eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بـہ وقت عـاشقے دارم میرم بیرون شاید دیر بیام مامان، پشت سر هم زنگ نزنی!!! _یعنی چی دیر میام!؟ به بابات چی بگم؟ اومد جلو و منو یه برانداز کرد و گفت: _اینطوری می‌خوای بری بیرون!؟ آره مگه چیه؟ _بالا نافی پوشیدی میگی چیه؟حداقل یه شال سرت کن! مامانِ من،مگه فقط منم که اینطوری می‌پوشم یه عالمه هستن که ایجور می چرخن... _تو به بقیه چیکار داری به فکر خودت باش اگر...زبونم لال، دور باشد، دور باشد، یکی بِکِشَدِت یه جای خلوت چی؟ قصد بدی داشته باشه چی؟اونوقت من چیکار کنم؟ ای بابا مامان، توام همش همین میگی نگران نباش کسی نمیتونه کاری کنه... رفتم جلوی آینه تا موهامو مرتب کنم از توی آینه داشتم نگاش می‌کردم که گفتم: من دوست دارم اینطوری بچرخم به هیچکسم ربطی نداره چون من هر کاری می‌کنم برای دل خودم می‌کنم،به بابا هم بگو رفته خونه دوستش. آرایشم هم که قبلش کرده بودم گوشیمم برداشتم، داشتم می‌رفتم دم در که دوباره گفت: _خدایا خودت یه کاری کن من که هرچی به این بچه میگم گوش نمیده...و باز هم حرف‌های تکراری و الکی... درو بستم و اومدم بیرون... هوووف!... قرار بود جلوی کافی شاپی که سر خیابونمون بود منتظر علی بمونم آخه می‌خواستیم بریم دور دور... دیدم صاحب کافه از در اومد بیرون و گفت: _سلام خانم خوشگله کاپ/ل علی هستی؟ با یه لبخند خوشگل گفتم آره و شما؟ (و شما با یه لحن خاص گفتم) یه لبخند دندون نما زد و گفت: _من و علی رفیق فابیم،بهم گفت که داخل منتظرش بمونی تا بیاد. زیادم بدم نمی‌اومد برم داخل به هر حال این بیرون هوا گرم بود... نمی‌خوام مزاحم بشم، _مزاحم چرا بفرمایید... با دست به داخل اشاره کرد و همینطور صندلی که پیش میز بود و کنار زد تا بشینم منم رفتم و نشستم برام کیک و قهوه آورد و گفت: _هر چیزی خواستی بگو تا بچه‌ها بیارن ازش تشکر کردم. یک ساعت شد و خبری از علی نبود... حوصلم به شدت سر رفته بود زنگ می‌زدم جواب رد می‌کرد پیام می‌دادم جواب نمی‌داد دیگه خیلی اعصابم خورد بود سرم روی میز بود که صدای پیام از گوشیم اومد پیامو باز کردم استرس تمام وجودمو گرفته بود قلبم به شدت به سینم می‌کوبید
بـہ وقت عـاشقے پیامش توی سرم می‌چرخید... سلام عزیزم‌‌‌... می‌دونی که خیلی دوست دارم؟... راستش،یه موقعیتی برام به وجود اومده که دیگه نمی‌تونیم باهم باشیم.باید رابطمونو تموم کنیم میدونی،واقعاً مجبورم! اصلاً دلم نمی‌خواد اما نمیشه کاریش کرد بخاطر یه چیزایی که قابل گفتن نیست و همینطور یه فشاری از طرف خانواده... می‌خواستم بیام حضوری اینو بهت بگم و اما نمی‌تونستم یعنی دلم نمی‌اومد اینو بهت بگم خیلی متاسفم،روز تولدتم خراب شد امیدوارم یکی بهتر از من پیدا کنی تا پیشش آرامش داشته باشی خدانگهدار برای همیشه... سرم سنگین شده بود برای همیشه خدانگهدار!؟ آخه یعنی چی!؟ بلند شدم تا از کافه بزنم بیرون در وا شد و چهره جذابش مثل همیشه نمایان شد... تو یه لحظه قلبم وایساد... صداش توی محوطه می‌پیچید... با کیک توی دستش شعر تولدت مبارک می‌خوند و من فقط خیره نگاش می‌کردم... _فاطی؟خوبی؟ خندید _ هنوز تو شوکی؟نترس بابا هر چیزی هم بشه من عمراً از این کارا کنم. اخم کردم و یه دونه زدم پشت سرش بعد هم رومو کردم اون سمت بعد کیکو گذاشت روی میز و دستمو گرفت و نشست روی صندلی منم کشوند که بشینم‌‌، نشستم اما نگاش نکردم گفت: _ببخشید دیگه فقط می‌خواستم برات خاطره ساز باشه... پوکر نگاش کردم _باشه بابا کارم اشتباه بود. به کیک نگاه کردم دیدم شمع روشن بود اومدم فوت کنم که علی گفت: _اول آرزو کن چشمامو بستم و از ته دل آرزو کردم که منو علی تا همیشه با هم بمونیم چشمام باز کردم و شمع فوت کردم _۱۶ سالگیت مبارک حالا چه آرزویی کردی؟ آرزو که به بقیه نمیگن _بدجنس بدجنس تویی نه من _ای بابا من به غلط کردن انداختی میخوای زانو بزنم؟ خندیدم و دوتایی شروع کردیم به خوردن کیک بعد هم یه عالمه شادی کردیم و من فقط خیره کادوی تولدی که برام گرفته بود بودم یه انگشتر حلقه زنونه و یکی مردونه گفتم: خودت باید دستم کنی اونم با آرامش داخل دستم گذاشت منم اون یکی رو داخل انگشت اون... کنار علی که بودم خوشحال بودم حس خیلی خوبی داشتم اما یه چیزی منو اذیت می‌کرد یه سوالی که همکلاسیم ریحانه توی سرم انداخت اگه یه روزی ولت کرد چی اگر براش اسباب بازی بودی چی می‌خوای چیکار کنی؟‌.‌..
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسانی که ناخن کاشتند ببینند💅 حجت‌الاسلام میرزایی ⇨@FZ1389
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها جایی که حاضرم ساعت‌ها در صف و شلوغی وایسم❤️‍🩹 : ⇨@FZ1389
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 بدون تعارف با خانواده شهید شادمانی 🔹دختر شهید شادمانی: پدرم خود را خادم مردم می‌دانست. ⇨@FZ1389