به چشمانم خیره شو !
اگر کلماتت میانِمان تمام شد .
چشمهایمان رازهایی را درهم برمیگیرند
ك تا به ابد ، مگوترین حرفهارا ،
طولانيترین آغوشهارا به قلب دارد .
رهـا کن ، بذار بره ، بذار اتفاق بیوفته ، در هر صورت هیچچیز توی این دنیا به تو وعده داده نشده و متعلق به تو نبوده تنها چیزی ك برای توئه خودتي .
اما عزیز ِمن ؛
تو به امیدوار شدن معتاد شدهای ،
صبح ك بلند میشوی مثل کلاه و پیراهن
سنجاق کراوات ِامیدواری را میپوشی .