eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 بعد از تماس منتظر بهوش اومدن رسول شدم یک ساعت بعد عزیز و عطیه و رستایی که تو بغل عطیه بود جلوی صورتم نمایان شدن سلام کردم و از روی صندلی بلند شدم .به سمتشون رفتم و رستا رو از بغل عطیه گرفتم بوسه ایی روی لپش کاشتم و نگاهی به عطیه کردم که در حال آروم کردن عزیز بود می خواستم باهاش صبحت کنم اما الان موقعیت خوبی نبود عزیز: بمیرم براش . نیومده دوباره افتاده رو تخت بیمارستان عطیه: عزیز جون خودتون رو ناراحت نکنید یه زخمه دیگه عزیز: یه زخمه که بخاطرش رفته اتاق عمل محمد: چون یکم عمیق بوده رفته عزیز: حالا چرا بیهوشه ؟ محمد: عزیز آخه رسول تو زود پز نیست که سریع بهوش بیاد باید چند ساعت بگذره تا اثر بیهوشی از بین بره در حالی که قطره اشکی از چشمش روی دست رسول می چکید گفت عزیز: الهی قربونت برم محمد: عزیز باور کن خوب میشه اصلا من چه اشتباهی کردم بهتون خبر دادم همون نمی دونستید کمتر استرس می کشیدی حالا هم خوب نیست بالا سرش گریه می کنی بفرمایید برید خونه اگه بهوش اومد بهتون خبر میدم رستا رو دوباره دادم بغل عطیه عزیز: باشه پس منو بی خبر نذار محمد: چشم خیالتون تخت اگه اتفاقی افتاد بهتون خبر میدم برین تا هوا تاریک نشده خداحافظ عطیه و عزیز: خدافظ دوباره روی صندلی نشستم و به رسول نگاه کردم خوایم میومد . سرمو رو دستش گذاشتم چشمام رو بستم و به تاریکی فرو رفتم 🦋🦋۲ساعت بعد 🦋🦋 با حس دستش که در تلاش بود از زیرم سرم بکشه بیرون چشمام رو باز کردم بیدار شده بود و با لبخند نگاهم میکرد لبخندی متقابل بهش زدم و سرمو بالا آوردم محمد: از کی بیدار شدی ؟ رسول: همین الان محمد:خوبی . درد نداری؟برم بگم میلاد بیاد معاینت کنه به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و گفتم که مریض ما به هوش اومده بگید آقای رضایی بیان دوباره برگشتم پیش رسول 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن حرفی برای گفتن ندارم
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 چشم هاشو ازم می دزدید و این یکی از نشانه های قهر کردنشه میلاد اومد و بعد اینکه کارش تموم شد گفت میلاد: باید خیلی مراقب خودت باشی ها زخمت جای بدی هست نباید بزاری عفونت کنه پانسمانش رو هر ۱۲ ساعت یا کمتر عوض کن اگه عفونت کنه بدبختی و منم وظیفه ی خوب کردنتو به گردن نمی گیرم حالا از ما گفتن رسول: کی مرخص میشم ؟ میلاد: ان شاء الله فردا رسول: دیگه حالم از بیمارستان بهم می خوره چقدر امروز خوشحال بودم که آزاد شدم میلاد: من فعلا برم .مراقب باشی ها ، اجازه هم بده پرستار بیاد پانسمانتو عوض کنه و با گفتن ای جمله رفت رسول روش رو مخالف من کرد محمد: الان مثلاً قهری رسول:........ محمد: رسول؟ رسول:....... محمد: رسول جان رسول:........ محمد: جان محمد یه دقیقه نگام کن رسول: بله محمد: قهر نباش دیگه با این کار هات.... حرفمو قطع کرد رسول: با این کار هام چی؟ محمد من اصلا از اینکه قراره یه روز دیگه اینجا رو تحمل کنم و زخم پیشونیم ناراحت نیستم فدای سرت من که اینهمه تو این چهار دیواری بودم یه روزم روش زخمم هم دوباره ترمیم میشه اما درد من زود از کوره در رفتاناته محمد: با این اتفاقی که امروز افتاد فک نکنم دیگه زود از کوره در برم حالا هم قهر نباش رسول: من قهر نیستم محمد: قهر نیستی پس چیی؟ رسول: هااااا!!!!امــ.....چـ...یزم .....آها عصبی خنده ایی کردم و سری از روی تاسف تکون دادم محمد: راستی یادم نرفته ها الان برم برات نوبت فیزیوتراپی بگیرم رسول: باز رفتی سر خونه ی اول ؟گفتم که خودش خوب میشه چشم غزه ایی براش رفتم محمد: این خونه ی آخره بعدم من این حرفا تو کتم نمیره رسول: پس منم قهر میکنم محمد: اهرم فشار گیر آوردی ها رسول: راستی تو نمیدونی مرغا چرا زانو هاشون برعکسه ؟ محمد : بحث رو عوض نکن رسول: میشه همیشه همینجوری باشی ؟ محمد: چجوری رسول: اینکه زود عصبی نشی 🙂 محمد: سعی خودمو می کنم ولی بگم من با این حرفا خر نمیشم باید بری فیزیوتراپی اگر منو دوست داری باید بری رسول: من بخاطر تو جونمم میدم چه فیزیوتراپی که چیزی نیست چشم برو وقت بگیر 💎💎💎💎💎💎💎💎💎 پ.ن اندکی محسولی🤏🫀 پ.ن خب آقا محمد چی میشد از اول بگید به خاطر شما بره تا آنقدر برای راضی کردنش دردسر نکشی🙄 پ.ن شما بگید 😶‍🌫
