✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
#سپر
#پارت_13
#رسول
پلکانم رو باز کردم
چیزی یادم نمی اومد .
من کجام !
به شرایطی که در خودم دیدم حتم می دادم که بیمارستاننم
اما چیزی یادم نمی اومد
پس بیخیال فک کردن شدم . یاد محمد افتادم
در باز شد و میلاد با یک پرستار اومد تو
میلاد: وایی رسول باورم نمیشه بیدار شدی 😃
ماست رو از روی صورتم برداشتم
رسول:سـ...لاـ....م
میلاد : سلام به روی ماهت
رسول : م.حم.د کـ..جاـ..ت
میلاد : الان باید سر کلش پیدا بشه
تو خوبی جاییت درد نمیکنه
رسول : نه خوبم فقط بدنم خیلی خشکه شدم شبیه یه چوب
میلاد: خب طبیعه مثال یه سال بیهوش بودی
داد زدم
رسول : یک سالللل
میلاد: هیس یکم آروم تر مثلاً بیمارستانه بله یک سال هست که شما رفتی تو کما . حالا میزاری من به کارم برسم .
رسول : بفرما
بعد از معاینه یاد حرفش افتادم
رسول : میگم گفتی محمد الان سر کلش پیدا میشه؟
میلاد: آره همیشه همین موقعه ها میاد پیشت
رسول : پایه ایی یه کاری بکنیم
میلاد :پایه پایتم
و نقشه مو براش تعریف کردم
میلاد : میگم پس نیوفته یهو
رسول : ترسوندن فرمانده که ایرادی نداره 😂بعدم اون هیچوقت نمیترسه .
میلاد: چرا یه بار ترسید
رسول : کی مگه تو می شناسیش
میلاد : آره وقتی تو رو آوردن بیمارستان وقتی بهش گفتم که رفتی تو کما بیهوش شد . از اون موقع هم با هم رفیق شدیم
رسول :آها خوب پس بریم برا نقشه 😈😈
#محمد
که یهو رسول سریع پارچه رو زد کنار و بلند شد گفت
رسول :پخخخ
داد زدم و پرت شدم رو زمین
یعنی رسولم زندس
دستم رو دهنم بود
باورش برام سخت بود که بهوش اومده
خدایا شکرت
اما الان باید یکم براش ناز میکردم
قلبم با سرعت ۱۰۰۰ خودشو به سینم می کوبید
از شک بیرون اومدم و از روی زمین بلند شدم و طرف تخت رفتم
محمد : وایی رسول این چه کاری بود
میلاد اونور از خنده غش کرده بود رسول هم روی تخت داشت خودشو با خنده میکشد . دلم برا خنده هاش تنگ شده بود
که یهو صدای سرفه ی رسول بلند شد . میلاد سریع دستگاه رو وصل کرد و ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشت
محمد: نگا چوب خدا صدا نداره می خواستی منو بترسونی این بلا سرت اومد
و رومو به نشانه ی قهر انور کردم
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن شیطنت های رسول
پ.ن ترسیدن محمد
پ.ن دلش برای خنده هایش تنگ شده بود
💫💫💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫💫💫
#سپر
#پارت_14
#محمد
دارز کشیده بود
کمی حالش که جا اومد ماسک برداشت گفت
رسول : حالا مثلاً قهری دلت میاد . بعدم شما مثلا تنرسیدی که حداقل ۳ مترو پریدی هوا
محمد : اولن بعله دومن من فقط رفتم تو شوک
رسول : چقدرم رفتی تو شک
میلاد :اینا رو ولش کنید نا سلامتی بعد از یک سال بهوش اومده .آقا محمد مگه تو برای برادرت پر پر نمیزدی
خب اینم برادر جنابعالی . صحیح و سالم . سر مور گنده تحویل شما . من برم به بقیه برسم. راستی تا چند ساعت دیگه حالت مساعد بود میری بخش
و از اتاق سرقت بیرون
محمد: راست میگه ها اصلا یادم نبود این بچه تازه به هوش اومده
رسول: میشه به من نگی بچه ؟
محمد: خیر
رسول: چرا ! مثلا من ۲۴سالمه هااا
محمد : یه سال ببر روش ۲۵ سال این یک سال رو حساب نمی کنی
بعدم خودت می دونی من برای سعی کردم مثل بابا . باشم برات و از اون جایی که فرزند همیشه برای پدر و مادر بچه هست تو حتی ۱۲۰ سالن هم بشه من بهت میگم بچه شیفهم شد ؟
رسول:الهی من قربون این شیفهم گفتن برم پدر مهربون
محمد : خدانکنه بعدم مزه نریز استاد رسول
رسول: از سایت چخبر.
