eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
آسمون صورتی رو🥺💓
حتی اگر خسته‌ای یا حوصله ‌نداری ؛ ‏نمازهایت‌ را عاشقانه ‌بخوان ! تکرار ِ هیچ‌ چیز‌ جز نماز در‌ این ‌دنیا قشنگ ‌نیست 💯 ~ [ شهیدمصطفی‌چمران ] عاشقان وقت نماز است اذان میگویند🌸🙃 ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_ششم _درسته خدا انسان‌ها رو مختار آفریده! یعنی می‌تونن آزادانه تصمیم بگیرن،اما
بـہ‌وقت‌عـاشقے زنگ آیفونو زدم، مامان جواب داد... _بله؟ منم مامان! -بیا تو دخترم... در باز شد و رفتم داخل... حیاطمون ۳۰۰ متر بود که با خونه ۷۰۰ متری می شد. خیلی بزرگ و قشنگ بود،اما گاهی به اون بزرگی دلم می‌گرفت... ولش!... از پله‌ها بالا رفتم... دری که رو به حال بود باز کردم... مامان مثل همیشه اومد سراغم... _سلام عزیزم خوش اومدی، خسته نباشی!... برو لباساتو عوض کن تا من برات شربت بریزم. رفتم لباس خونم که شامل یه تاپ مشکی همراه با شلوارک ستش بود پوشیدم، بعد هم اومدم شربت آلبالویی که مامان برام ریخته بود خوردم... به گوشیم نگاه کردم،دیدم علی پیام داده... _سلام خانوم خانوما! میگم فردا میای بریم بیرون؟ تا اومدم جوابشو بدم مامان گفت: _راستی فردا عموت دعوت کرده بریم خونشون، عموت گفت ناهار، عمت هم گفت شام بیاین! ای بابا من حوصلشونو ندارم! _وا یعنی چی؟این چه طرز حرف زدن راجب بزرگتره؟! مامان باز فاز نصیحت برندار! _لا اله الا الله... رفتم داخل اتاق خودم پرت کردم روی تخت یه آهنگ هم گذاشتم همراه خواننده شروع به خوندن کردم که چشمام گرم شد... با یه آلودگی صوتی همیشگی پا شدم... با عصبانی از اتاقم اومدم بیرون دیدم، امیر هراسون این طرف و اون طرف دنبال یه چیزی می‌گرده... رفتم توی اتاق بالا سرش... نشسته بود داخل کشوش می‌گشت _وااای!!!این مدارک من کجاست؟ به کل آزار داری نه؟ملت از خواب بیدار می کنی؟ _برو،برو ببینم فاطمه سرم شلوغه به جای اینکه من شاکی باشم تو شاکی ای؟خیر سرم خواب بودم _اول برو یه نگاه به ساعت بنداز بعد غر غر کن
بـہ وقت عـاشقے با یه چشم غره رفتم داخل اتاقم... به ساعت که نگاه کردم دیدم بیراه هم نمی گفت...ساعت ۲۳:۰۰ بود چقدر خوابیدم... این روزا خیلی تنبل شدم... اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین... مامان دیدم... _فاطمه!بیدار شدی دخترم!...می‌خواستم برای شام صدات کنم دیدم خوابیدی بیا بشین الان غذات گرم می کنم... رفتم پشت میز نشستم...مامان غذا رو برام آورد و نوش جون کردم😂... غذام که تموم شد ظرف گذاشتم توی سینک و نشستم روی مبل... باز هم این صدای رو مخش... _مدارکم کووو؟!!!... اصلا این مدارکت چی هست؟ _یه پوشه با چند تا فرم و شناسنامه و کارت ملی.. _من که ندیدم پسرم!...فاطمه تو ندیدی؟ نه!... آخه این مدارک من!...پیدا شددد! امیر از بالا اومد پایین... _هوووف،بالاخره پیدا شد! _کجا بود پسرم؟ _بالای کمدم زیر کتابم برگشتم نگاش کردم...یه ساعته داری دنبال اینا می گردی اصلا واسه چی میخوایش؟ _برای ثبت نام توی سپاهه سپاه!واسه ی چی؟بیکاری مثل اینکه! _فاطمه!...الان اصلا اعصاب ندارم! برو بابا _مامان یه چیزی بهش ميگما!... _تو برو به کارت برس توجه نکن بگو ببینم چی میخوای بگی؟ امیر با شدت اومد سمتم مامان هم اومد دستش گرفت و به من نگاه کرد _فاطمه انقدر اذیت نکن! نه مامان میخوام بدونم چی میخواد بگه امیر با عصبانیت زل زد توی چشمام... سرش چرخوند و یه لا اله الا الله زیر لب گفت بعد هم از خونه رفت بیرون... _فاطمه!به خداوندی خدا نمیدونم از دستت چیکار کنم! مامان هم رفت توی اتاقش تا بخوابه...
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
حال بد پناه میخواد شما اون پناهی امام رضا . .❤️‍🩹 ⇨@FZ1389
ولی مهدی رسولی امسال ماه‌محرم جوری کارش خوب بود که، هر لحظه ترس شهادتش رو دارم.:)