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ °•یک هفته بعد•° شش روز از مرخص شدنم می گذشت با کلی اسرا خواهش و التماس از محمد یک روز بعدش اومدم سایت آخه دلم برای میزم تنگ شده بود 😢(پ.ن ایشون یک موجود فضایی هستن که با تمام آدم ها متفاوتن ) همون روز اطلاعات پرونده رو خوندم پرونده ی بسیار پیچیده و خیلی خطر ناکی بود گیج بودم باید رد کیس اصلی پرونده رو میزدم بعد از شش ساعت تلاش که آخر هم نتیجه نداد به سمت نماز خونه حرکت کردم هم سرم خیلی درد می کرد و هم احساس داغ بودن می کردم پس اول به سمت آشپزخونه رفتم تا بتونم قرص سردردی پیدا کنم پس از کلی جستجو در یخچال و کمد ها بلاخره پیدا کردم قرصو از جاش در آوردم و با پارچی که روی میز بود کمی برای خودم آب ریختم بعد از قورت دادن قرص خواستم کمی دیگه آب روش بُخرم که با صدایی که پشت سرم اومد آب پرید گلوم وحید بود اومد جلو و محکم میزد پشتم وحید: چته برادر من خفه نشی بمونی روی دستمون ندونیم به آقا محمد چی بگیم رسول: احتمال خفگی ۱درصد احتمال شکستگی ۹۹ درصد 😶 دستشو گذاشت رو پیشونیم وحید: ببینم چرا تو آنقدر داغی . داغی که نه داری تو آب میسوزی بچه رسول: یک من خوبم دو اگه بزاری بخوابم بهترم میشم سه به من نگو بچه و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه به سمت پتو و بالشت ها قدم برداشتم و یه دونه پتو و یه دونه بالشت برداشتم به گوشه ایی از نماز خونه رفتم چون غروب بود اغلب یا رفته بودند یا داشتن کار میکردم و نماز خونه خلوت بود به غیر از چند نفر که قبلا شیفت بودن والان خوابیده بودن همون طوری که نمی تونستم از درد زخمم بخوابم تازه یادم اومد که من سه روزی هست پانسمان سرمو عوض نکردم دیگه کار از کار گذشته سعی داشتم بخوابم که قرصه اثر کرد و به خواب فرو رفتم مشغول کارم بودم امشب هم شیفت بودم که یهو در باز شد و داوود اومد تو محمد: آخر یا تو یا رسول منو سکته میدین با این بدون اجازه وارد شدناتون داوود : آقا رسول نگران گفتم محمد: رسول چی؟ 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن سهل انگاری آقا رسول پ.ن آخر سکتش میدن پ.ن اینبار هم سومی رو شما بگید
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓ ⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀 ⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓ نفس نفس میزد و این باعث شد که در حرف زدن مکث کنه ،داد زدم محمد: دِ بگو دیگه داوود ،رسولم چی داوود: تب کرده الان تو نماز خونس یا حسینی زیر لب گفتم و با دو به سمت نماز خونه دویدم وقتی رسیدم به نماز خونه وحید بالا سرش بود به سمتش دویدم محمد: چجوری اینجوری شد وحید وحید : آقا اومد نماز خونه داشت قرص می خورد من اومدم دست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود بعد رفت خوابید دیدم داره هزیون میگه دوباره دست گذاشتم دیدم تبش بیشتر شده حالا چیکار کنیم دست روی پیشونیش گذاشتم . احساس کردم دستم داره میسوزه برش داشتم محمد: داوود برو بگو حامد بیاد بدو دلم عین سیر و سرکه برای داداش هواس پرتم می جوشید آخه چرا مراقب خودش نیست تو بغلم گرفتمش چون که هم تبش بالا بود هم پیشونیش زخم نمی شد پاشویش کنم پس باید سرم میزد حامد اومد و همچی رو براش توضیح دادم حامد : زخمش بد عفونت کرده محمد: چیکار کنیم ؟ حامد : خودم وسایل شستشو و برداشتن عفونت رو دارم بریم بیارینش بهداری تو بغلم گرفتمش و با تمام توانم دویدم سمت بهداری در رو باز کردم و گذاشتمش روی تخت حامد اومد و من رو از اتاق بیرون کرد استرس زیادی داشت جونمو می گرفت آخه چرا اینقدر این پسر حواس پرته باید حتمی یه تنبیه براش در نظر بگیرم تا بفهمه باید حواسش به خودش باشه پشت در رژه میرفتم داوود و وحید هم تکیه داده بودن به دیوار دل تو دلم نبود در باز شد و حامد اومد بیرون حامد: عفونت رو برداشتم. یه سرم هم زدم براش زدم تا پیش رو بیاره پایین محمد: ممنون حامد جان می تونم برم پیشش حامد : خواهش می کنم ، بله بفرمایید به سمت بهداری رفتم و دستگیره رو فشار دادم 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 پ.ن حرفی نیست
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ در رو باز کردم و با قدم های آروم به رسولی که روی تخت بود نزدیک شدم صندلی که کنار اتاق بود رو برداشتم و کنار تخت و روش نشستم و به قیافه ی مظلومش خیره شدم صورتش تو خواب خیلی خواستنی تر میشد رنگش پریده بود دستشو تو دستم گرفتم و فشردمم سرد بود نزدیک تر شدم و اون یکی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تا تبشو بسنجم خداروشکر داشت میومد پایین محمد: آخه فرفری چرا هر بار باید منو تا مرز سکته ببری و برگردونی ؟ با این بی توجهی به خودت حالا که اینجور شد منم نمیزارم تا دو هفته به میزت نزدیک بشی چه برسه به اینکه باهاش کار کنی نگران نیرو هم نباش سامان هست . یه چشمشو باز کرد . انگار که خودشو زده بود به خواب رسول: اِ داداش من قول میدم حواسم به خودم باشه این تنبیه ها دیگه برا چیه . محمد: تو مگه سرم نزدی سرم هم خواب اوره پس چجوری هست که الان بیداری ؟ رسول: خب چیکار کنم با صدات بیدار شدم اما خواستم بدونم چی می خوای بهم بگی حالا بحثو نپیچون توروخدا بزار بیام سر میزم محمد: عمرا . تو منو تا مرز سکته بردی بعد انتظار داری بدون تنبیه ولت کنم . زه‍ِ خیال باطل میری فعلا با فرشید رو به میز کار می کنی .تازه شانس آوردی که حامد تونست کارتو انجام بده وگرنه میلاد مسئولیتتو به عهده نمی گرفت رسول : داداش ترو خدا محمد: خیر قسم نده انگار کسی زد به در سرمو بروبه در بردم داوود داشت بهم می فیموند که درباره ی حال رسول بهش بگم منم با ایما و اشاره بهش فهموندم که حالش خوبه رسول: اگه تزاری برم سمت میزم باهات قهر میکنم ها محمد: قهر کن رسول:باشه و روشو کرد اونور تک خنده ای زدم محمد: از قهر کردن فقط پشت کردن بهم رو بلدی اما نمیدونی داشتم سکته میکردم با این کارات . از خودت محافظت نکردنات همه ی اینا نه فقط به خودت بلکه به منم آسیب میزنه به نظرت دوست داری درد کشیدنتو ببینم تویی که تنها یادگار بابا به مایی فرفریم با این دندون های خرگوشیت پس این تنبیه برات بهترین گزینه هست بعدم من مافوقتم سرپیچی از دستور مافوق؟ تا ۳ساعت دیگه هم باید استراحت کنی و سمت سیستم ها نمیری و بدون گوش دادن به عکسل عملش بلند شدم و راهمو به سمت اتاقم در پیش گرفتم بعد از اینکه حرفاشو زد میدون رو ترک کرد اصلا نزاشت حرفی بزنم نفسی از حرص کشیدم که به خاطر این کارم پیشونیم تیر کشید داوود اومد تو رو اونم روی صندلی نشست بهش نگاه می کردم اما حرفی نمیزدم داوود: از لب و لوچه ی اویزونت معلومه که تنبیه ت کرده نه ؟ رسول: بله اونم چه تنبیهی داوود : ایوللللل پس درست گفتم رسول: یک از تیکه کلام من استفاده نکن دو تو به فکر حدس خودتی یا من بدبخت سه نگو ایول الان میاد میگه چرا گفتی ایول .البته یادم رفته بود شما سوگلی آقا محمدین ایشون از گلا نازک تر بهتون نمی گن داوود: حالا تنبیهت چی بود ؟ رسول: دوهفته روی میز فرشید باهم کار کنم خندید یه دونه زدم تو دلش رسول: هر هر هر هر هندونه داری به من میخندی ؟ وسط خندش گفت داوود: ببخشید آخه قیافت دیدنیه حالا هم بگو حامد بیاد این سرمو در بیاره °•°•سه ساعت بعد °•°• بلاخره مجوز ورود به سالن سایبری رو داشتم سامان پشت میزم بود و محمد و آقا کمال داشتن ازش گزارش می گرفتن همیشه از اینکه یک نفر دیگه پشت میزم بشینه نفرت داشتم داشتم به سمت میز فرشید میرفتم که یهو 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 پ.ن تنبیه آقا رسول پ.ن یهو چی
