eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚 🌚🌞🌚🌞🌚🌞🌚🌞 با چیزی که دیدم وحشت کردم درکی از موقعیتم نداشتم که داعشیا تسلیم شدن فقط نگران رسولم بودم ،رسولی که غرق خون بود رسولی که چند ساعت پیش از خودم روندمش رسولی که چند ساعت پیش بهش سیلی زدم رد انگشتام روی صورتش خود نمایی می کرد تیر به قفسه ی سینش خورده بود ترس از دست دادند مثل خوره افتاده بود به جونم ! پاهام قفل کرده بود و نمی تونستم بشینم اما به هر روز و ضربی بود کنار بالینش نشستم و در بغلم گرفتمش +رسول ....رسول جانم ...قربوت برم من ...‌غلط کردم .غلط کردم یهو نزنه به سرت تنهام بزاری هااا....تحمل کن بخاطر عزیز به سختی می تونست نفس بکشه ! حالم از خودم بهم می خورد اگر اونجوری از خودم نمی روندمش الان این جا نبود بلکه پشت میز سایبری بود اشک هام راه خودشون رو پیدا کرده بودن 💧💧 تمام لباسش خیس خون بود پلک هایش کم کم داشتن روی هم می رفتن تکونش دادم .نباید می خوابید . نباید می خوابید و منو تنها می‌گذاشت محمد :نباید بخوابی هاا این جا سرده بخوابی غلظت خونت می‌ره بالا 😭 تمام زورش رو جمع کرد تا حرف بزنه رسول : مـ...حـ...مد محمد :جانم دلم رسول :بـ...بـ.خ.ش.یدی.م محمد:تو باید منو ببخشی که دست روت بلند کردم دست رو ته تغاری عزیز بلند کردم هر لحظه چهرش بی حال تر میشد گرمای بدنش از بین می رفت و جاشو به سرما می داد محمد : پس این آمبولانس چیشد ؟ کمال: آمبولانس تو ترافیک سنگین گیر کرده بنظرم خودمون ببریمش خیلی بهتره چون تا اون بیاد این تلف میشه محمد :متهم و بچه ها کوشن کمال: فرستادم رفتن اداره بیا زود تر محمد بریم قسمتی از گوشه ی لباسم رو پاره کردم و به دور قفسه ی سینه ی رسول محل تیر محکم گره زدم تا جلوی خونریزی روی بگیره با این کارم آخ بلندی از میانه لب هایش خارج شد .سرمو پایین آوردم و در گوش رسول پچ زدم محمد :تحمل کن ! بخاطر دوتامون هم شده تحمل کن و بعد همون‌جوری که تو بغلم بود داخل ماشین گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم کمال با سرعت خیلی زیادی شروع به حرکت کرد رسول هنوز هوشیار بود .و رنگش مثل گچ سفید . خیلی خون از دست داده بود به طوری هم ماشین هم لباس خودش و هم لباس من گلگون شده بود از قیافش معلوم بود چقدر درد داره چون داشت لباسش رو چنگ میزد گفتم محمد : دردت به جونم درد داری دست مو فشار بده اونم از خدا خواسته فشار میداد دستمو کمال هم همش از تو آینه بهش نگاه می کرد بمیر براش تیر بخوره ب قفسه ی سینه خیلی بده و این اولین باری بود که داداشم داشت جلوی چشمام بین مرگ و زندگی دست و پا میزد 🦋🦋💫💫💫🦋🦋💫💫💫 پ.ن از درد لباسشو چنگ میزد 🥲 پ.ن اولین باری که برادرش جلوی چشماش داره بین مرگ و زندگی دست و پا میزنه پ.