محمد: اول بگم فکر اینه که فعلا بیای سایت رو. از سرت بیرون کن . بعدم تو این یه سال یه نیروی جدید آوردیم که خیلی از شما بهتر و کار بلد تره تازه کار هاشو مثل شما با علی سایبری انجام نمیده
شاکی گفت
رسول:مححححححممممممددددددد
میزارشتید اصلا میمیردم بعد نیروی جدید میاوردین . اصلا من کی کار هامو با علی انجام میدادم .شما خودت بودی هی بهش زنگ میزنی که بیاد خیلی بدی
محمد: خداکنه بمیری قربونت برم الهی . باشه من بد
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و فقط داشتیم همدیگه رو نگاه می کردیم. وقتی با اون چشم های تیله ایی و قهوه ایی بهم نگاه میکرد انگار داشتن روحمو نوازش می کردن و قند تو دلم آب میشد . بعد از چند دقیقه سکوت رو شکستم
محمد:چقدر دلم برای این چشم ها تنگ شده بود
رسول:منم دلم برای محمدم تنگ شده بود
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙
پ.ن تازه بهوش اومده
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
#سپر
#پارت_15
#محمد
محمد : هنوزم باورم نمیشه دوباره به دستت آوردم
رسول: حالا محمد جدی جدی وقتی فهمیدی رفتم کما از هوش رفتی
محمد: من این میلاد رو تیکه تیکه میکنم
تک دونه برادرم رفته بود کما شوخی که نبود
لبخند محوی زد
مکث کرد و گفت
رسول: راستی شاید باورت نشه ولی من یادم نمیاد که چه اتفاقی برام افتاده که هم سینه درد میکنه هم قلبم .
محمد: درد میکنه ؟؟؟
رسول: الان نه چند دقیقه پیش
محمد :چرا نمیگی که برات مسکن بزنه
رسول: خوب اونجوری نمی تونم الان باهات صبحت کنم
محمد: چقدر لجبازی تو رسول
رسول :یکی از خصوصیاتمه ها 😌😌از بحث دور شدیم من چه اتفاقی برام افتاد که رفتم کما
محمد: یعنی خودت یادت نمیاد
رسول :خیر
محمد: البته طبیعه یه سال گذشته
ببین رسول ما عملیات داشتیم .......و شروع کردم ماجرا رو براش تعریف کردن
رسول : چه مشکلی برای من به وجود اومده
محمد :تیری که به قفسه ی سینت خورده باعث شده که بعضی موقع ها نفس تنگی بگیری یه خیلی کوچولو هم قلبت ضعیف شده
رسول :آها
به فکر فرو رفت . می خواست کاری کنه تا حرفام رو هزم کنه.
خیلی بده یهو بفهمی دو تا مشکل برات ایجاد شده
برای اینکه حال و هواش رو عوض کنم گوشش رو گرفتم تو دستم و آروم پیچوندم
محمد : تو چرا میخواستی منو تنها بزاریییی هاااااا!!
رسول: ایی ایی گوشم اصلا مگه دست منه
محمد: پس دست کیه ؟
رسول:خدا
راستی میشه به عزیز زنگ بزنی بگی بیاد دام براش تنگ شده هم حوصله ام سر رفته
محمد:عزیز الان جایی هست نمی تونه بیاد میخوای بگم بچه ها بیان تا تنها نباشی
رسول: آره آره
گوشیمو در آوردم تا بهشون زنگ بزنم
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن کمی محسولی
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀
#سپر
#پارت_16
#رسول
قبلم هنوزم درد می کرد اما من دم نزدن از دردم رو ترجیح میدادم
دوست داشتم به دل سیر محمدو نگاه کنم . دوست نداشتم بخوابم
محمد به بچه ها زنگ زد .
وقتی خبر بهوش اومدم منو بهشون میگفت می تونستم برق شادی و خوشحالی رو تو چشماش ببینم . هر چی نباشه داداشمه . با اینکه یه کوچولو بد اخلاقی میکنه اما یه عمر باهاش بزرگ شدم بیشتر از همه از دلش خبر دارم.
زنگ زدنش تموم شد و من هنوز محوش بودم
مشکوک نگام کرد
محمد : چیه !! باز چه نقشه ایی تو ذهنته که می خوای عملیش کنی ها اون از شیطنتت اینم از این نگاه هات قطعا مشکوکه
بی اختیار خندیدم
رسول: یعنی من نمی تونم چند دقیقه داداشیمو نگاه کنم ؟
محمد :چرا میتونی
رسول: پس دیگه چی میگی ؟
محمد: تقصیر خودته کاری کردی که بیشتر از متهم های پرونده بهت مشکوکم
رسول: راستی پرونده چیشد
محمد : بعد از ۸ ماه دنگ و فنگ تموم شد بلاخره از شرش خلاص شدیم البته یه پرونده سخت تر از اون اومده 😂
رسول : یه چیز دیگه بچت به دنیا اومده ؟
محمد: بله اونم شش ماهه ( رسول وقتی رفت تو کما عطیه ۳ماهه باردار بود) دختره
اسمشم گذاشتیم رستا
داشتم ذوق مرگ میشدم
رسول: وایی هر دو حرف اولمون مشترکه
محمد: به خاطر همینم اسمشو رستا گذاشتم 😌
خواستم حرفی بزنم که در به شدت باز شد
از ترس یک متر پریدم هوا
یه لحظه درد قبلم بیشتر شد . احساس میکردم که الانه از سینم بزنه بیرون
چهرم درهم رفت
چشمام از شدت درد روی هم فشار میدادم
دردش غیر قابل تحمل بود . دستم رو قبلم بود و داشتم با تمام وجودم چنگش میزدم
تنونستم جلوی خودمو بگیرم و اخی از میانه ی لبم خارج شد
داوود: ا چرا اینطوری شد
⛓🫀🫀⛓🫀🫀⛓🫀🫀
پ.ن رستا خانم
پ.ن درد قبلش غیر قابل تحمله🫀♥️🔪🥲
پ.ن چیشد؟؟؟
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀
#سپر
#پارت_17
#رسول
محمد : آخه این چه وضع تو اومدنه حبیب برو بگو دکتر میلاد رضایی بیاد ببینم
هنوزم دردم خیلی زیاد بود
داشتم نفس کم میاوردم
محمد ماسک رو روی صورتم گذاشت و آروم شروع کرد به ماساژ دادن قبلم . کمی از دردش کم کرد اما هنوز هم دردش زیاد بود
میلاد. اومد و چیزی به سرمم تزریق کرد . کم کم چشمام سنگین شد و چیزی بجز سیاهی حس نکردم
#محمد
بعد مورفین کم کم به خواب رفت
نگاهی به صورت نازش کردم
وقتی می خوابید صورتش ناز تر میشد
با ماسک به زور نفس میکشید
کمی خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم
بچه ها هنوز دم در با تعجب ایستاده بودن
دستم را به صورت اشاره برایشان تکان دادم که برن بیرون منم میام براشون توضیح میدم
سعید: ببخشید آقا ما نمی خواستیم اینجوری بشه
محمد: ببیند استرس هیجان نگرانی ناراحتی و این چیزا براش خوب نیست باعث میشه قبلش درد بگیره یا نفسش تنگ شه.حالا ایندفعه که نمی دونستید رو اشکال نداره
دفعه ی بعدی تکرار نشه که اینطوری وارد شید
همه با هم : چشم
تک خنده ایی کردم
محمد : گروه سرود منطقه ی......
میلاد حرفمو قطع کرد
میلاد: اینجا بیمارستانه ها ساکت
محمد جان براش آرام بخش زدم
محمد: چرا ارام بخش حداقل مورفین میزدی دردشو کم کنه
میلاد: مورفین باعث میشد تنفس آهسته بشه . و براش بد بود برا همین نزدم .
محمد: آها خوب الان میتونیم بریم ببینیمش
میلاد : آره ولی خیلی آروم طوری که بیدار نشه !