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ یهو قلبم تیر بدی کشید دستمو روش گذاشتم هم درد می کرد هم خودشو محکم به سینم می کوبید تو این یک هفته هم تا حالا کلی اذیتم کرده اما به محمد نگفتم و نزاشتم بفهمه دردش زیاد بود اما سعی کردم مهارش کنم دیگه خسته شدم از این همه درد هنوزم خوب ننمی تونستم بدنم رو تکون بدم و رون بشم با اینکه یک هفته هست که دارم میرم فیزیوتراپی بخاطر دردی که داشت کل بدنم رو فرا می گرفت کمی از درد خم شده بود اما چون همه سرشون تو سیستم ها بود و مشغول کار خودشون بودن و توجهی به من نداشتن سعی کردم خودمو صاف کنم و دستمو از روی قلبم برداشتم به سمت میز فرشید حرکت کردم اما دردی که در وجودم ریشه زده بود بیشتر شد لبمو گاز گرفتم تا صدایی ازم بیرون نزنه احساس می کردم رگ های صورتم متورم شده دستمو به میز فرشید تکیه دادم و یه دستم روی قلبم بود دیگه تحمل این همه درد رو نداشتم و ناخودآگاه آخ بلندی سر دادم که باعث شد گوش خودم هم درد بگیره نتونستم تحمل کنم و زانو زدم روی زمین اونقدر قلبم درد می کرد که دلم می خواست فریاد بزنم و خودمو خالی کنم چیزی از این دنیا نمی فهمیدم جز اینکه همه ی اطرافم پره و تو بغلم داداشمم و داره قلبمو ماساژ با کمال داشتیم اطلاعاتی که درباره ی پرونده ی باز به دست آورده بودیم رو بررسی کنیم . سامان داشت توضیح میداد اما من فقط حرکت لبشو می دیدم فکرم پیش رسول بود و اصلا نمی تونستم تمرکز کنم که یهو صدای اخ بلندی از پشت سرم بلند شد فقط دعا می کردم که رسول نباشه آروم برگشتم خودش بود . رسول من بود که آخ گفت انگار خشک شده بودم . دست و پامو گم کرده بودم با درک موقعیت به سمتش دویدم کنارش زانو زدم دستش رو قلبش بود و صورتش از درد جمع شده بود با اینکه میلاد بهم گفته بود گاهی اینجوری میشه و باید چه کار کنیم باز دست و پامو گم کرده بودم تو بغلم کشیدمش اشکای منم داشتن سرازیر میشدن تا حالا گریه نکرده بودم اونم جلوی بچه ها شروع کردم به ماساژ دادن روی تکه گوشتی که باعث درد داداشم شده بود اما همین یک تکه گوشت باعث میشد که داداشم زندگی کنه اشکام روی لباسش میرختن کمال که اون وضعیت رو دید گفت کمال: بچها برین سر کارتون اینجا تجمع نکنید داوود تو هم زنگ بزن داوود: با...با.‌شـ...هـ سرشو رو سینم گذاشتم و عطر موهای داداشمو استشمام کردم شاید باید بگم بهترین عطر تو دنیا بود صدای خس خس و نفس نفس زدن هاش به گوشم خورد 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن شما بگید 🤷‍♀
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ صدای خس خس و نفس زدنش به گوشم خورد از خودم جداش کردم نفس رفته بود لباش کبود بود و عین ماهی بیرون از دریا لبو دهنشو به هم تکون میداد تمام جیباشو گشتم نبود محمد: کو‌پس این اسپری یادم افتاد که یدونه زاپاس براش گرفته بودم که توی کشوی کمدم بوده مجبور شدم زمینش بزارم و به سمت اتاقم پرواز کردم سریع در رو باز کردم به سمت کشوی میزم رفتم چون همیشه قفلش می کردم کلید رو از تو جیبم در آوردم و قفلش رو باز کردم اسپری برداشتم و به سمت رسول رفتم تند تند از پله ها پایین اومدم دوباره بچه ها دورش جمع شده بودن و این کار یه خبر ناگوار بهم میداد از فرط دویدن نفس نفس میزدم نمی خواستم چیزی که نمی خواستم ببینم آروم آروم به سمتش قدم برداشتم بیهوش بود اسپری از دستم افتاد محمد دوید به سمت بالا حالا من رسول رو تو بغلم گرفته بودم تا محمد بیاد نگاهی بهش انداختم داشت تلف میشد رنگ صورتش داشت به سیاهی میزد چشماش داشت بسه میشد تکونش دادم کمال: نباید بخوابی داوود اومد نگاهی سرمو به سمت بالا آوردم کمال: چیشد داوود : آمبولانس اومد کمال:خب