eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
رهبری گفت اگه مذاکره نکنیم جنگ نمیشه ولی شما مذاکره کردید جنگ شد؛ مشکل از تفکرِ امثال شما اصلاح‌طلباست که قدرتمونو نمیبینید همش فاز مظلوم نمایی و ضعیف بودن دارید...😒 ⇨@FZ1389
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسیح و آرش هم رفتن 👀 روی ویدیوشونم این آهنگشونو گذاشتن: "حالِ دلم با تو خوشه، بغضت صدامو میکُشه، این عشقه..." آره... عشقِ واقعی حسینه :)))❤️‍🔥 ⇨@FZ1389
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فریب لایف استایل بلاگر ها رو نخورید، اکثرا دروغ و صحنه سازیه زندگی خودتون بهترین زندگیه... ⇨@FZ1389
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت زهرا(س) شیعه و غیر شیعه رو شفاعت می‌کند.❤️‍🩹 ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هجدهم _خسیسی!خسیس! مهم نیست بر می گردم! _باشه بابا!بیا بریم مهمون من! حالا شد!
بـہ وقت عـاشقے وارد که شدیم امیر بدون اینکه بهش نگاه کنه سلام کرد... _ببخشید میشه این ست برام بیارید تا پرو کنیم؟ دختره همه کاراش با عشوه بود...چندش! از جاش بلند شد و ست آورد جلوی امیر، _بفرمایید،برای دو! قبل اینکه حرفش کامل کنه امیر جوابش داد... _برای خواهرم میخوام... رو کرد به من... _برو پرو کن! با ذوق رفتم پرو کنم... کاملا اندازم بود در باز کردم امیر صدا کردم... فروشنده داشت باهاش حرف می زد امیر هم سرش پایین، معلوم بود مخش خورده... با شنیدن صدای من سرش بلند کرد و اومد سمتم... چطوره؟بهم میاد؟ _آره قشنگه... دلخوری داشت... _در بیار بده من تا حساب کنم در بستم و لباس در آوردم روی دستم بود اومدم سمت امیر که تکیه به دیوار وایساده بود... لباس دادم دستش اومد بده به فروشنده که... _توی این ست خیلی جذاب شده بودینا!البته خودتون جذاب هستین... یه پسر حدودا ۲۲ ساله می خورد... امیر ابروهاش به هم گره خورد... _شما از کجا دیدی؟ _خب منم فروشنده اینجام!داشتم لباسا مرتب می کردم!چطور؟ _فروشنده ای یا چشم چرون مردم؟ _چته تو؟اصلا به تو چه؟ صداش داشت بلند می شد،میدونستم اگر یکم بیشتر ادامه پیدا کنه دعواشون میشه... _دیگه زیادی داری! دست امیر گرفتم و کشیدم لباس هم از دستش گرفتم... تا بزارم روی میزش...ولی نه اینطوری نمی شد رفته رو مخ داداش امیرم!باید حالش جا بیارم! لباس پرت کردم روی میز دختره... _شماها هیچکدوم اینجا فروشنده نیستین!فقط یه مشت آدمِ//// دور هم جمع شدید... یه نگاه به سر تا پای پسره کردم،توام منتظر گرفتن نخت از طرف بقیه نباش!با این تیپ و قیافه ای که داری کسی بهت پا نمیده! رومو کردم سمت دختره...و دستم و کوبیدم روی میزش...
بـہ وقت عـاشقے هی!خانوم خانوما!همچین مالی هم نیستی که به داداش من نخ میدیا! _چی چرت و ! برو بابا!نیم وجبی برا ما شاخ شده امیر محکم گرفتم و کشوندم بیرون اصلا به پشت سرم نگاه نکردم فقط تند تند راه می رفتم... _وایسا بابا!به کجا چنین شتابان؟ وایسادم!با خشم برگشتم سمتش!بهت زده نگام کرد...! چیه؟خوشگل ندیدی؟ _نه!خواهر مثل تو ندیدم😐 چمه مگه؟! _هیچی!خیلی عالی هستی! ولی دیگه سعی نکن دعوا کنی! _چرا؟می‌ترسی بکشنم؟بی برادر شی؟ واسه چی بترسم؟فقط بخاطر مامان میگم چون ناراحت میشه همین! ولی اگه تو بمیری من میام سر قبرت همراه با یه اسپیکر !بعدش هم دیگه جشن و شادیو ...بقیشم خودت میدونی _هعی اینه دستمزد این همه خوبی! شوخی کردم!ولی کلا هیچوقت دعوا نکن!باشه؟ امیر لبخند زد و گفت: _باشه!آبجی کوچولو...زود بیا بریم یه رستوران پیدا کنیم شام بخوریم که من دارم میمیرم از گشنگی! بریممم رفتیم داخل یه رستورانی و نشستیم پشت میز _هر چی دوست داری سفارش بده! واقعا؟یعنی الان پره پری؟تو آدت نداری از بابا پول بگیری!بیزینسی چیزی زدی؟ _نگفتم پول علف خرسه میتونی هر کاری میخوای بکنی،حالا یه امشب هر چی دوست داری سفارش بده! باشههه پس از همه چیز یکی میخوام! امیر پوکر شد شوخی کردم باو،فقط یه سیخ کوبیده! باشه یکی از کارکنان اونجا صدا زد تا بیاد... _لطفا دو سیخ کوبیده و دو سیخ جوجه همراه برنج و یه دوغ و نوشابه مشکی کوچیک برامون بیارید! _چشم!ماست؟سالاد؟ _سالاد میخوری؟ نه _تشکر لطفا همینا برامون آماده کنید! رفت... _چیز دیگه ای نمیخوای؟ نه بعد یه ربع غذامون آوردن... یه ردیف جوجه و یه ردیف کوبیده برام گذاشت... چرا جوجه؟من یدونه کوبیده میخواستم! _بخور جون بگیری،از بس چیزی نخوردی مردنی شدی! وااا _والا!حالا دوغ میخوری یا نوشابه؟ نوشابه _نه نوشابه ضرر داره به جاش دوغ بخور! عههه!من نوشابه میخوام! _پس نصف! نصف! باوشهه خوردیم و سیرِ سیر شدیم امیر رفت تا حساب کنه... زدیم بیرون تا امیر اسنپ بگیره... _بهت خوش گذشت؟...البته !غیر اون پاساژه! خیلیییی !!!بد گذشت! _عههه !...نا امیدم کردی دختر! شوخی کردم!...خیلی عالی بود!...توی اون مغازه هم عالی بودی!!!برادر غیرتی من... لبخندی زد... اسنپ هم رسید... و ما پیش به سوی خونه...
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا