دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتصد فصل هجدهم دلم گرفته بود. به بهانهی آوردن نفت، رفتم توی حیاط. پیت نفت را از گوش
#دخترشینا
#قسمتصدویکم
فصل نوزدهم
اسفند ماه بود. صمد که رفته بود، دو سه روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود. از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچهها داشتند برنامه کودک نگاه میکردند. بیرون هوا کمی گرم شده بود. برفها کمکم داشت آب میشد. خیلیها در تدارک خانهتکانی عید بودند اما هر کاری میکردم دست و دلم به کار نمیرفت. با خودم میگفتم: همین امروز و فردا صمد میآید، او که بیاید حوصلهام سر جایش میآید آن وقت دوتایی خانهتکانی میکنیم و میرویم برای بچهها رخت و لباس عید میخریم. یاد دامنی افتادم که دیروز با برادرم خریدم. باز دلم شور و افتاد. چرا این کار را کردم؟ چرا سر سال تازه، دامن مشکی خریدم؟ بیچاره برادرم دیروز صبح آمد، من و بچهها را ببرد بازار و لباس عید برایمان بخرد. قبول نکردم. گفتم: صمد خودش میآید و برای بچهها خرید میکند. خیلی اصرار کرد. دستآخر گفت: پس اقلاً خودت بیا برویم یک چیزی بردار. ناسلامتی من برادر بزرگترت هستم. هنوز هم توی روستا رسم است نزدیک عید برادرها برای خواهرهایشان عیدی میخرند. نخواستم دلش را بشکنم اما نمیدانم چهطور شد از بین آن همه لباس رنگارنگ و قشنگ یک دامن مشکی برداشتم. انگار برادرم هم خوشش نیامد گفت: خواهرجان! میل خودت است؛ اما پیراهنی، بلوزی، چیز دیگری بردار، یک رنگ شاد. گفتم: نه، همین خوب است. همین که به خانه آمدم، پشیمان شدم و فکر کردم کاش به حرفش گوش داده بودم و سر سال تازه، دامن مشکی نمیخریدم. دوباره به خودم دلداری دادم و گفتم عیب ندارد. صمد که آمد با هم می رویم عوضش میکنیم. به جایش یک دامن یا پیراهن خوشآب و رنگ میخرم.
#دخترشینا
#قسمتصدودوم
فصل نوزدهم
بچه ها داشتند تلویزیون نگاه میکردند. خدیجه مشغول خواندن درسهایش بود، گفت: مامان! راستی ظهر که رفته بودی نان بخری، عمو شمسالله آمد. آلبوممان را از توی کمد برداشت. یکی از عکسهای بابا را با خودش برد. ناراحت شدم. پرسیدم: چرا زودتر نگفتی؟!... خدیجه سرش را پایین انداخت و گفت: یادم رفت. اوقاتم تلخ شد. یعنی چرا آقا شمسالله آمده بود خانهی ما و بدون اینکه به من بگوید، رفته بود سراغ کمد و عکس صمد را برداشته بود. توی این فکرها بودم که صدای در آمد. بچهها با شادی بلند شدند و دویدند طرف در. مهدی با خوشحالی فریاد زد: بابا!... بابا آمد... نفهمیدم چطور خودم را رساندم توی راهپله. از چیزی که میدیدم، تعجب کرده بودم. پدرشوهرم در را باز کرده بود و آمده بود تو. برادرم امین، هم با او بود. بهتزده پرسیدم: با صمد آمدید؟! صمد هم آمده؟! پدرشوهرم پیرتر شده بود. خاکآلوده بود. با اوقاتی تلخ گفت: نه... خودمان آمدیم. صمد ماند منطقه. پرسیدم: چهطور در را باز کردید؟! شما که کلید ندارید! پدرشوهرم دستپاچه شد. گفت: کلید...! آره کلید نداریم، اما در باز بود. گفتم: نه. در باز نبود. من مطمئنم. عصر که برای خرید رفتم بیرون، خودم در را بستم. مطمئنم در را بستم. پدرشوهرم کلافه بود. گفت: حتماً حواست نبوده؛ بچهها رفتنهاند بیرون در را باز گذاشتهاند. هر چند مطمئن بودم؛ اما نخواستم توی رویش بایستم. پرسیدم: پس صمد کجاست؟! با بیحوصلگی گفت: جبهه! گفتم: مگر قرار نبود با شما برگردد؛ آن هم دو سه روزه. گفت: منطقه که رسیدیم، از هم جدا شدیم. صمد رفت دنبال کارهای خودش. از او خبر ندارم. من دنبال ستار بودم. پیدایش نکردم.
887.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه مذهبی خوشتیپ داریم؟❤️🔥🤪
⇨@FZ1389
مجید می دانست شهید میشود :
مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که به من فرمودند: مجید! تو وقتی می آیی سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی.
روی همین حساب بود که یک روز برای تشییع شهید محمد فرامزی رفته بودیم گلزار شهدای یافت آباد. آنجا بود که به عمه اش گفته بود: عمه جان! من هم عازم سوریه ام.
دو هفته دیگر جای من هم همین جاست.
وقتی بردیمش سوریه، چون تک پسر بود نمی خواستم عملیات ببرمش. به مرتضی کریمی گفتم: مجید و یکی از بچه ها را می گذاریم نگهبان دم ساختمان ها و خط نمی بریم. اما یک بار حرف آخر را زد. گفت: سید اگر من را بردی که هیچ . اگر نبردی شکایتت را به #حضرت_زهرا (س) می کنم.
خودت می دانی و حضرت فاطمه (س).
روزی هم که می خواست با خواهرش عطیه خداحافظی کند، گفت: توی عملیات از بین دویست نفر، فقط دوازده سیزده نفر شهید می شوند. همین هم شد. از یک گردان ۱۸۰ نفره چهارده نفر شهید شدند که یکی اش مجید بود.
راوی: پدر و مادر شهید و سید فرشید
آقا مجید .....
شادی روحشون صلوات 🌹
#شهید_مجید_قربانخانی
#شهیدانه
⇨@FZ1389
23.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 شایعه کردن که در اطلاعات لو رفته بانک سپه، نام یک اختلاسگر بزرگ دیده میشه که پدر شهید پلارک معروف بوده همون شهیدی که قبرش بوی گلاب میده
حالا این خانم رفته بهشت زهرا(س) تا حقیقت ماجرا رو مشخص کنه
⇨@FZ1389
28.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 فیلم کامل بیانات رهبر انقلاب اسلامی در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر. ۱۴۰۴/۵/۷
⇨@FZ1389
-
مثلا وقتی بعد ِ
یه مدت دیدیش بهش بگو ،
محبوبم ؛
تو یه استکان چای ِ
اربعینی بودی ،
و من یه آدم ِسال ها
اربعین ، حرم نرفته ❤️🩹 :))
-⇨@FZ1389
از ذوب شدن آدما گذشته، میری سوپر مارکت بستنی میخری همونجا جلدش رو باز میکنی میخوای بستنی رو در بیاری چوبش درمیاد خودش در نمیاد🦦☕️.
⇨@FZ1389