بگو بیان با برانکارد ببرنش با بغض گفت داوود : چشماش بسته شدن نگاهی بهش انداختم . چشماش بسته بود محمد اومد اسپری از دستش افتاد تکنیس ها اومدن و با برانکارد رسول رو بردن به سمت محمد رفتم کمال : محمد جان می خوای من برم باهاش تو اینجا بمون حالت خوب نیست محمد: وقتی نیمه ی جانم اینجاست چرا من بمونم و استراحت کنم کمال: خب حداقل بزار باهات بیام دست به دیوار داشت راه می‌رفت و چشماش پر بود محمد: می خوام تنها برم کمال: اینجوری که تصادف می کنی محمد: همین که گفتم و بعد سعی کرد سرعتش رو بیشتر کنه و به سمت در خروجی حرکت کرد هر جور شده خودمو به پارکینگ رسوندم و به دنبال آمبولانس حرکت کردم چشمام از گریه تار میدید همش تقصیر منه تمام این قضیه ها تقصیر منه تقصیر یه عصبی شدن نمی دونم چجوری و چطوری به بیمارستان رسیدیم رسول رو بردن پشت سرش منم رفتم تو راه به یک اقایی بر خورد کردم چهرشو که دیدم میلاد بود . انگار داشت میرفت خونه میلاد: این رسول بود ؟ محمد: میلاد توروخدا ببین چشه قلبش درد گرفت بعد هم نفس تنگ شد از هوش رفت میلاد هم پشت سر تخت رسول می‌دوید °•°•°نیم ساعت بعد°•°•° میلاد: نوار قلب گرفتم . خوب بود باید عادت کنی چون ممکنه خیلی اینطوری شه ۲۴ ساعت تحت مراقبت باشه بعد مرخصه بد به دلت هم راه نده . رنگ به رو نداری بیا بشین روی صندلی تا حالت جا بیاد محمد: همش تقصیر کنه میلاد : داری دنبال مقصر میگردی با صدای بم شده گفتم محمد: می‌خوام برم ببینمش میلاد : حالا انگار چیشدن یه قلب درد بودن دیگه خوب میشه الان همه قلبشون درد میگیره چیز طبیعی هست نگران نباش تازه اینم که قلبش میرضه حالا هم برو ببینش به سمت اتاقش قدم برداشتم نمیدونم قراره چند بار تو این حال ببینمش به سمتش رفتم کنارش نشستم اما یهو یه چیزی روی صورتم قرار گرفت دست و پا زدم اما کم کم چشمام ناخودآگاه بسته شد و سیاهی مطلق 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن اون کسانی که منتظر بلا آوردن سر محمد بودن اندکی صبر کنن که سحر نزدیکه
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ باز شدن چشمم همزمان شد با یک صدای گوش خراش در باز شده بود و نور زیادی از بیرون به اتاق نما داده بود و باعث شد تا چشمام از شدت نور کمی بسته شه انگار توی یه اتاق تاریک و نمور بودم که بوی خون حالمو بهم میزد صدای قدم های یک نفر به گوشم خورد چشمام رو بیشتر باز کردم تا بتونم فرد مورد نظر رو ببینم باورم نمیشد خودش بود خود خودش آیسان خدادادی و چند تا غول است پشتش بودن یعنی من شناسایی شدم روی زمین دست هامو به یه ستون بسته بودن لب به سخن باز گوشود : به به چطوری جناب فرمانده محمد: از جونم چی می خوای ؟ آیسان: خوشم میاد سریع میری سر اصل مطلب البته باید بگی از جونمو چی می خوای . داداشتو ندیدی ؟ البته من باهاش کاری جز اطلاعات ندارم شاید با تو کار نداشته باشم و ازت اطلاعات بخوام به هر حال باید یکیتون زجر کشیدن اون یکیو ببینه دیگه نه ؟ این قواعد بازی هست راستی نگاهی به سمت چپت کنی آق رسولو میبینی با نگرانی سرمو به سمت چپ چرخوندم واقعا رسول بود . محمد:چجوری تونستی بیاریش مگه اون بیمارستان در و پیکر نداره ؟ آیسان: چرا ولی یه جوری اوردتنون که کسی خبر دار نشه تازه بیهوشم بوده راستی شنیدم قلبش ضعیفه . آخی طفلی حتما به خودی خود خیلی درد میکشه حالا به نظرت اگه تصویر شکنجه برادرش رو ببینه چجوری میشه به یکی از غول تشن ها دستور اشاره کرد سمت رسول رفت و سطل آبی که به نظر داغ میومد رو روی رسول خالی کرد بیمرم براش یهو انگار یه متر پرید انگار همیچی براش گنگ بود کم کم به خودش اومد نفس نفس میزد میترسیدم از کاری که می خواد آیسان بکنه نه برای خودم نه برای رسولم که معلوم نیست کی بچه ها بتونن ما رو پیدا کنن و بیشتر از این حالش بدتر شه آیسان به سمت من اومد چاقویی تو دستش بود 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 پ.ن گروگان گرفتنشون 🌚