محمد:باشه
نگاهی به بچه ها کردم
و وارد اتاق شدم . و روی صندلی نشستم
همیشه یه قرآن کوچولو داخل جیبم داشتم . درش آوردم و شروع کردم براش قرآن خوندن . کل قرآن رو خونده بودم قرآن رو بستم
نفهمیدم که کی صورتم خیس شد
نگاهی به رسول انداختم چشماش باز بود
با صدای بم که از گریه بود گفتم
محمد: ا تو کی بیدار شدی؟
رسول: خیلی وقته
محمد: پس چرا چیزی نگفتی
رسول: چونکه دلم می خواست به قرآن گفتنت گوش بدم .
محمد:الهی من با قربونت برم
در باز شد و قامت میلاد و چند پرستار دیگر نمایان شد
میلاد: خب خب محمد جان بلند شو که باید رسول رو انتقال بدیم بخش
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓
پ.ن شما بگید
⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓
⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️
#سپر
#پارت_18
#رسول
یک هفته از بستری شدنم می گذشت و حالا زمان فرخونده ی آزادی از این قفس اومده بود 🤣
محمد رفته بود برگه ی ترخیصم رو بگیره
تو این یک هفته نمی تونستم از جام تکون بخورم . کل بدنم خشک شده بود درست مثل یک مجسمه بودم
بزور لباس هامو پوشیدم
محمد داخل شد و خواست زیر بغلم رو بگیره که نزاشتم و به هر زوری شده بلند شدم.
محمد: من میگم چون بدنت فعالیت نداشته استخونات خشکه بعد تو لج میکنی نمیزاری کمکت کنم
رسول:من الان طوریم نیست خوب خوبم
با تأسف نگاهی بهم انداخت و گفت
محمد: خیلی هم خوبی
و بعد به سمت در رفت
استخونام خیلی درد می کرد اما برا اینکه پای حرفم بمونم پشت سرش راه افتادم
آهسته قدم بر می داشتم بخش سختش پله ها بود. دست خودم نبود هر قدم سمت هر پله ایی که بر می داشتم درد عمیقی در پاهام شکل می گرفت که باعث میشد بی اختیار آخ بگم دیگه جوانی تو تنم نبود اما با این حال مقاومت کردم .
محمد با پوسخندی که بر لب داشت به سمتم برگشت
محمد: هنوزم پای حرفت هستی که ....
اما با دیدن قیافه ی من که تعادلم رو از دست داده بودم و داشتم از پله ها میفتادم به سمتم اومد و بازمو در حصار دست هایش قرار داد و منو روی پله ها نشوند
محمد: میگم لجبازی میگی نه بفرما میگمنمی تونی راه بری بدنت خشکه میگی نه .باید بری فیزیوتراپی
رسول: خودش خوب میشه
سرشو نزدیک سرم کرد و با اخم خیلی وحشتناکی گفت
محمد: میای یا نه ؟
از چهرش وقتی که تهدید می کنه خیلی میترسیدم .
با ترس گفتم
رسول: من غلط بکنم نرم
با همون چهره
محمد: حالا هم بلند شو کمکت کنم بقیه.پله رو با هم بریم
جرئت نه گفتن رو نداشتم
به کمکش سوار ماشین شدم
نگاهم به پنجره بود
بارون تازه شروع به باریدن کرده بود
رسول: کجا میریم؟
محمد: خونه
رسول: میشه بریم اداره
محمد: خیر
رسول: خواهش
محمد: خیر
رسول :خیلی خواهش
محمد: خییییررررر
رسول:توروخدا
محمد: رسول میبندی یا نه؟
دیگه حرفی نزدم سرمو به سمت شیشه حرکت دادم
محمد:الان مثلاً قهری ؟
جوابشو ندادم
محمد: خودت می دونی که زود از کوره در میرم ببخشید
بازم جواب ندادم
محمد: رسول تو که کینه ایی نبودی
بازم جواب ندادم
محمد: رسول داری اعصابم رو خراب میکنی هاااا کاری نکن .......لا اله الا الله
رسول: ببین چجوری ترش میکنی بعد انتظار داری که جوابتم بدم
محمد: رسول
محمد نگاهی به جاده نمی کرد و فقط داشت با من بحث میکرد و با سرعت میرفت
جاده رو نگاه کردم
داشتیم با سرعت به یه کامیون برخورد میکردیم
رسول: محمد جلوتو بپا !!!!
