دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتصدودوم فصل نوزدهم بچه ها داشتند تلویزیون نگاه میکردند. خدیجه مشغول خواندن درسهایش
#دخترشینا
#قسمتصدوسوم
فصل نانزدهم
فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، اینقدر ناراحت است. تعارفشان کردم بیایند تو اما ته دلم شور میزد. با خودم گفتم اگر راست میگوید، چطور با برادرم آمده! امین که قایش بود! خبر دارم که قایش بوده. نکند اتفاقی افتاده! دوباره پرسیدم: راست میگویید از صمد خبر ندارید؟! حالش خوب است؟! پدرشوهرم با اوقاتتلخی گفت: گفتم که خبر ندارم. خیلی خستهام. جایم را بینداز بخوابم. با تعجب پرسیدم: میخواهید بخوابید؟! هنوز سرشب است. بگذارید شام درست کنم. گفت: گرسنه نیستم. خیلی خوابم میآید. جای من و برادرت را بینداز بخوابیم. بچهها داییشان را دوره کرده بودند. احوال شینا را از او پرسیدم. جواب درست و حسابی نداد. توی دلم گفتم: نکند برای شینا اتفاقی افتاده. برادرم را قسم دادم. گفتم: جان حاجآقا راست بگو، شینا چیزی شده؟! امین هم مثل پدرشوهرم کلافه بود، گفت: به والله طوری نشده، حالش خوب است. میخواهی بروم فردا بیاورمش، خیالت راحت شود؟! دیگر چیزی نگفتم و رفتم جای پدرشوهرم را انداختم. او که رفت بخوابد، من هم بچهها را به برادرم سپردم و رفتم خانهی خانم دارابی. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: میخواهم زنگ بزنم سپاه و از صمد خبری بگیرم. خانم دارابی که همیشه با دستودلبازی تلفن را پیشم میگذاشت و خودش از اتاق بیرون میرفت تا من بدون رودربایستی تلفن بزنم، این بار نشست کنار تلفن و گفت: بگذار من شماره بگیرم. نشستم روبهرویش. هی شماره میگرفت و هی قطع میکرد. میگفت: مشغول است، نمیگیرد. انگار خطها خراب است. نیم ساعت نشستم و به شماره گرفتنش نگاه کردم. انگار حواسش جای دیگری بود. زیرلب با خودش حرف میزد. هنوز یکی دو شماره نگرفته، قطع میکرد. گفتم: اگر نمیگیرد، میروم دوباره میآیم. بچهها پیش برادرم هستند. شامشان را میدهم و بر میگردم. برگشتم خانه. برادرم پیش بچهها نبود. رفته بود آن یکی اتاق پیش پدرشوهرم. داشتند با صدای آهسته با هم حرف میزدند، تا مرا دیدند ساکت شدند. دلشورهام بیشتر شد. گفتم: چرا نخوابیدید؟! طوری شده؟! تو را به روح ستار، اگر چیزی شده به من هم بگویید. دلم شور میزند. پدرشوهرم رفت توی جایش دراز کشید و گفت: نه عروسجان، چیزی نشده. داریم دو سه کلام حرف مردانه میزنیم. تعریف خانوادگی است. چی قرار است بشود. اگر اتفاقی افتاده بود که حتماً به تو هم میگفتیم.
#دخترشینا
#قسمتصدوچهارم
فصل نانزدهم
از دلشوره داشتم میمردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانهی خانم دارابی. گفتم: تو را به خدا یک زنگی بزن به حاجآقایتان، احوال صمد را از او بپرس. خانم دارابی بیمعطلی گفت: اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاجآقا حرف میزدم. گفت حال حاجآقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست. از خوشحالی میخواستم بال درآورم. گفتم: الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بیزحمت دوباره شمارهی حاج آقایتان را بگیر تا صمد نرفته با او حرف بزنم. خانم دارابی اول ایندست و آندست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: تلفنشان مشغول است. دست آخر هم گفت: ای داد بیداد، انگار تلفنها قطع شد. از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم و آمدم خانهی خودمان. دیگر بد جوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار اتفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود. همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشستهاند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشتهاند و دارند وصیتنامهی صمد را میخوانند. پدرشوهرم تا مرا دید، وصیتنامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: خوابمان نمیآمد. آمدیم کمی قرآن بخوانیم. لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: چی از من پنهان میکنید. اینکه صمد شهید شده. قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینهام گذاشتم و گفتم: صمد شهید شده میدانم. پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: کی گفته؟! یکدفعه برادرم زد زیر گریه. من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیتنامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: صمد جان! بچههایت هنوز کوچکاند، این چه وقت رفتن بود. بیمعرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم. دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان. پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه میکرد و شانههایش میلرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلیها پابهپای من گریه میکردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشکهایم را پاک میکرد. مهدی خیرهخیره نگاهم میکرد. زهرا بغض کرده بود. پدرشوهرم لابهلای هقهق گریههایش، صمد و ستار را صدا میزد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یکدفعه ساکت شد و گفت: صمد توی وصیتنامهاش نوشته به همسرم بگویید زینبوار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانهام مهدی است. و دوباره به گریه افتاد. برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد. بچهها مثل همیشه به طرف عکس دویدند. یکی بوسش میکرد. آن یکی نازش میکرد. زهرا با شیرینزبانی بابا بابا میگفت. برادرم دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: خدایا! صبرمان بده. خدایا! چهطور طاقت بیاوریم؟! خدایا خواهرم چطور این بچههای یتیم را بزرگ کند؟!
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
۸ مرداد برابر با ۲۸ژوئیه روزِ رفیقای صمیمیِ؛بمونیم برای همدیگه تا ابد:)🤍 #رفیقونه ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من فقط یکم از خستگی ِراه طی شدهٔ
اربعین رو میخوام ،
یکم از تلخی چای عراقی توی ِراه
کربلا رو میخوام ،
یکم از اشکایی که با دیدن ضریح ِ
امامحسین ریخته میشه رو میخوام ،
یکم از اون روزایی که میشه توی بینالحرمین
خیره بشم به گنبد رو میخوام ،
یکم از اون روزی که با خوشحالی
کوله بار ِسفرمو میبندم رو میخوام ،
یکم از خستگی راه ِکربلا و
رسیدن بهش رو میخوام ،
یکم ذوق دیدن ِکربلا رو میخوام ،
یکم تنفس ِخنکای ِعطر حرمین رو میخوام ،
یکم درد و دل زیر گنبد طلای ِ
آقا ابوالفضل رو میخوام ،
یه شبجمعه موزائیکهای خیسشده
از بارون ِکربلا رو میخوام ،
یه دلسیر گریه پایین ِشیش گوشه و
بغل ِآقای امامحسین رو میخوام ،
من از تمام دنیا یکم ، فقط یکم
[ موندن توی کربلا رو میخوام ، همین . ]
⇨@FZ1389