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ با چاقویی که دستش بود اومد سمتم آیسان : خب خب آق رسول یا بهتره بگم استاد رسول اطلاعات میدی یا نه ؟ محمد: با اون چیکار داری طرف حسابت منم نه اون رسول: نخیر طرف حسابت منم فقط با محمد کاری نداشته باش محمد: رسول میشه حرف نزنی . رسول اطلاعاتی نمیده حالا می خوای چه غلطی کنی شلوارم قسمتی که زانوم بود پاره شده بود و زانوم زخم و کمی درد می کرد دستشو به زانوم کشید آیسان: آخی .زخم شده اشکال نداره الان کاری می کنم که دردش یادت بره یهو چاقو رو با شتاب روی زانوم زد در درد شدیدی در بدنم رخنه کرد . از زخمم خون می جوشید از درد به خودم می پیچیدم . چشمام تار میدید . احساس ضعف می کردم .دندون هامو روی هم فشار می دادم اما نزاشتم صدام در بیاد تا باعث خوشحالیش نشم رسول با صدایی که معلوم بود داره گریه می کنه گفت رسول:چیکارش کردی عوضی 😭؟ آیسان: الان اطلاعات نمیدی نه ؟ بریده بریده گفتم محمد:نـ.ه‌...من...بهت...اطلاعات...میدم..نه....داداشم....بعدا....تقاص....این...کارتو‌.‌‌...پس...میدی......اینجا....نه...سوریه...است....نه..اسرائیل.....نه...تگزاس.....نه....امریکا.....که...بزنیُ....در....بری....اینجا...ایرانه.....ما ...همه...سرباز..های...امام...زمانیم...جونمون..هم...بدیم... اطلاعات....نمیدیم....نمیزاریم...آدم...های....کثیفی...مثل...تو باسیلی که بهم زد حرفم قطع شد اما ادامه دادم :وارد...خاکمون...بشن..و....به...این...مردم...آسیبی برسه ..این ....سیلی...هم..فدای....سر...امام‌‌....زمانم..... گوشه ی لبم پاره و خونی بود آیسان: نه مثل اینکه هنوزم زبونت درازه حمید بیارش اون کاسه رو وقتی کاسه رو دست آیسان داد با دیدن چیز های سفیدی که داخلش بود فهمیدم قصدش چی بود فقط خدا کنه رسولم بتونه تحمل کنه به سمتم اومد مشتش رو داخل نمک کرد محکم روی زخمم فشار داد دیگه نتونستم تحمل کنم و اخی بلند از میانه ی لبم بیرون خزید احساس می کردم الانه که از دردی که تو‌ بدنم شدید تر شده بمیرم دستام بسته بود و نمی تونستم کاری کنم . رگ های صورتم از درد متورم شده بود چیزی نمی شنیدم جز صدای گریه رسول و قهقه ی آیسان رسول: دستمامو باز کن می خوام برم پیشش نمی‌بینی داره درد میکشه آیسان: دستاشو باز کن بره پیشش کم کم صدا ها برام گنگ شدن و سیاهی مطلق 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن نمک پ.ن این سیلی فدای سر امام زمانم🙂 پ.ن الانم فکر رسولشه 😄
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 بعد از باز کردن دستام به سمتش دویدم با اینکه فاصلمون کم بود اما من آنقدر هول شدم که چند بار تو راه خوردم زمین . از اتاق رفتن بیرون تا وقتی من به بالینش رسیدم چشم هاش بسته بود دیگه دلیلی برای گریه نکردن نمیدیدم گریه ام شدید تر شد (پ.ن حاجی شما که کلا در حال گریه کردن بودی الانم هستی دیگه چه فرقی کرده فقط شدید تر شده 🙄😬) از زخمش خون می جوشید . رنگش پریده بود.خ.نش زمین رو لباساش رو گلگون کرده بود . با اینکه دستش بسته بود بزور نبضش رو گرفتم .نبضش کند میزد و این منو بیشتر میترسوند . جرئت نداشتم دست روی زخمش بزارم . تو حالت بیهوشی هم باز درد در چهره ی بی رنگش معلوم بود . طناب رو جوری بسته بودن که نمیشد با دست باز سه نیاز به چاقو داشت . هنوز اونی که تا حالا فهمیده بودیم حمیده داخل گوشه ایی بود و داشت ما رو نگاه می کرد . بابا خدا بیامرزم همیشه می گفت حتی اگه می خواستن عزیزترینتو جلو چشمت تیکه تیکه کنن بازم به دشمنت التماس نکن . اما محمد عزیز ترینم نیست بلکه همه ی زندگیمه نفسم به نفسش بنده و اینو موقعی که قصد ترورش رو داشتن فهمیدم ( منظورم همون اتفاقی هست که در قسمت آخر گاندو ۲ برای محمد افتاد) مطمئنم اگر اون بود زمین و زمانو برای من می‌دوخت تا من از این مهلکه جون سالم به در ببرم (پ.