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙
پ.ن شاید تصادف
پ.ن بحشون
پ.ن لجبازی
⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓
⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️
#سپر
#پارت_19
#رسول
سریع پاشو روی ترمز گذاشت
از شدتش سرم خورد به داشبورد
احساس کردم سرم یهو خیلی درد کرد قسمت تیزی داشبورد خورده بود به پیشونیم نتونستم تحمل کنم و اخی گفتم
محمد: چـ یشد خوبی؟؟
سرم رو بالا آوردم
محمد: سرت داره خون میاد
نمیدونم چرا دست و پاشو گم کرده بود
دور زد و به سمت بیمارستان راه رو کج کرد .
رسول:خوبم بریم اداره
محمد: نه خوب نیستی
بیا این دستمال رو بزار روی پیشونیت
دستمال ازش گرفتم
لعنتی خیلی بد میسوخت
روی زخم گذاشتم سوزشش بیشتر شد و باعث شد که صورتم درهم بشه
نگاهی از اینه به سرم کردم . محمد حق داشت دست و پاشو گم کنه
به بیمارستان رسیدیم
سرم گیج میرفت
ماشین رو خاموش کرد پیاده شد خواستم منم پیاده شم که در منو باز کرد و گفت
محمد: وایسا تا بگم برانکارد بیارن
رسول: نمیخواد خودم می تونم برم
محمد: تو چجوری میتونی از یه طرف بدنت درد میکنه از طرف دیگه سر گیجت بشین تا بیام
. بدن دردم یه طرف سرمم و سرگیجم یه طرف کمی هم قبلم درد میکرد
پرستار با برانکارد اومدن
به کمک محمد روی برانکارد درزا کشیدم و وارد بخش اورژانس شدیم
محمد میلاد رو خبر کرد
میلاد: اوه اوه این خیلی عمیقه فقط یه سوال دارم چطور تا حالا بیهوش نشدی !
این عمل می خواد اما فعلا جلوی خونریزی رو بگیرید
پرستار اتاق عمل رو آماده کن
پرستار : چشم
#محمد
وقتی زخمشو دیدم وحشت کردم خیلی بد بود . نمیدونم چرا هر بار با دسته گل های من برای رسول اتفاقی میوفته
واقعا ترسیده بودم
رسول همین چند ساعت پیش مرخص شده بود
آمادش کرده بودن برای عمل
به سمش رفتم
محمد: رسول جانم امیدت رو بده به اون بالایی من مطمئنم سالم از این در میای بیرون خوب قربونت برم . حلالم کن باهات بد حرف زدم . رسول قول بده بمونیا اگه بری یا بهش فکر کنی محمدت تموم میشه
زیاد جونز برای حرف زدن نداشت اما با این حال گفت
رسول: باشه قول میدم بخاطر توهم شده سالم برگردم خوبه
سرمو تکون دادم به سمت اتاق عمل رفت اما من اونجا خشکم زده بود و با نگاهم بدرقش میکردم
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن عمل
پ.ن ترسیده
پ.ن شما بگید !
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
#سپر
#پارت_20
#محمد
یک ساعتی از زمانی که رفته بود اتاق عمل گذشته بود .زیارت عاشورا رو از حفظ بودم شروع کردم به خوندش تا شاید دلم کمی آروم بگیره .
