2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 لحظه آزادی مشروط مهدیه اسفندیاری از زندان فرانسه
⇨@FZ1389
💌 |•°
✨بخشی از وصیت نامه :
شایـد ما در راهـی قـدم می گـذاریـم کـه
بـگویـنـد خـارج از وطـن و یا دور از وطــن
اســت، ولــی عقــیده بنــده این است کـه
دیــن اســلام محــدودیــت نـــدارد و دیــن
فراتــر از کشـــورها و وطــن هاست و اگــر
هــر کــس بـه خــداوند اعتــقـاد دارد بـایــد
در راه احــیـای دیـنـش جـهـاد کــنــد و امــر
به معـروف و نهـی از منکــر بکــند. مکـتب
ما مکتب پیروزی خون بر شمشیر است.
#شهید_حجت_اصغری_شربیانی🕊
#سالروز_شهادت 🥀
#شهیدانه
⇨@FZ1389
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪶 چالش سی روز با خدام
📹روز نهم « همراه با خدام بخش عود سوزهای حرم مطهر امام رضا علیه السلام»
#حتما_ببینید و منتظر چالشهای بعدی باشید...
#امام_رضا
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هشتاد_و_ششم برگشتم سمتش با تعجب گفتم: سنگ حضرت ابالفضل؟ لبخند زد... _بله! الب
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هشتاد_و_هفتم
خیلی ممنون!...
یه دیقه صبر کنید...!
رفتم سمت تسبیح ها ازش یدونه دیگه همون رنگی برداشتم...
رفتم سمت آقائه و گرفتم سمتش...
میشه اینم حساب کنید؟
بله حتما!...
اینا میشه...دویست و هشتاد و پنج تومن!...
کارتو بردم سمتش که محمد جلوتر از من کارتش آورد...
یه نگاه بهش کردم...
_من حساب می کنم...
نه خودم میخوام حساب کنم!
_گفتم حساب می کنم!...
_دخترم آقا امیر محمد برادر بزرگتر شماست!...
دیگه کوتاه اومدم...
آقا سید مشمای وسایلادو گرفت سمتم...
ازش گرفتم...
_مبارکتون باشه!
ممنونم!
یه تخفیف هم داد...
رفتم بیرون...
محمد هم بعد از اینکه حساب کرد اومد بیرون...
راه برگشت پیشه گرفتیم...
چرا حساب کردی؟
_چرا نکنم؟
چون من میخواستم هدیه رو بخرم!
_به نظرت یه دختر وقتی با برادر بزرگترش میاد بیرون باید دست تو جیبش کنه؟
چیه مگه؟
_وقتی با منی همه چیز به حساب منه!
یه لبخند قایمکی زدم...
نمیخوای بپرسی چرا یه تسبیح دیگه هم گرفتم؟
متفکر نگام کرد...
_خب چرا گرفتی؟
یدونه برای خودمه!...آخه خیلی قشنگ بود...
محمد خیره نگام کرد...اما چیزی نگفت...
رسیدیم به حیاط امامزاده...
محمد!
_بله؟
میشه بریم زیارت کنیم؟
محمد با تعجب نگام کرد...
منم رومو برگردوندم سمت امامزاده!...
_آره!بیا بریم!...
لبخند زدم...و با هم رفتیم سمت حرم...
روبهرو قسمت آقایون بود و یه چند متر سمت چپ قسمت خانوما...
_برو...هر وقت اومدی بیرون زنگ بزن منم بیام تا بریم...
باشه...
رفتم سمت خانوما...
سمت خانومارو یه چیز مثل یه محیط بسته درست کرده بودن...که می رفتی داخل بعد به در ورودی می رسیدی...
اومدم دم در کفشمو در بیارم که دیدم یه خانوم از اون کیسه هایی که دسته ای یه گوشه آویزون بود برداشت و کفشاش گذاشت داخلش...
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
روی اون کیسه ها نوشته بود وقف امامزاده...
یعنی منم بردارم؟
نه نمیخواد!...ولی شاید باید بردارم؟...نکنه کفشامو ببرن!
یه چیزی توی دلم می گفت توی یه جای مقدس کسی همچین کاری نمی کنه!
کفشامو پایین پله درآوردم...به خدا توکل کن!
تعجب می کردم از این افکار...!
اینا از کجا میاد؟ انگار ذهنیت من نیست...!
بعد دوتا پله به در می رسیدیم...
درو باز کردم و وارد شدم...
سمت راست یه میز بزرگ بود که پشتش یه در ورود به یه اتاق بود...روش نوشته بود اتاق خادمین...
چشمم چرخوندم که روی یه خانم میانسال گیر کرد...
اون خانمه بهم لبخند زد...
بهش آروم سلام کردم...
اونم با گرمي جواب داد...
_سلام قشنگم!...
ببخشید از کجا برم زیارت؟
خانومه با لبخند روبه روش که سمت چپ من می شد نشون داد...و گفت:
_عزیزم بری داخل اونجا شبستان خواهراست!...یه درب بزرگ هم اونجاست...همینکه وارد شدی ضریح و میبینی!
ممنونم...خواستم برم که...
_دخترم! لطفا با چادر مشرف شو عزیزم!
چشماش سمت یه کمد بود که توش چادر چیده بودن...
رفتم جلوش تا یدونه بردارم...
عه! منکه نمیدونم چطور سر کنم!
با سردرگمی داشتم به چادر نگاه می کردم...خواستم سر کنم که خانومه گفت:
_عزیزم میخوای من سرت کنم؟
با ذوق رفتم جلوش و گفتم:
میشه؟
_آره قربونت برم!
از پشت میزش اومد سمت من...
چادر ازم گرفت...یه چادر سفید گل گلی...
و مرتب گذاشت روی سرم...
_دخترم!...این قسمت چادر که دوخت نداره باید بالا باشه! از اونجا میزاری روی سرت! بعدم مرتبش می کنی!
دو طرف چادر دستم گرفتم...
_چقدر که ماه شدی!
خیلی ممنونم!
_خواهش می کنم عزیزم! التماس دعا!
لبخند زدم و از در عبور کردم...
رفتم سمت در بزرگ که ضریح دیدم...
چه قشنگ بود...
رفتم داخل...
رفتم جلو وخودمو چسبوندم به ضریح ...
یه جورایی فکر می کردم اینکارو کنم آروم میشم...
و شدم!...