ن حالش از خودش بهم میخوره 😟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ تا حالا نشده بود درد کشیدن رسول رو ببینم اگه طوریش شه من چیکار کنم ! نمی تونستم خودمو ببخشم من امروز در حق این بچه خیلی ظلم کردم عصبی بودم سر رسول خالی کردم همینطور در افکار عرق بودم که کمال خبر رسیدن به بیمارستان رو بهم داد و رفت برانکارد و چند تا پرستار بیاره و همون لحظه دست رسول از دستم شل شد و افتاد چشاش بسته شده بودن بعد از این همه مقاومت رسولم چشاش رو بسته بود همون لحظه پرستار ها سر رسیدن رسول رو روی برانکارد منتقل کردن دکتر اورژانس تا وضع رسول رو دید گفت سریع اتاق عمل رو حاضر کنن رسول رفت برای اتاق عمل دیگه اشکی برای ریختن نداشتم روی کاشی های سرد بیمارستان نشسته بودم . کمال رفت و با یک کیک و آبمیوه برگشت کمال :بخور الان ضعف می کنی ها محمد: حالش خیلی بد بود 🥺 کمال: امیدت به خدا باشه بسپور به خودش محمد :خیلی باهاش بد رفتار کردم کمال خواست جواب بده که بچه ها از راه رسیدن داوود .وحید .فرشید :سلام آقا کمال: سلام شما چرا اومدی. بیمارستان وحید:خب بعد از اینکه متهم ها رو منتقل کردیم به سلول هاشون باهم تندتند گزارش رو نوشتیم و بعد اومدیم سعید و بقیه هم دارن بقیه کار ها رو انجام میدم کمال :باشه بشنید داوود با بغض گفت :آقا حالش خیلی بد بود انگار زخمم دوباره سر باز کرد و کاسه چشمام پر شدن کمال :نه حالش خوبه نگرانه نباشید جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم یهو پرستار با دست های خونی اومد بیرون و گفت همراه رسول حسینی یهو همه سمتش هجوم بردیم گفت پرستار : یا خدا یخورده اروم تر ترسیدم محمد : چیشد پرستار : آها بیمارتون خیلی خون ازشون رفته کی o+ هست محمد : من پرستار :بیاید بهشون خون بدید وضعشون وخیمه دنبال پرستار راه افتاد تا خون بدم وقتی خون دادم کمی منتظر موندم تا حالم بیاد سر جاش بعد بلند شدم و رفتم در اتاق عمل کمال : تو دقیقا داری با می لجبازی می کنی خب یه چی بخور حداقل محمد :من تا وقتی داداشم از این در بیرون نیاد هیچی از گلوم پایین نمیره 🦋🦋✨✨✨🦋🦋✨✨✨ پ.ن حرفی برای گفتن ندارم 🥲
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ حدودا ۴ ساعت از عمل گذشته بود و من بی قرار تر میشدم سرم داغ بود عذاب وجدان عین خوره افتاده بود به جونم بلاخره دکتر از اتاق عمل اومد نای راه رفتن نداشتم اما به زور بلند شدم و سمت دکتر رفتم دکتر تا حال منو دید روبه کمال گفت دکتر: شما بیاید اتاق من تا براتون توضیح بدم کمال می خواست حرف بزنه که پیش دستی کردم محمد : من باید بدونم سر برادرم چه بلایی اومده پس همین جا بگید دکتر: خب پس بزارید رک بگم ببینید آقایون عمل تقریبا موفقیعت امیز بود اما ایشون حین عمل ایست قلبی کردن و ما مجبور شدیم برای بر گردوند شون از شک بسیار قوی ۵۰۰ استفاده کنیم که باعث شده قبلشون ضعیف شه و مشکلاتی براشون ایجاد کنه قلبش گه گاهی درد میگیره و به بخاطر اون تیر که در قفسه ی سینشون بر خورد کرده باعث شده که مثل قلبشون گه گاهی که بهشون فشار و استرس وارد میشه نفشون تنگ بشه . خیلی مراقبش باشید استرس نگرانی فشار عصبی و.... براش سمه ‌. تا ۴الی۵ دیگه بهوش میان اگر بهوش نیومدن بیمار به کما میره من باید برم مریض دارم با اجازه با حرف های دکتر دنیا رو سرم آوار شد . تعادلمو از دست دادم اما کمال و داوود بازو هامو گرفتن تا نیفتم از اتاق عمل بیرونش آوردن . چقدر تو خواب مظلوم بود بردنش بخش مراقبت های ویژه 🦋🦋🦋✨🦋🦋🦋✨🦋🦋🦋 پ.