eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خداحافظ اربـَعین ‌.. دیگه بخوای نخوای مارو راه ندادی حرم : ))--
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_چهاردهم یه نفس راحت کشید... پسرشون از اتاقش اومد و یه سلام جمعی کرد... چشمش ک
بـہ وقت عـاشقے بفرما!آیسان جووون! اصلا از اینطور لحن صحبت خوشم نمیومد فقط برای اینکه بیشتر حرس بخوره اداش دراوردم! _نه جیگر!میخوام اینجا بشینم،پیش ممد جون! دیگه داشت اعصابم بهم میریخت! نمیشه قربونت!نمیتونم! _چرا عزیزم؟ چون دلم نمی‌خواد!جیگر! (این کلمه با پوزخند گفتم) _وااا! والا! برو پیش داداشت بشین عصبی شد... خداروشکر بزرگترا مشغول صحبت با همدیگه بودن منم برگشتم سمت محمد و امیر آروم گفتم: شما یبار دیگه بگین بریم مهمونی!... تا وقت ناهار هیچ اتفاقی نیوفتاد و منم اینیستا گردی می کردم... ساعت ۲ شد و من گشنه... گوشیم خاموش کردم و روبه امیرا گفتم: من گشنمه! امیر گفت: _منم دارم میمیرم از گشنگی... آیسان،معلوم بود که گوشش پیش مائه رو کرد بهمون... _شما حتما زود ناهار می خورید آره؟ آره عزیزم و زود میخوابیم! خندید،یه خنده ی چندش آور _مگه شما مرغین؟ نه ولی فکر کنم شما گربه این! _اونوقت از چه نظر؟ از اونجایی که تا یکی میبینین خودتون بهش قالب می کنین... چشم قره رفت و سرش برگردوند... زن عمو بهشون گفت که شام آماده کنن... منم سر جام نشسته بودم و لبخند می زدم... آیسان خورشت توی سفره گذاشت... _یه کمکی نَرِسونی عشقم؟خسته میشی! نه عزیزم من جام راحته! نشستیم تا ناهار بخوریم... منو محمد و امیر به همون روال نشستیم ولی سمت امیر حسین آوا نشست... امیر و محمد با همه خانوما سفت و سخت رفتار می کردن... آوا دیس برنج آورد جلوی امیر تا براش بکشه... _تشکر خودم میتونم بریزم... _باااشه امیر جووون بفرماااا امیر برنج ریخت... _امیر جون بفرما قورمه دوست داری؟خودم پختما!!! امیر هم به نشونه بی توجهی سرش کرد سمت من و گفت: _فاطمه اون قیمه رو به من میدی؟ بهش دادم و یه چشمک بهش زدم... آوا دستش گذاشت روی پای امیر و شروع کرد به چرت و پرت گفتن... امیر پاش تکون داد... و خیلی جدی گفت: _لطفا دستتون بردارید _چرا اینطور می کنی؟ آوا عزیزم؟میشه بگی چرا انقدر بهمون می چسبید؟ _تو! سر سفره جای صحبت نیست قربونت با دلخوری سرش بر گردوند و تا آخر غذاش خورد... بهتر! نمیدونم چرا شبیه آدم ندیده ها رفتار می کنن...
بـہ‌وقت عـاشقے انقدر به مامان اصرار کردم که بریممم،مگه بلند میشدن! بالاخره خداحافظی کردیم و رفتیم...دختر عمو ها هم به یه حالت غمگین دم در بدرقَمون می کردن...بهتر!روشونُ کم کردم!... الان هم پیش به سوی خونه عمه... خونه عمه ویلایی بزرگ بود...ولی حالا به پای خونه ما نمی رسید... وارد شدیم... جمعیت عمه اینا زیاد بود پنج تا بچه بودن... چهار تا پسر یدونه دختر...دختره هم ته تغاری بود،که اصلا هیچی! موندم چطوری بین این همه برادر بزرگتر چیکار می کنه. اونا هم بدتر از داداشای من می‌مونن! فقط زور!زور!زور! اوففف همه برای خوشامد گویی اومدن به جز پسرای عمه... دخترشون ریحانه هم اومد...به خاطر دوتا امیرا چشماش زمین جارو می کرد... داخل رفتیم و نشستیم...مبلشون سلطنتی بود،مثل مال ما! اما واسه ما بهتر بود😌 پسرا نشسته بودن مارو دیدن بلند شدن...با همه سلام و روبوسی کردن...چشمشون که به من افتاد نگاهشون شروع به جارو کردن کف زمین کرد... انگار میخوام بخورمشون! برعکس زن و بچه های عمو ،اینا عقیدتی بودن... و من از اینا هم بدم میومد،از این خیالم راحت بود که بهمون نمی چسبن... _ریحانه مامان! _جانم؟ _یه لحظه بیا عزیزم برای کمک صداش کرده بود... یاد اون ریحانه که توی کلاسمونه میوفتم! شبیه هم بودن... اما این ریحانه ازش بزرگتر بود... این ۱۷ سالش بود... داداشاش هم ۱۹، ۲۱، ۲۳ ،۲۵ ساله بودن چه پشت سر هم... اسمشووون...امیر طاها،علی،محمد،حسین... موندم این چه اسماییه؟،بابا اینا قدیمی شده،یکم مد روز باشید!البته تعجبی هم نیست!اینا هنوز تو دوره قدیم موندن!
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
✨خشنودی‌دل‌حَضرت‌ِفاطِمَةُالزهراءِسَّلامُ‌ اللَّهَ‌عَلَیها 🔥بر یزید لعنت 🌷شهید نوشت: ✨شهید_مهدی_زین_الدین هر کس در شب جمعه شهدا را یاد کند، شهدا هم او را نزد حضرت اباعبدالله الحسین  علیه السلام یاد می کنند... 💚 ⇨@FZ1389