دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
میشدم یه گوشه زائرات رو میبینم گریه میکنم💔🥺 #چالش
سلام عزیز دلم خوش به سعادت ، از این بهتر مگه میشه اخه ان شاءالله که روزی هر سالت باشه🥺
تولدت هم مبارک باشه عزیز دلم ان شاءالله که صد ساله بشی🙃❤️
حتما حتما ما رو هم دعا کن یادت نره به یاد ما هم باشیا💔😢
التماس فراوان برای جامونده های امسال💔
#چالش
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_ششم _درسته خدا انسانها رو مختار آفریده! یعنی میتونن آزادانه تصمیم بگیرن،اما
بـہوقتعـاشقے
#قسمت_هفتم
زنگ آیفونو زدم، مامان جواب داد...
_بله؟
منم مامان!
-بیا تو دخترم...
در باز شد و رفتم داخل...
حیاطمون ۳۰۰ متر بود که با خونه ۷۰۰ متری می شد.
خیلی بزرگ و قشنگ بود،اما گاهی به اون بزرگی دلم میگرفت...
ولش!... از پلهها بالا رفتم...
دری که رو به حال بود باز کردم...
مامان مثل همیشه اومد سراغم...
_سلام عزیزم خوش اومدی، خسته نباشی!... برو لباساتو عوض کن تا من برات شربت بریزم.
رفتم لباس خونم که شامل یه تاپ مشکی همراه با شلوارک ستش بود پوشیدم، بعد هم اومدم شربت آلبالویی که مامان برام ریخته بود خوردم...
به گوشیم نگاه کردم،دیدم علی پیام داده...
_سلام خانوم خانوما! میگم فردا میای بریم بیرون؟
تا اومدم جوابشو بدم مامان گفت:
_راستی فردا عموت دعوت کرده بریم خونشون، عموت گفت ناهار، عمت هم گفت شام بیاین!
ای بابا من حوصلشونو ندارم!
_وا یعنی چی؟این چه طرز حرف زدن راجب بزرگتره؟!
مامان باز فاز نصیحت برندار!
_لا اله الا الله...
رفتم داخل اتاق خودم پرت کردم روی تخت یه آهنگ هم گذاشتم همراه خواننده شروع به خوندن کردم که چشمام گرم شد...
با یه آلودگی صوتی همیشگی پا شدم...
با عصبانی از اتاقم اومدم بیرون دیدم، امیر هراسون این طرف و اون طرف دنبال یه چیزی میگرده...
رفتم توی اتاق بالا سرش...
نشسته بود داخل کشوش میگشت
_وااای!!!این مدارک من کجاست؟
به کل آزار داری نه؟ملت از خواب بیدار می کنی؟
_برو،برو ببینم فاطمه سرم شلوغه
به جای اینکه من شاکی باشم تو شاکی ای؟خیر سرم خواب بودم
_اول برو یه نگاه به ساعت بنداز بعد غر غر کن