ن ببخشید کوتاه بود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ از پشت شیشه که بهش نگاه میکردم انگار یه خنجر تو قلبم می کردم و در می اوردن از پرستاری که می خواست وارد اتاق شه با صدای بم شده از گریه پرسیدم محمد :ببخشید آقا . میشه رفت داخل اتاق پرستار : بعله می توتنید برید برگشتم و نگاهی به بچه ها کردم . تو این شرایط حتما کار ها درست پیش نمیر فت . روبشون گفتم محمد : شما برید سایت اتفاقی افتاد خودم خبرتون می کنم داوود : آخه آقا شما رو تو این وضعیتون تنها بزاریم ؟ محمد : وضعیتمون مگه چشه ان شاء الله تا ۳ چهار ساعت آینده بهوش میاد من دلم روشنه شمام بریم سایت اگر کار ها ردیف بود برین خونه. کمال جان شما هم برو وحید : پس ما رو از حال رسول بی خبر نزارید محمد : چشم خیالتون راحت باشه برین و با یه خداحافظی ازم دور شدن باز نگاهی به رسول انداختم . میون کلی دستگاه گرفتار شده بود باورم نمیشد این همون داداش خودمه . به سمت در رفتم . دلم هواشو کرده بود اما قبلم تحمل دیدنش تو اون شرایط رو نداشت جدالی میان قبلم و دلم راه افتاده بود آخر دلم رو به دریا زدم و وارد اتاق شدم رنگش مثل گچ دیوار سفید بود.از دور چهرش میون اون همه دستگاه که بهش وصل شده بود گم بود جرئت نزدیک شدن پیدا کردم و روی صندلی کنار تخت نشستم دستم رو روی جای سیلی که بهش زدم گذاشتم و آروم نوازش کردم محمد : به به آقا رسول خوش میگذره بدون ما می‌دونم اشتباه کردم می‌دونم دلت رو شکستم می‌دونم میون اون همه آدم خوردت کردم اما تو بخشش تو ببخش دادش کوچیکه . الان من به عزیز چی بگم بگم الان پسرت گوشه ی بیمارستانه بگم جیگر گوشت بخاطر سهل انگاری داداش تیر خورده چی بهش بگم رسول جانم قربونت برم من توروخدا زود تر بیدار شو و خستگی رو از آن من در بیار بلندشو قربونت برم گریم امون نمی‌داد هوای اتاق برام خفه کننده بود تصمیم گرفتم برم تو حیاط بیمارستان و دوری بزنم 🦋🦋✨✨✨🦋🦋✨✨✨ پ.ن جدال میان قلب و دل پ.ن رنگش مثل گچ بود پ.ن شما بگید
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ به بیمارستان برگشتم ۶ ساعت از عمل می گذشت و رسول هنوز بهوش نیومده بود و هر لحظه استرس نگرانی من بیشتر میشد دکتر برای معاینه برای سر رسول رفت و بعد از چند دقیقه به بیرون اومد با استرس به سمتش رفتم و گفتم محمد : چیشد چرا بهوش نمیاد دکتر : متاسفانه بیمار رفتن تو کما به لحظه دنیا دور سرم چرخید پخش زمین شدم و آخرین چیزی که شنیدم صدای دکتر بود با بوی الکل پلکانم رو باز کردم در دیدگانم چیزی به جز سقف سفید وجود نداشت کم کم به خودم آمدم اتفاقی که برای رسول افتاد اما من اینجا چیکار می کنم چرا سرم توی دستمه یاد بدشدن حالم افتادم دکتر رسول وارد اتاق شد دکتر: خیلی به رسول وابسته هستی محمد : من کاری کردم که به این روز افتاده دکتر : چه نسبتی پاهاش داری ؟ محمد : برادرشم دکتر : امیدت به خدا باشه راستی اسم من میلاده . محمد : منم محمدم راستی میلاد: آها آقا محمد . تعریف شما رو از رسول شنیدم محمد :شما رسول رو از قبل میشناسید ؟ میلاد : آره رسول همیشه برای چکاپ پیش من میومد . محمد : آها میلاد : رسول پسر قوی هست ان شاء الله بهوش میاد محمد : ان شاء الله میلاد : حالا هم زانوی غم بقل نگیر شرکت تموم شده الان به پرستار میگم درش بیار بعد بریم از پشت شیشه ببینش پرستار اومد و سرم رو از تو دستم در اورد جوانی برای راه رفتن نداشتم بیشتر پاهام رو میشدم به جای قدم زدن به کمک میلاد به مقصد رسیدیم میلاد رفت تو اخخ رسول تو با چه کردی داداشی بخوای تنهام بزاری منم میام پیشت روی صندلی های فلزی بیمارستان نشستم 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 پ.ن رفت کما 🥲
