eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دلانه✨ • بعضی حرفا خیلی پس و پیش ندارن🙃 ... خیلی مقدمه نمیخوان! صاف و پوست کنده رک و روراست یه جمله لُپ کلام✔ "من دلم خیلییی برات تنگ شده آقاجان هیچ راهی نداره ما رو هم بطلبی؟💔🥺" • ⇨@FZ1389
اسرائیل مدعی شده که حماس خوراکی و غذا و ... واسه خوردن داره اما مردم غزه از گرسنگی شهید میشن • اولا اینکه تو تصویر ردیف اول از پایین سمت راست پرتقال هست ، سوالم اینه وسط تابستون چه جوری پرتقال پیدا میشه 🤣 ؟ • دوماً شما چه جوری از اینا عکس گرفتید داخل تونل ؟ اگه شما آمارشون رو داشتید خب اسیرای خودتون رو آزاد می‌کردید 🎯 ؛ • سوما تیرتون به هدف نخورد و دروغگتون آشکار شد پس الان باید بگم : فشار بخور صهیونیستی 🔥 ⇨@FZ1389
از [ کرونا ] آموختیــم جواب‌ امر به معروف و نهی از منکربه توچه ، نیست ! آلودگی یک نفر به همه ربط دارد :)! در محــضر خُــــدا گنـاه نکنیم 📿.. ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌صدوششم فصل نانزدهم برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاج‌آقایم دورتادور تابوت حلقه ز
فصل نانزدهم به باغ‌بهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: می‌‌خواهم حرف‌های آخرم را به او بگویم. چه جمعیتی آمده بود. تا رسیدم، تابوت روی دست‌های مردم هم به حرکت در آمد. دنبالش دویدم. دیدم تابوت آن جلو بود و منتظر نماز. ایستادم توی صف. بعد از نماز، صمد دوباره روی دست‌ها به حرکت در آمد. همیشه مال مردم بود. داشتند می‌بردندش؛ بدون غسل و کفن، با همان لباس سبز و قشنگ. گفتم: بچه‌هایم را بیاورید. این‌ها از فردا بهانه می‌‌گیرند و بابایشان را از من می‌خواهند. بگذارید ببینند بابایشان رفته و دیگر بر نمی‌‌گردد. صدای گریه باغ‌بهشت را پر کرده بود. تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود. جلو رفتم. خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم. من که این‌قدر بی تاب بودم، یک‌دفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت: صمد توی وصیت‌نامه‌اش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینب‌وار زندگی کند. کنارش نشستم. یک گلوله خورده بود روی گونه‌ی سمت چپش. ریش‌هایش خونی شده بود. بقیه‌ی بدنش سالم‌سالم بود. با همان لباس سبز پاسداری‌اش آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانه‌ی سفید و آبی را پوشیده بود، قشنگ و نورانی شده بود. می‌خندید و دندان‌های سفیدش برق می‌زد. کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاه‌پوش دور و برمان نبودند. زیر لب گفتم: خداحافظ. همین.
فصل نانزدهم دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاک‌ها را رویش ریختند، یک‌دفعه یخ کردم. آن پاره‌ی آتشی که از دیشب توی قلبم گر گرفته بود، خاموش شد. پاهایم بی‌حس شد. قلبم یخ کرد. امیدم ناامید شد. احساس کردم بین آن همه آدم، تنهای تنها هستم؛ بی‌یار و یاور، بی‌همدم و هم‌نفس. حس کردم یک‌دفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر، بین یک عده غریبه، بی‌تکیه‌گاه و بی‌اتکا. پشتم خالی شده بود. داشتم از یک بلندی می‌‌افتادم ته یک دره‌ی عمیق. کمی ‌‌بعد با پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمی‌شد صمد آن زیر باش؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی ‌‌کنارش بنشینم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌‌آمدند. از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچ‌کس را نمی‌دیدم. هیچ صدایی نمی‌شنیدم. باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آنها می‌گفتند. دلم می‌خواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدیِ سه ساله مرد خانه‌ی ما شد. اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقیقه. می‌دیدمش. بویش را حس می‌کردم. آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جا لباسی زدم؛ کنار لباس‌های خودمان. بچه‌ها که از بیرون می‌آمدند، دستی روی لباس بابایشان می‌کشیدند. پیراهن بابا را بو می‌کردند. می‌بوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباس‌های ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود. بچه‌ها صدایش را می‌شنیدند: درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید. گاهی می‌آمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم می‌گفت: قدم! زود باش. بچه‌ها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش می‌دهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این‌بار تنهایی به بهشت هم نمی‌روم. زودباش. خیلی وقت است اینجا نشسته‌ام. منتظر توام. ببین بچه‌ها بزرگ شده‌اند. دستت را به من بده. بچه‌‌ها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیه‌ی راه را باید با هم برویم . . .
2 پارت از کتاب دختر شینا خدمت شما عزیزان❤️‍🩹👆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🔺𝖳𝖺𝖽 - 𝖬𝖾𝖫𝗂𝗌
ادتب میشم امارت +100 بود پی باش 🔥 . فقط امروز این امار قبول میکنم ❌ . 300 چنل ادمینم ، جذبتتتت بشدت بالاست ♨️ ‌ . - ایدیم ✨ : . @Ad_Melis جذبتون از 100 تا 300 تضمینی 🌿 . - اینفوم ، جذبا ، مدارک و رضایتا 👇🏿 . https://eitaa.com/joinchat/1812333372C49749b7fe6 - گپ ریپا اگر ریپورتی 🤍 . https://eitaa.com/joinchat/3500146997Cfbae4eb76c