خب دخترا بیاد براتون تعریف کنم این چند روز که کربلا بودیم بر ما چه گذشت؛👀😄
خب ما دیر راه افتادیم جوری که روز اربعین سر مرز مهران بودیم اون موقع همه داشتن بر میگشتن تک و توک می رفتن^ خداروشکر از اونجا راحت ماشین پیدا شد برای کربلا و باز خدارو شکر موکب اینا رو هنوز جمع نکرده بودن😮💨
اونجا بقیه ی وقتی از موکبا غذا میگرفتن می خوردن حالا من و فاطمه <دختر عمم> غذا ها رو چپونده بودیم تو یدونه ظرف که بریم تو ماشین بخوریم 😶🌫️😌
ظرفه این شکلی بود:
داداش به خدا من دیگه جا ندارم چی در من دیدی که انقد چپوندی تو من😂
رفتیم تو ماشین و چیز میزا رو میل نمو دیم👀 .
بعد بچه ها جَو تجمعاتشون گرفت و گفتن چرا شعار ندیم؟>>🤓
(بچه که میگم منظور از ۳ تا ۸ ساله)
ما از وقتی رسیدیم کربلا و مستقر شدیم موکب اونجا دائم حلیم میداد صبونه حلیم ناهار حلیم جوری که فاطمه حلیم میدید از سه متریش فرار میکرد😂🎀
حالا قبله اینکه برسیم تو راه حدودا ساعت ۱۱ شب راننده هه خسته شده بود میگفت استراحت؛ صلاة الصبح 🥸
بعد ما این شکلی بودیم داداش ساعت ۱۱ هه اوهههه تا نماز صب🚶♀
اونجا علاوه بر زیارتش و 🥲 غذاهای بسیاررررررر بهداشتی عراقیا😐😂
یک اتفاق خنده دار در راه برگشت افتاد😌
اینکه من وقتی داشتم از پله ها میومدم پایین یک عدد پله رو ندیدم و در حضور محرم و نامحرم و.....
مث پنگوئن بر عکس از پله ها سر خوردم به پایین🚶♀🌱🤣
بعد یه خانوم عربه این شکلی بود یااااا ابولفضل بعد داشت به عربی میگف خوبی ؟چیشدد؟
بعد من هرچی میگفتم خوبم خانومه ول نمی کرد💆🏻♂🤷🏻♀
من دیدم هرچی فارسی میگم نمی فهمه
گفتم God گوووود دیگه خانومه ول کرد 👀 حالا فامیلا علاوه بر اینکه داشتن میخندیدن به من بدبخت این طوری بودن که چیزیت نشد خوبی؟>>>>>👩🦯😂
بعد من از الهام خانوم<یکی از فامیلا> پرسیدم چادر مادُرم خاکی نشد ؟^
الهام خانوم : نه تازه پله ها رو شسته بودن😂🚶♀🌱
مای بارد عراقی Vs آب معدنی ایرانی
╭┈┈┈┈┈─────🪴
╰┈➤eitaa.com/FZP1403
آلا🌿 ⃝⿸ــ