هدایت شده از گسترده امید
سعید میگه:
دوستم با دختری از عشایر عقد کرد. همهچی خوب بود، اما یه مدت بعد خبر رسید که میخوان جدا بشن!
دلیلش رو که پرسیدم، گفت:
«به خاطر دوری راه کم میرفتم پیشش. یه پسر از اقوامش به اسم شاهرخ مدام رفتوآمد داشت و حس کردم بینشون رابطهای هست...»
«یه شب خداحافظی کردم و وانمود کردم که رفتم، ولی آخر شب یواشکی برگشتم و رفتم سمت چادری که همیشه میخوابیدیم،چیزی که شنیدم رو باور نمیکردم...»
👈 ادامه داستان 👉
👈 ادامه داستان 👉
هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
هیچوقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود!
حداقل من اینطور فکر میکردم🤦🏻♀️
همیشه جلوی بقیه ازم تعریف میکرد، توی مهمونیها کنارم مینشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه میکرد،
میگفت: « عروسم بهترینه »
تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😟😣
👈 ادامه ماجرا
👈 ادامه ماجرا