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ گوشیم رو از جیبم در آوردم روی سایلنت بود نگاهی به تماس های بی پاسخ کردم ۲۴تماس از منزل ۸ تماس از کمال ۷تماس از داوود ۷تماس از فرشید ۷ تماس از سعید اوه اوه اوه به معنای واقعی فاتحه ام خونده بود اول به کمال زنگ زدم تا از حال رسول با خبرش کنم بعد از دو بوق جواب داد کمال : الو چیشد رسول بهوش اومد با اوردن اسم رسول کاسه ی چشمام پرشد . انگار منم رفتم تو کما . تمام خاطراتمون مثل فیلم از جلو چشمام رد شد با صدای کمال به خودم اومدم کمال: الو .. الو .. هستی ؟ محمد: کمالـ... رسول رفت تو کما با گفتن این جمله جون دادم کمال : وایی که نتونستم جلو بغضم رو بگیرم و شکست . تماس قطع شد زار زار گریه میکردم دیگه تحملی نداشتم میلاد اومد بیرون میلاد : رسول پسر قوی هست من مطمئنم که یکی دو روزه بهوش میاد . برو باهاش حرف بزن بگو مادرتم بیاد باهاش حرف بزنه . دیگه هیچی نمی فهمیدم فقط به یک سر پناه احتیاج داشتم . رفتم بغل میلاد . با اینکه شناختی ازش نداشتم ولی آرومم میکرد بغلش . بعد از اینکه کمی آروم شدم باید به عزیز خبر میدادم شاید اون میتونست با حرف هایش رسول رو از کما در بیاره. شماره منزل رو گرفتم . سریع تماس وصل شد عطیه :سلام محمد تو کجایی چند از خودت یه خبر نمی‌دی تلفن رسول هم که خاموشه خب ما دلنگرانتون میشیم خب محمد: سلام عزیزم یکم آروم تر خوبی بچه خوبه عزیز چی عطیه :آره ما خوبیم . تو خوبی چرا یه خبر از خودت نمی‌دی محمد :بخدا گرفتار بودم یعنی یهو صدای پیچ بیمارستان اومد عطیه :محمد خوبی اتفاقی برات افتاده با صدای لرزونی گفتم محمد :برای من نه ولی برای یه نفر چرا. و اون یه نفر پیش دستی کرد عطیه : آقا رسوله محمد : دقیقا . عطیه فقط یه جور به عزیز بگو که حالش بد نشه . بعد بیاید بیمارستان ...... عطیه : باشه خیالت تخت محمد : باشه مراقب باش عطیه : خداحافظ به سمت اتاقی رفتم که جیگرم گوشم اونجا زندانی بود وارد شدم و روی صندلی نشستم محمد : رسول تو فکر منو نمی کنی فکر عزیز رو نمی کنی من باورم نمیشه رسول من اون بچه ی شر و شیطون اینجا خوابیده با شه اون رسولی که تا بیهوش نمیشد نمی خوابید من باورم نمیشه با این قدت الان خوابیدی من کاری نکن و عذاب بکشم هر بار که بیام اینجا اشکام دیگه اجازه حرف زدن بهم ندن منه یه دنده منع مغرور شکستم . در یک روز شکستم کمرم خم شد . رسول تو بیا بخدا دیگه ضایعات نمی کنم مگه اینو نمی خوای ؟ بلند شو دیگه چرا خوابیدی بلند شو و نزار من بیشتر از این عذاب بکشم بیدار شو داره عزیز میاد اینجا . بیدار. شو تا پسرتش رو اینجوری رو تخت بیمارستان نبینه یهو صدای بوق دستگاه ها توجه منو به خودشون جلب کردن 🌚🌝🌚🌝🌚🌝🌚🌝🌚 پ.ن محمدم چه با میلاد رفیق شده پ.ن عزیز داره میاد پ.ن در یک روز شکست و کمرش خم شد 😭 پ.ن شما بگید چه اتفاقی برا رسول میوفته !!!!!