رسول تازه چند ساعت پیش از بیمارستان مرخص شد و منه ....دوباره باشو به اتاق عمل و بیمارستان باز کردم
داشتم دیونه میشدم
اینکه من زود از کوره در میرم خیلی بده باید حتما ترکش کنم
میلاد از اتاق عمل بیرون اومد
فقط یک حرف توی دهنم چرخید:
محمد:ز..زنـ..دست؟(با لکنت بخونید)
تک خنده ایی کرد
میلاد: مگه قراره مرده باشه؟
اتفاقا حالش خوبه عمل با موفقیت انجام شد سرشم بخیه زدم حالشم خوبه تا ۳تا ۴ ساعت آینده هم بهوش میاد فردا هم مرخصه ولی چون محکم خورده به جایی ممکنه کنار زخم کبود باشه
حالا چیشده بود که نرفته دوباره پاش به بیمارستان باز شد؟
ارودنش بیرون
نگاهی به چهرش که پانسمان شده بود کردم
خیلی مظلوم بود تو خواب رنگش هم مثل گچ بود
بردنش
محمد: تو ماشین بحثمون شد حواسم به جلو نبود داشتیم با سرعت می خوردیم به یه کامیون رسول فهمید بهم گفت منم سریع ترمز کردم از اونجای که هم کمربند نداشت و هم یهو توقف کردم سرش خورد به تیزی داشبورد
حالا میدونم چجوری باید به عزیز بگم 😖
میلاد: اوه اوه پس کارت زاره😂🤣
محمد: چرا داری میخندی
میلاد: با این کاری که تو کردی میشه اصلا نخندم
موفق و موید باشی 🤣🤣
آها راستی حواست به قبلشم باشه یکم نامنظمه
من برم
فعلا
محمد: فعلا
به سمت اتاقی که داشت داخلش مستقر میشد رفتم
گوشیم زنگ خورد
نام عزیز روی صفحه خود نمایی می کرد
و این یعنی بدبخت شدم
روی صندلی کنار تخت نشستم
و دستم رو روی صفحه حرکت دادم و تماس رو وصل کردم
عزیز مجال نداد
عزیز : الو محمد معلومه شما کجایین
چرا رسول تلفنشو جواب نمیده
محمد: سلام عزیز ترین عزیز دنیا
عزیز: مزه نریز بگو کجایین؟
محمد: یه چیز بگم قول میدی از دستم سرتو به دیوار نکوبی
حتی اگه درباره ی رسول باشه
عزیز: باشه سرمو نمی کوبم به دیوار زود تر بگو برای رسول اتفاقی افتاده؟
محمد: یه کوچولو
یعنی پیشونیش زخم شده
عزیز: یعنی چی؟
محمد:یعنی اینکه تو ماشین بودیم من یهو زدم رو ترمز رسول سرش خورد روی داشبورد
عزیز: وایی محمد من آخر از دست تو سرمو به دیوار نمی کوبم از دستت سکته میکنم
الان کدوم بیمارستانید ؟
محمد: بیمارستان قبلی
عزیز: باشه الان میام
خدافظ
محمد: خدافظ
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن از دستش سکته می کنه
پ.ن خدا به داد محمد برسه
💫💫💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫💫💫
#سپر
#پارت_21
#محمد
بعد از تماس منتظر بهوش اومدن رسول شدم
یک ساعت بعد عزیز و عطیه و رستایی که تو بغل عطیه بود جلوی صورتم نمایان شدن
سلام کردم و از روی صندلی بلند شدم .به سمتشون رفتم و رستا رو از بغل عطیه گرفتم
بوسه ایی روی لپش کاشتم
و نگاهی به عطیه کردم که در حال آروم کردن عزیز بود
می خواستم باهاش صبحت کنم اما الان موقعیت خوبی نبود
عزیز: بمیرم براش . نیومده دوباره افتاده رو تخت بیمارستان
عطیه: عزیز جون خودتون رو ناراحت نکنید یه زخمه دیگه
عزیز: یه زخمه که بخاطرش رفته اتاق عمل
محمد: چون یکم عمیق بوده رفته
عزیز: حالا چرا بیهوشه ؟
محمد: عزیز آخه رسول تو زود پز نیست که سریع بهوش بیاد باید چند ساعت بگذره تا اثر بیهوشی از بین بره
در حالی که قطره اشکی از چشمش روی دست رسول می چکید گفت
عزیز: الهی قربونت برم
محمد: عزیز باور کن خوب میشه اصلا من چه اشتباهی کردم بهتون خبر دادم همون نمی دونستید کمتر استرس می کشیدی حالا هم خوب نیست بالا سرش گریه می کنی بفرمایید برید خونه اگه بهوش اومد بهتون خبر میدم
رستا رو دوباره دادم بغل عطیه
عزیز: باشه پس منو بی خبر نذار
محمد: چشم خیالتون تخت اگه اتفاقی افتاد بهتون خبر میدم برین تا هوا تاریک نشده
خداحافظ
عطیه و عزیز: خدافظ
دوباره روی صندلی نشستم و به رسول نگاه کردم
خوایم میومد . سرمو رو دستش گذاشتم چشمام رو بستم و به تاریکی فرو رفتم
🦋🦋۲ساعت بعد 🦋🦋
با حس دستش که در تلاش بود از زیرم سرم بکشه بیرون چشمام رو باز کردم
بیدار شده بود و با لبخند نگاهم میکرد
لبخندی متقابل بهش زدم و سرمو بالا آوردم
محمد: از کی بیدار شدی ؟
رسول: همین الان
محمد:خوبی . درد نداری؟برم بگم میلاد بیاد معاینت کنه
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و گفتم که مریض ما به هوش اومده بگید آقای رضایی بیان
دوباره برگشتم پیش رسول
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن حرفی برای گفتن ندارم
💫💫💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫💫💫
#سپر
#پارت_22
#محمد
چشم هاشو ازم می دزدید و این یکی از نشانه های قهر کردنشه
میلاد اومد و بعد اینکه کارش تموم شد گفت
میلاد: باید خیلی مراقب خودت باشی ها زخمت جای بدی هست نباید بزاری عفونت کنه پانسمانش رو هر ۱۲ ساعت یا کمتر عوض کن اگه عفونت کنه بدبختی و منم وظیفه ی خوب کردنتو به گردن نمی گیرم
حالا از ما گفتن
رسول: کی مرخص میشم ؟
میلاد: ان شاء الله فردا
رسول: دیگه حالم از بیمارستان بهم می خوره چقدر امروز خوشحال بودم که آزاد شدم
میلاد: من فعلا برم .مراقب باشی ها ، اجازه هم بده پرستار بیاد پانسمانتو عوض کنه
و با گفتن ای جمله رفت
رسول روش رو مخالف من کرد
محمد: الان مثلاً قهری
رسول:........
