می‌خواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی. گفت: یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکه‌ای نان بازی می‌کرد، گفت: شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغ‌قوه یکی‌یکی نیروها را نگاه کنم. یک‌دفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمی‌شدم. اما نمی‌دانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیم‌خاردارهای دشمن. باورت نمی‌شود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواص‌ها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دست‌تنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحه‌هایمان و از فاصله‌ی خیلی نزدیک روبه‌روی عراقی‌ها ایستادیم و با آن‌ها جنگیدیم. یک‌دفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیه‌ام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آن‌قدر با اسلحه‌هایمان شلیک کرده بودیم که داغِ‌داغ شده بود. دست‌هایم سوخته بود.