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ صدای بوق دستگاه ها توجه منو به خودشون جلب کرد دکتر و پرستارها سریع وارد اتاق شدند پاهام قدرت راه رفتن نداشت بزور از اتاق بیرونم کردن و سریع پرده رو کشیدن باورم نمیشد که داداش رسولم بخواد منو تنها بزاره جون تو تنم نبود . زانو هام خالی کردن و روی زمین افتادم . انگار منم داشتم باهاش میرفت دیگه صدای بوق دستگاه نمی اومد یا شاید من کر شدم میلاد از اتاق اومد بیرون . چون دیگه صدای بوق دستگاه نمی اومد خوشحال بودم . تو فیلما می خوندم وقتی با کسی حرف میزنی و می‌ره اگه برگشت بهوش میاد تمام زورم رو جمع کردم و به سمتش رفتم محمد : چیشد میلاد : متاسفم . تونستیم برش گردونیم اما محمد : اما چی میلاد . به هوش اومد ؟ میلاد : وضعش بدتر شده . قبلش ضعیف تر و هوشیارش پایان تر 😞 دیگه هیچی نفهمیدم جز اینکه افتادم تو بغل میلاد 💫💫یک سال بعد 💫💫 یک سال گذشت از اون موقع رسول هنوز تو کماست. یک سال بود که دیگه صدای ایول رسول تو سایت نپیچیده . همه کسل بودن . داشتم میمیردم . هر روز میرفتم بیمارستان و باهاش حرف میزدم . عذاب وجدان تو این یک سال ولم نکرده . رسول داشت منو با این کارش زجر کش می کرد دلم می خواست فقط به بار دیگه نگاهم کنه فقط یه بار پرونده هم که در دست داشتیم تموم شده و قرار یه پرونده ی جدید اومده به نام بازِ (اسم یک پرنده ی خاکستری کوچک تر از کبوتر) همیشه ساعت ۶ میرفتم و به رسول سر میزدم نگاهی به ساعتم انداختم ۵:۳۰ دقیقه بود بلند شدم که برم پیشش 🦋🦋💙🦋🦋💙🦋🦋💙 پ.ن یه سال گذشته و هنوز رسولش بیدار نشده 😞
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 که گوشیم زنگ زد میلاد بود کمی ترسیدم که نکنه رسول رفته تماس رو وصل کردم محمد: الو میلاد چخبر صداش می‌لرزید . میلاد : بیاا بیمارستان محمد : چیشده ! میلاد: فقط بیاااا و قطع شد دلم لرزید . وایی رسول اگر بلاییی سرش بیاد زبونم لال.. سریع از روی صندلی بلند شدم به سمت پارکینگ رفتم و با موتورم سریع به بیمارستان به سرعت میرفتم جوی که کم مونده بود بعضی از جاها تصادف کنم . فقط به فکر رسول بودم رسولی شاید من رو ترک کرده شاید می خواد کمرم رو شکسته تر کنه که بیمارستان که رسیدم سریع موتور رو در محوطه گذاشتم و به سمت ای سی یو پرواز کردم نگاهم رو به شیشه دادم میلاد بود که به پرستار ها می گفت تموم کرده ودستگاه رو کشید ، ملافه ی تا بالای سرش کشید نه اون رسول نیست اون یه نفر دیگس آخه رسول آدمی نبود که بخواد تو این شرایط منو تنها بزاره اون چیزی که به چشم میدم رو باور نمی کردم ما ناخوداگاه دستم سمت در رفت و وارد شدم بالای سر رسول رفتم اما یهو 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ پلکانم رو باز کردم چیزی یادم نمی اومد . من کجام ! به شرایطی که در خودم دیدم حتم می دادم که بیمارستاننم اما چیزی یادم نمی اومد پس بیخیال فک کردن شدم . یاد محمد افتادم در باز شد و میلاد با یک پرستار اومد تو میلاد: وایی رسول باورم نمیشه بیدار شدی 😃 ماست رو از روی صورتم برداشتم رسول:سـ...لاـ....م میلاد : سلام به روی ماهت رسول : م.حم.د کـ..جاـ..ت میلاد : الان باید سر کلش پیدا بشه تو خوبی جاییت درد نمیکنه رسول : نه خوبم فقط بدنم خیلی خشکه شدم شبیه یه چوب میلاد: خب طبیعه مثال یه سال بیهوش بودی داد زدم رسول : یک سالللل میلاد: هیس یکم آروم تر مثلاً بیمارستانه بله یک سال هست که شما رفتی تو کما . حالا میزاری من به کارم برسم . رسول : بفرما بعد از معاینه یاد حرفش افتادم رسول : میگم گفتی محمد الان سر کلش پیدا میشه؟ میلاد: آره همیشه همین موقعه ها میاد پیشت رسول : پایه ایی یه کاری بکنیم میلاد :پایه پایتم و نقشه مو براش تعریف کردم میلاد : میگم پس نیوفته یهو رسول : ترسوندن فرمانده که ایرادی نداره 😂بعدم اون هیچوقت نمیترسه . میلاد: چرا یه بار ترسید رسول : کی مگه تو می شناسیش میلاد : آره وقتی تو رو آوردن بیمارستان وقتی بهش گفتم که رفتی تو کما بیهوش شد . از اون موقع هم با هم رفیق شدیم رسول :آها خوب پس بریم برا نقشه 😈😈 که یهو رسول سریع پارچه رو زد کنار و بلند شد گفت رسول :پخخخ داد زدم و پرت شدم رو زمین یعنی رسولم زندس دستم رو دهنم بود باورش برام سخت بود که بهوش اومده خدایا شکرت اما الان باید یکم براش ناز میکردم قلبم با سرعت ۱۰۰۰ خودشو به سینم می کوبید از شک بیرون اومدم و از روی زمین بلند شدم و طرف تخت رفتم محمد : وایی رسول این چه کاری بود میلاد اونور از خنده غش کرده بود رسول هم روی تخت داشت خودشو با خنده میکشد . دلم برا خنده هاش تنگ شده بود که یهو صدای سرفه ی رسول بلند شد . میلاد سریع دستگاه رو وصل کرد و ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشت محمد: نگا چوب خدا صدا نداره می خواستی منو بترسونی این بلا سرت اومد و رومو به نشانه ی قهر انور کردم 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن شیطنت های رسول پ.ن ترسیدن محمد پ.ن دلش برای خنده هایش تنگ شده بود
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 دارز کشیده بود کمی حالش که جا اومد ماسک برداشت گفت رسول : حالا مثلاً قهری دلت میاد . بعدم شما مثلا تنرسیدی که حداقل ۳ مترو پریدی هوا محمد : اولن بعله دومن من فقط رفتم تو شوک رسول : چقدرم رفتی تو شک میلاد :اینا رو ولش کنید نا سلامتی بعد از یک سال بهوش اومده .آقا محمد مگه تو برای برادرت پر پر نمیزدی خب اینم برادر جنابعالی . صحیح و سالم . سر مور گنده تحویل شما . من برم به بقیه برسم. راستی تا چند ساعت دیگه حالت مساعد بود میری بخش و از اتاق سرقت بیرون محمد: راست میگه ها اصلا یادم نبود این بچه تازه به هوش اومده رسول: میشه به من نگی بچه ؟ محمد: خیر رسول: چرا ! مثلا من ۲۴سالمه هااا محمد : یه سال ببر روش ۲۵ سال این یک سال رو حساب نمی کنی بعدم خودت می دونی من برای سعی کردم مثل بابا . باشم برات و از اون جایی که فرزند همیشه برای پدر و مادر بچه هست تو حتی ۱۲۰ سالن هم بشه من بهت میگم بچه شیفهم شد ؟ رسول:الهی من قربون این شیفهم گفتن برم پدر مهربون محمد : خدانکنه بعدم مزه نریز استاد رسول رسول: از سایت چخبر. محمد: اول بگم فکر اینه که فعلا بیای سایت رو. از سرت بیرون کن . بعدم تو این یه سال یه نیروی جدید آوردیم که خیلی از شما بهتر و کار بلد تره تازه کار هاشو مثل شما با علی سایبری انجام نمیده شاکی گفت رسول:مححححححممممممددددددد میزارشتید اصلا میمیردم بعد نیروی جدید میاوردین . اصلا من کی کار هامو با علی انجام میدادم .شما خودت بودی هی بهش زنگ میزنی که بیاد خیلی بدی محمد: خداکنه بمیری قربونت برم الهی . باشه من بد دیگه حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و فقط داشتیم همدیگه رو نگاه می کردیم. وقتی با اون چشم های تیله ایی و قهوه ایی بهم نگاه میکرد انگار داشتن روحمو نوازش می کردن و قند تو دلم آب میشد . بعد از چند دقیقه سکوت رو شکستم محمد:چقدر دلم برای این چشم ها تنگ شده بود رسول:منم دلم برای محمدم تنگ شده بود 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 پ.ن تازه بهوش اومده