محمد: رسول؟
رسول:.......
محمد: رسول جان
رسول:........
محمد: جان محمد یه دقیقه نگام کن
رسول: بله
محمد: قهر نباش دیگه با این کار هات....
حرفمو قطع کرد
رسول: با این کار هام چی؟ محمد من اصلا از اینکه قراره یه روز دیگه اینجا رو تحمل کنم و زخم پیشونیم ناراحت نیستم فدای سرت من که اینهمه تو این چهار دیواری بودم یه روزم روش زخمم هم دوباره ترمیم میشه اما درد من زود از کوره در رفتاناته
محمد: با این اتفاقی که امروز افتاد فک نکنم دیگه زود از کوره در برم
حالا هم قهر نباش
رسول: من قهر نیستم
محمد: قهر نیستی پس چیی؟
رسول: هااااا!!!!امــ.....چـ...یزم .....آها عصبی
خنده ایی کردم و سری از روی تاسف تکون دادم
محمد: راستی یادم نرفته ها الان برم برات نوبت فیزیوتراپی بگیرم
رسول: باز رفتی سر خونه ی اول ؟گفتم که خودش خوب میشه
چشم غزه ایی براش رفتم
محمد: این خونه ی آخره بعدم من این حرفا تو کتم نمیره
رسول: پس منم قهر میکنم
محمد: اهرم فشار گیر آوردی ها
رسول: راستی تو نمیدونی مرغا چرا زانو هاشون برعکسه ؟
محمد : بحث رو عوض نکن
رسول: میشه همیشه همینجوری باشی ؟
محمد: چجوری
رسول: اینکه زود عصبی نشی 🙂
محمد: سعی خودمو می کنم
ولی بگم من با این حرفا خر نمیشم باید بری فیزیوتراپی
اگر منو دوست داری باید بری
رسول: من بخاطر تو جونمم میدم چه فیزیوتراپی که چیزی نیست
چشم برو وقت بگیر
💎💎💎💎💎💎💎💎💎
پ.ن اندکی محسولی🤏🫀
پ.ن خب آقا محمد چی میشد از اول بگید به خاطر شما بره تا آنقدر برای راضی کردنش دردسر نکشی🙄
پ.ن شما بگید 😶🌫
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
#سپر
#پارت_23
°•یک هفته بعد•°
#رسول
شش روز از مرخص شدنم می گذشت
با کلی اسرا خواهش و التماس از محمد یک روز بعدش اومدم سایت
آخه دلم برای میزم تنگ شده بود 😢(پ.ن ایشون یک موجود فضایی هستن که با تمام آدم ها متفاوتن )
همون روز اطلاعات پرونده رو خوندم
پرونده ی بسیار پیچیده و خیلی خطر ناکی بود گیج بودم
باید رد کیس اصلی پرونده رو میزدم
بعد از شش ساعت تلاش که آخر هم
نتیجه نداد به سمت نماز خونه حرکت کردم
هم سرم خیلی درد می کرد و هم احساس داغ بودن می کردم
پس اول به سمت آشپزخونه رفتم تا بتونم قرص سردردی پیدا کنم
پس از کلی جستجو در یخچال و کمد ها بلاخره پیدا کردم
قرصو از جاش در آوردم و با پارچی که روی میز بود کمی برای خودم آب ریختم
بعد از قورت دادن قرص خواستم کمی دیگه آب روش بُخرم که با صدایی که پشت سرم اومد آب پرید گلوم
وحید بود اومد جلو و محکم میزد پشتم
وحید: چته برادر من خفه نشی بمونی روی دستمون ندونیم به آقا محمد چی بگیم
رسول: احتمال خفگی ۱درصد احتمال شکستگی ۹۹ درصد 😶
دستشو گذاشت رو پیشونیم
وحید: ببینم چرا تو آنقدر داغی . داغی که نه داری تو آب میسوزی بچه
رسول: یک من خوبم دو اگه بزاری بخوابم بهترم میشم سه به من نگو بچه
