روز ها نو نشده کهنه تر از دیروز است.
گر کند یوسف زهرا نظری ، نوروز است.
لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش؛
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است.
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌙بسم الله الرحمن الرحیم 🌙
#فصل_دوم
#پاسداران_وطن
#پارت_2
#رسول
با صدای محمد پام رو سریع رسول پدال ترمز گذاشتم
با شتاب ماشین وایساد و باعث شد سرم به فرمان بخوره
رگه ی خونی که داشت پیشونیم رو حس میکردم
قلبم با شتاب خودشو به سینم می کوبید
تو همون حالت بودم دلم نمی خواست سرم رو از روی فرمان بردارم
محمد: رسول،رسول خوبی ، چیشدی ببینمت
این چه وضعت رانندگی گردنه آخه داشتی هر دومون رو به کشتن میدادی
با دستش سعی داشت سرمو بلند کنه
آروم از فرمون فاصله گرفتم نگاهش کردم
با دیدن صورتم بهت زده نگام کرد
سریهع به خودش اومد از داخل داشبورد چند دستمال کاغذی برداشت روی پیشونیم گذاشت
آروم داشت خون روی صورتم رو پاک میکرد ولی من فقط نظاره گر بودم
مغزم دیگه فرمان نمیداد
محمد: بدون مقدمه بگو چیشده که انقدر پریشونی
صداش جدی بود اما نگاهش مهربون
نمیدونستم چی بگم چون حتی برای خودمم جوابی نداشتم
مکثمو که دید ادامه داد
:یعنی انقدر غربیه شدم ؟
با شنیدین برداشتی که کرده هول شدم
رسول: نـه نه باور کن خودمم نمیدونم نمیدونم این حسی که درونم داره طاقتمو طاق میکنه چیه
لبخندی روی لبش نشست
محمد: هنوز شبیه بچگیاتی ولی من میدونم این حسی که داری چیه نگران نباش من پشتتم هر اتفاقی که بیوفته نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره
حالا هم بلند شو من پشت فرمون مینشینیم با این حواس پرتی که تو داری احتمال داره رستا رو بی پدر کنی
شاید محمد منو بهتر از خودم میشناخت حرفاش توی مغزم تکرار میشد و هر لحظه آتش درونم فروکش تر میکرد
لبخندی روی لبم نقش بست
با یا آوری بخش دوم حرفش گفتم
:خدا نکنه داداش دیگه حواسم هست
دستی رو دادم پایین و دوباره حرکت کردم
سکوت مطلق بود که محمد این سکوتو شکست
محمد:راستی رسول
برای عمل پیوند قلبت دکتر چه زمانی رو مشخص کرده ؟
دنده رو عوض کردم
رسول: یه هفته دیگه
دمی عمیق گرفت
و چیزی نگفت
شاید از این عمل ترس توی دلم لونه کرده بود اما دیگه قلبم یاری نمی کرد
بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ به سمت میز کارم حرکت کردم
می خواستم از پله پایین برم تا واردبخش سایبری بشم که دستی روی شونه ام نشست
داوود: تازگیا بعضی ها خیلی بی معرفت شدنا اشاره ی مستقیم نمی کنم (دوستای من به روایت متن 😂)
با برگشتن کاملم به سمتش هیی کشید
که تازه یاد زخم پیشونیم افتادم
مگه چقدر بده که اینجوری رنگش پریده
داوود: ررسسول پیشونت چرا زخمه
لبخندی مصنوعی زدم
رسول: هیچی بابا حواسم نبود خورد با جایی
حالا سکته نکنی رنگشو
از پله ها پایین رفتیم
داوود: من موندم محمد از دست تو چی میکشه
رسول: نقاشی 😂
با قیافه ی پوکر فیس نگاهم کرد
داوود: فک کنم دیشب تو یه دبه خیار شور خوابیدی آقای حسینی
رسول: تو دبه خیار شور که نه ولی خب میشه گفت آره
حالا هم بفرمایید که من به کارم برسم
داوود: از دست تو
داشت میرفت که گفتم
رسول: وایسا وایسا یه سوال چرا وقتی دیدیم گفتی بی معرفت
با لحن جدی گفت
داوود: من دیشب شیفت بودم
و طبق عادتمون تو باید به من زنگ میزدی تا باهم حرف بزنیم اما نزدی از شانسسم دیشب هیچ کاری نبود فقط نشستم درو دیوار و نگاه کردم
نتونستم جلوی خندومو بگیرم زدم زیر خنده ولی با دیدن قیافه ی جدیش خودمو جمع کردم
رسول: ببخشید یادم رفته بود
که شیفتی حالا هم برو استراحت کن خسته ایی
داوود: چشم آقا رسول ولی ای کاش بجای اینکه انقدر از این دستور های استراحت به ما بدی اول رو خودت عملیش کنی
رسول: چشم
داوود: بی بلا فعلا
روی صندلی نشستم
صفحه ی شیشهایی عینکمو که کثیف بود با استینم تمیز کردم (بچم چقدر بهداشتی عمل می کنه 😂🤏)
روی چشمام گذاشتم و هدفون رو روی گوشام و در صفحه های کامپیوتر محو شدم
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
https://harfeto.timefriend.net/17049838335645
پارت بعد از مدت ها میشه پرش کنید (من گناه دارم)🥺👈🏻👉🏻
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
شبه جمعه است هوایت نکنم میمیرم ♥️
#مجنون_الحسین
اللهم عجل لولیک فرج