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ محمد : هنوزم باورم نمیشه دوباره به دستت آوردم رسول: حالا محمد جدی جدی وقتی فهمیدی رفتم کما از هوش رفتی محمد: من این میلاد رو تیکه تیکه میکنم تک دونه برادرم رفته بود کما شوخی که نبود لبخند محوی زد مکث کرد و گفت رسول: راستی شاید باورت نشه ولی من یادم نمیاد که چه اتفاقی برام افتاده که هم سینه درد می‌کنه هم قلبم . محمد: درد می‌کنه ؟؟؟ رسول: الان نه چند دقیقه پیش محمد :چرا نمیگی که برات مسکن بزنه رسول: خوب اونجوری نمی تونم الان باهات صبحت کنم محمد: چقدر لجبازی تو رسول رسول :یکی از خصوصیاتمه ها 😌😌از بحث دور شدیم من چه اتفاقی برام افتاد که رفتم کما محمد: یعنی خودت یادت نمیاد رسول :خیر محمد: البته طبیعه یه سال گذشته ببین رسول ما عملیات داشتیم .......و شروع کردم ماجرا رو براش تعریف کردن رسول : چه مشکلی برای من به وجود اومده محمد :تیری که به قفسه ی سینت خورده باعث شده که بعضی موقع ها نفس تنگی بگیری یه خیلی کوچولو هم قلبت ضعیف شده رسول :آها به فکر فرو رفت . می خواست کاری کنه تا حرفام رو هزم کنه. خیلی بده یهو بفهمی دو تا مشکل برات ایجاد شده برای اینکه حال و هواش رو عوض کنم گوشش رو گرفتم تو دستم و آروم پیچوندم محمد : تو چرا میخواستی منو تنها بزاریییی هاااااا!! رسول: ایی ایی گوشم اصلا مگه دست منه محمد: پس دست کیه ؟ رسول:خدا راستی میشه به عزیز زنگ بزنی بگی بیاد دام براش تنگ شده هم حوصله ام سر رفته محمد:عزیز الان جایی هست نمی تونه بیاد میخ‌وای بگم بچه ها بیان تا تنها نباشی رسول: آره آره گوشیمو در آوردم تا بهشون زنگ بزنم 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن کمی محسولی
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓ ⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀 قبلم هنوزم درد می کرد اما من دم نزدن از دردم رو ترجیح میدادم دوست داشتم به دل سیر محمدو نگاه کنم . دوست نداشتم بخوابم محمد به بچه ها زنگ زد . وقتی خبر بهوش اومدم منو بهشون میگفت می تونستم برق شادی و خوشحالی رو تو چشماش ببینم . هر چی نباشه داداشمه . با اینکه یه کوچولو بد اخلاقی می‌کنه اما یه عمر باهاش بزرگ شدم بیشتر از همه از دلش خبر دارم. زنگ زدنش تموم شد و من هنوز محوش بودم مشکوک نگام کرد محمد : چیه !! باز چه نقشه ایی تو ذهنته که می خوای عملیش کنی ها اون از شیطنتت اینم از این نگاه هات قطعا مشکوکه بی اختیار خندیدم رسول: یعنی من نمی تونم چند دقیقه داداشیمو نگاه کنم ؟ محمد :چرا میتونی رسول: پس دیگه چی میگی ؟ محمد: تقصیر خودته کاری کردی که بیشتر از متهم های پرونده بهت مشکوکم رسول: راستی پرونده چیشد محمد : بعد از ۸ ماه دنگ و فنگ تموم شد بلاخره از شرش خلاص شدیم البته یه پرونده سخت تر از اون اومده 😂 رسول : یه چیز دیگه بچت به دنیا اومده ؟ محمد: بله اونم شش ماهه ( رسول وقتی رفت تو کما عطیه ۳ماهه باردار بود) دختره اسمشم گذاشتیم رستا داشتم ذوق مرگ میشدم رسول: وایی هر دو حرف اولمون مشترکه محمد: به خاطر همینم اسمشو رستا گذاشتم 😌 خواستم حرفی بزنم که در به شدت باز شد از ترس یک متر پریدم هوا یه لحظه درد قبلم بیشتر شد . احساس میکردم که الانه از سینم بزنه بیرون چهرم درهم‌ رفت چشمام از شدت درد روی هم فشار میدادم دردش غیر قابل تحمل بود . دستم رو قبلم بود و داشتم با تمام وجودم چنگش میزدم تنونستم جلوی خودمو بگیرم و اخی از میانه ی لبم خارج شد داوود: ا چرا اینطوری شد ⛓🫀🫀⛓🫀🫀⛓🫀🫀 پ.ن رستا خانم پ.ن درد قبلش غیر قابل تحمله🫀♥️🔪🥲 پ.ن چیشد؟؟؟