و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه به سمت پتو و بالشت ها قدم برداشتم و یه دونه پتو و یه دونه بالشت برداشتم به گوشه ایی از نماز خونه رفتم
چون غروب بود اغلب یا رفته بودند یا داشتن کار میکردم و نماز خونه خلوت بود به غیر از چند نفر که قبلا شیفت بودن والان خوابیده بودن
همون طوری که نمی تونستم از درد زخمم بخوابم
تازه یادم اومد که من سه روزی هست پانسمان سرمو عوض نکردم
دیگه کار از کار گذشته
سعی داشتم بخوابم که قرصه اثر کرد و به خواب فرو رفتم
#محمد
مشغول کارم بودم
امشب هم شیفت بودم
که یهو در باز شد و داوود اومد تو
محمد: آخر یا تو یا رسول منو سکته میدین با این بدون اجازه وارد شدناتون
داوود : آقا رسول
نگران گفتم
محمد: رسول چی؟
🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋
پ.ن سهل انگاری آقا رسول
پ.ن آخر سکتش میدن
پ.ن اینبار هم سومی رو شما بگید
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓
#سپر
#پارت_24
#محمد
نفس نفس میزد و این باعث شد که در حرف زدن مکث کنه ،داد زدم
محمد: دِ بگو دیگه داوود ،رسولم چی
داوود: تب کرده الان تو نماز خونس
یا حسینی زیر لب گفتم و با دو به سمت نماز خونه دویدم
وقتی رسیدم به نماز خونه
وحید بالا سرش بود
به سمتش دویدم
محمد: چجوری اینجوری شد وحید
وحید : آقا اومد نماز خونه داشت قرص می خورد من اومدم دست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود بعد رفت خوابید دیدم داره هزیون میگه دوباره دست گذاشتم دیدم تبش بیشتر شده حالا چیکار کنیم
دست روی پیشونیش گذاشتم . احساس کردم دستم داره میسوزه برش داشتم
محمد: داوود برو بگو حامد بیاد بدو
دلم عین سیر و سرکه برای داداش هواس پرتم می جوشید آخه چرا مراقب خودش نیست
تو بغلم گرفتمش
چون که هم تبش بالا بود هم پیشونیش زخم نمی شد پاشویش کنم پس باید سرم میزد
حامد اومد و همچی رو براش توضیح دادم
حامد : زخمش بد عفونت کرده
محمد: چیکار کنیم ؟
حامد : خودم وسایل شستشو و برداشتن عفونت رو دارم بریم بیارینش بهداری
تو بغلم گرفتمش و با تمام توانم دویدم سمت بهداری
در رو باز کردم و گذاشتمش روی تخت
حامد اومد و من رو از اتاق بیرون کرد
استرس زیادی داشت جونمو می گرفت
آخه چرا اینقدر این پسر حواس پرته
باید حتمی یه تنبیه براش در نظر بگیرم تا بفهمه باید حواسش به خودش باشه
پشت در رژه میرفتم
داوود و وحید هم تکیه داده بودن به دیوار
دل تو دلم نبود
در باز شد و حامد اومد بیرون
حامد: عفونت رو برداشتم. یه سرم هم زدم براش زدم تا پیش رو بیاره پایین
محمد: ممنون حامد جان می تونم برم پیشش
حامد : خواهش می کنم ، بله بفرمایید
به سمت بهداری رفتم و دستگیره رو فشار دادم
💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙
پ.ن حرفی نیست