دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هشتاد_و_هشتم روی اون کیسه ها نوشته بود وقف امامزاده... یعنی منم بردارم؟ نه نمی
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هشتاد_و_نهم
واقعا چرا؟...
برام خیلی عجیب بود...
توی همون حالت نشستم...
از پشت شیشه داخلش معلوم بود...
دوتا قبر اونجا بود...
اونا حتما!...
آهان روی در ورودی نوشته بود آستان مقدس امامزاده محمد و سکینه خاتون!
حتما همونان...
بقیه دعا می کردن...هر کسی یه مشکلی داشت...
اما من نمیدونستم چی بگم...فقط انگار میخواستم دلم آرامش اینجارو داشته باشه
یکم که نشستم،صدای یه خانم که خطاب به من حرف می زد شنیدم...
سرم بلند کردم دیدم از این چیزای سبز دستشه مثل همونایی که خادمای مشهد دارن!
عه!...حتما اینم خادم بود!
_عزیزم! اینجا سر راهه! بقیه که میان زیارت کنن تو اذیت میشی،لطفا برو توی شبستان بشین...
بلند شدم...
باشه!
رفتم سمت در...
برگشتم طرف ضریح یه لبخند زدم و توی دلم گفتم:
ممنونم!...
ولی چرا ممنون بودم!...واقعا عجیبه!...
دیگه نمیشینم...
برم بیرون به محمدم زنگ بزنم تا بیاد...
اومدم برم که دیدم اون خانومه!همونجا بود!
خیلی مهربون بود!
اونم حتما خادم اینجاست!
چطوری با منی که اینطوری بودم خوب برخورد می کرد؟
چادرمو درآوردم تا بزارم توی همون کمد چادرها که گفت:
_عزیزم بده من تا می کنم!
دلم میخواست باهاش صحبت کنم...رفتم جلو...
دلم میخواست هم خیلی چیزا ازش بپرسم هم حرف بزنم!
اومد سمتم و چادر گرفت...شروع کرد به تا کردن...
خیره نگاش کردم...
بهم لبخند زد...
_چی شده دخترم؟
میتونم یه چیزی بگم؟
_آره قشنگم بگو!
سرم انداختم پایین...
من!...خیلی موقعها حس می کنم یه جای عمیقم...! انگار دارم غرق میشم!...
همه چیز انگار برام یه جوریه!...انگار...
مکث کردم...
خانومه چادر تا کرده رو گذاشت روی میز و
اومد جلوم و دستاش گذاشت روی شونم...
_دخترم همیشه امام زمانو صدا کن! از ایشون کمک بخواه...ایشون همیشه یا خودشون میان کمکت یا یکیو میفرستن تا کمکت کنه!...ایشون رابط بین تو و خدا هستن...
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_نودم
با یه حالتی که انگار نفهمیده بودم نگاش کردم...
من نمیدونم امام زمان کیه!...فقط یکی دو بار این اسم شنیدم..
اما نمیتونستم بهش بگم!حتما مسخره می کنه!
_دخترم با امام زمان دوست شو!...آقا انقد شمارو دوست داره!...که خودت نمیدونی!
همیشه!حتی موقع خواب هم با ایشون حرف بزن!...
حرفاش برام نا مفهومه!...برم از ریحانه بپرسم؟
اول خداحافظی کنم برم خونه...
رو کردم به خانومه...
لبخند زدم...
ممنون!...خدافظ
_خدانگهدار عزیزم
درو باز کردم و رفتم بیرون...
کفشم پوشیدم...
زنگ زدم به محمد...
جواب نداد...و قطع کرد...
منم رفتم سمت مردا...
اونم با من اومد بیرون تا کفشاشو بپوشه...
پشت سرش دیدم اون پسره علی اومد بیرون...!
عه!مگه این چاقو نخورده...
محمد اومد سمت من...
_بریم؟
آره...
پسره اومد سمت محمد که منو دید!...سرش انداخت پایین...
_سلام!
سلام...
صدای ریحانه از پشت سر اومد...
_داداش!
یه لیوان آب دستش بود...
به منو محمد سلام کرد...
ماهم جوابشو دادیم...
_بریم؟
دست منو گرفت...
_داداش میشه یکم صبر کنی؟
داداشش سرش و تکون داد...
_آره فعلا وقت هست...
...
منو برد سمت قبر شهدا...
روی یه صندلی چوبی نشستیم...
_خببب...چخبر از اینجا...
خندیدم...سلامتیییی...!والا قرار نبود بیام!...یهویی شد!...
_خانوم و آقا طَلَبیدَنِت فاطمه!...خوش به سعادتت...
واقعا؟
_آره...رفتی زیارت؟
آره...خیلی حس خوبی داشت...
لبخند زد...
_همیشه بیا!...یه آرامش خاصی داره...
اهیم...ریحانه!
_جانم؟
637.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قهر رو به آشتی تبدیل میکنه:/
⇨@FZ1389