ن بله آقا محمد آزمایش شدست حاضره جونشم برات بده ببخشیدا من هی میپرم وسط پارت حس و حالتون رو خراب میکنم 😂 ) به صدای بغض واری گفتم رسول: توروخدا بیا دستاش رو باز کن یه دکترم خبر کن اگه اینجوری پیش بره داداشم میمیره مگه زنده نمی خوانش حمید : بزار به رئیسم بگم رفت بیرون و من همینجوری داشتم به محمد نگاه می کردم و غصه می خوردم . درد قلبم داشت کم کم بیشتر میشد وایی توروخدا حداقل تو یکی آروم بگیر الان وقت درد کردن نیست شروع کردم با محمد حرف زدن تا شاید دردش رو یادم بره رسول: محمد جانم داداشی توروخدا تحمل کن قربونت برم من .تور جون رسولت. تو رو جون رستات .منو تنها نذاری بین این آدم های ناکس .نرو که من بدون تو میمیرم قربونت برم فدات شم .سوزش هایی داشت که باعث شد دستم به سمت چپ قفسه ی سینم بره که این از عوارض استرس نگرانی بود . نفسم کمی تنگ شده بود اسپریم هم همراهم نبود. در باز شد و آیسان حمید وارد شدند ایسان : میبینم فرمانده کم اوردن تو مرحله ی اول و بعد قهقه های شیطانی زد تیکه انداختم رسول : آخه نیست شما خیلی دلرحمی اولین شکنجتون هم خیلی با آرامش انجام دادید برا همون از مهربونیاتون کم آورده آیسان: نیومدین عروسی ها اومدین اسارت حالا اگه می خوای مرگ داداشتو ببینی اطلاعات نده رسول: تو ما رو چی دیدی حتی اگر خودمو محمد زیر شکنجه های تو بمیریم هم اطلاعات نمی‌دیدم آیسان : چرا آخه این اطلاعات های به درد نخور انقدر براتون ارزش داره بده بره دیگه رسول: اگه ارزش نداشت که تو بخاطرش مارو گروگان نمی گرفتی . این اطلاعاتی که میگی زحمت یکی دوسال تلاش بچه هاست . آیسان: پس حرفی برای گفتن نمی‌مونه رسول: من از اولم باهات حرفی نداشتم الکی خودتو مسخره کردی به سمتم هجوم بود و پاشو با شتاب به صورتم کوبید . گردنم برای چند لحظه گرفت مزه ی شوری خون رو توی دهنم احساس کردم .حالم داشت بهم می خورد .قلبم تند تند خودشو به سینم می کوبید و این یعنی تپش قلب داشتم برای این شرایطی که توش بودیم هم نباید اطلاعات میدادم هم باید پر پر شدن داداشمو جلوی چشمام ببینم . گفت آیسان: برای بار آخره می پرسم اطلاعات میدی ؟ همانطوری که خون از دهنم می چکید و سعی در کتمان درد قلبم داشتم بلند و محکم گفتم رسول: نه نه نه نه نه نه نه نه احساس کردم تار های صوتیم پاره شدند یهو .... 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 به قلم ✍: بانوی بی نشون کپی جایز نیست و ممنوع می باشد
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ یهو به سمتم هجوم آورد با پاش به سینم کوبید دقیقا جایی که قلبم وجود داشت . دردی که داشتم هزار برابر شدید تر شد آخ خیلی بلندی از میانه ی لبم خارج شد از درد توی اون اتاق وسطش دراز به دراز افتادم دوباره پاشو رو قلبم گذاشت و فشار داد آیسان: ببین در حدی نیستید که بخوای با من در بیوفتی ! نه تو نه اون داداشت . هر لحظه امکان مرگم وجود داشت وقتی حال زارمو دید پاشو برداشت و اینجا رو ترک کرد حمید هم دست های محمد باز کرد و رفت قابلیت تکون دادن خودمو نداشتم تا برم و به داداشم پناه ببرم درد خیلی عجیبی تو قلبم بود . احساس ضعف داشتم نفسم تنگ بود قبلم داشت از جاش کنده میشد حالا تهوع داشتم قفسه ی سینم تخت فشار های قلبم بود . حتی قدرت اینکه دستمو به سمت قلبم ببرم هم نداشتم. نفسم به شمار افتاده بود . آنقدر سرفه زدم تا خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم محمدو بالا سرم دیدم چند دقیقه فقط داشتم بهش نگاه می کردم . انگار تو شوک بودم . این که بیهوش بود چرا الان بهوشه ؟ وقتی سکوتمو دید مظطرب گفت محمد: خوبی جان دلم دوباره تک سرفه ایی زدمو با صدای آروم گفتم رسول: از کی بهوشی ؟ چرا اینجایی چرا با این پای زخمیت اومدی پیش من. نمیگی درد میگیره قربونت برم من محمد: میشه یه نفس بگیری انگار نه انگار انقدر سرفه زد برای نفس تنگیش تا بیهوش شد . بعدم وقتی قلبم اینجا داشت پر پر میزد بدن باید بره پیش قلبش دیگه نه ؟ ببینم صورتتو چیکار کرده نامرد که یه ور صورتت تقریبی کبوده؟ پای چشمشو نگاه وایی چشمام گرد شد رسول: تو از کجا دیدی؟ محمد: وقتی دستامو باز کردن بهوش اومدم نپیچون چیکار کرد باهات ؟ رسول: هیچی با لگد زد تو صورتم محمد : الهی پاش بشکنه که با قلب من این کارو کرده وقتی زدم زیر خنده با اخم گفت محمد: چرا میخندی رسول: همه میگن الهی دستش بشکنه اما الان باید بگیم پاش بشکنه یه خورده بامزس😂😂. محمد: خیلی بی مزه ایی دستشو گرفتم کششوون به ستم گوشه ایی از اون اتاق تنگ و تاریک نمور وحشتناک رفتیم روی زمین نشست و پاشو دراز کرد و منو تو بغل خودش جا داد. سرشو رو سرم گذاشت و آروم دستشو روی کمرم می کشید . خودمو تو بغلش قایم کرده بودم که نکنه این گرگ ها بخوان منو ازش جدا کنن . من تحملشو ندارم بدون محمد میمیرم . هنوزم قبلم درد می کرد تپش قلب شدیدی داشتم تند تند نفس می کشیدم متوجه ام شد از خودش جذام کرد تو چشم های پر ابهتش نگاه کردم محمد: دورت بگردم قلبت درد می کنه؟ رسول:یه کوچولو محمد: منم باور کردم رسول: آره باور کردی نگاه قیافتو با تأسف نگاهم کرد دوباره خودمو تو بغلش جا دادم رسول: میشه از خودت دورم نکنی تازه فهمیدم چقدر بهت وابسته ام محمد:این حس دو طرفه اس فدات شم من هیچوقت از خودم جدات نمی کنم اونم بین این گرگ ها مگه میشه من جگر گوشمو از خودم دور کنم دورت بگردم خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم احساس می کردم دیگه تپش قلب ندارم یادم باشه بغل های محمد مظهر امنی برای قلبمه . با اینکه توی این وضعیت هستم اما خداروشکر می کنم که میان این موجوداتی شبیه آدم محمدو برام فرستاده مثل فرشته ی نجات ! رسول: یه چیزیو دقت کردی ؟ محمد: چی؟ با خنده گفتم رسول: از وقتی که گروگان گرفته شدیم مهربون تر شدی محمد: راست میگیا 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 این انقلاب به وسیله ی جان های مردم ، مردم همین کشور تحقق پیدا کرد روحیه ی انقلابی جان این ملته روح این ملته ✍پخشی از سخنرانی آیت الله خامنه ایی بعد از شهدای جنگ تحمیلی و انقلابی جوانان امام زمانی هستن که در این راه قدم بر می دارند و راه انها را ادامه می‌دهند تا این مردم امنیت داشته باشن .جوانی گمنام که سعی دارند امنیت را برای این مردم انقلابی فراهم کنند . آنها حاضرند از جان خودت بگذرند تا مردم حتی یک دقیقه طعم بی امنیتی را نچشند اما بعضیامون قدر این جوانان سلحشور کشور عزیزمان ایران را نمی‌دانیم که صبح تا شب برای امنیت ما تلاش می کنند .شرمنده خانواده اشان می شوند تا شرمنده ی مردمشان نباشند اصل کلام این است که مفهوم این رمان جوانانی هستند که حاضرند برای من و تو تمام زندگی خود را بدهند آنها سر می‌دهند اما سر تسلیمی ندارند در راه خدا قدم گذاشته اند و سرباز حضرت مهدی (عج) هستند این کار ها هم روح بزرگ می خواد و دل بزرگ هم قلب پاک می خواد کسانی هستند از زرق و برق دنیا بیزارند و از خانواده های خود دل کنده اند تا روزی داعشی ها و جاسوسان کشور های قدرتمند به کشورمان حمله نکنند و ما را به تاراج نبرند مثل مدافعان حرم تمام فوحش هایی که بهشون میگن رو تحمل می کنند برای من و تو. و این رو یادمون نره که ما لیلا های صبوری هم داریم که با صبوری خود برای ما امنیت سازن نویسنده :✍بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ دو روزیه از آقا سو و محمد خبری نیست هر چی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده تو این دو روز داشتم از نگرانی میمیردم . میترسیدم میترسیدم اتفاقی براشون افتاده باشه میترسم خدایی نکرده بچم یتیم شده باشه البته همیشه همین ترس تو وجودم بوده با اینکه محمدم رو به خدا سپردم اما ترسی داشتم که از دستش بدم همیشه به خدا می گفتم خدایا من مثل حضرت ابراهیم محمدم مثل اسماعیل فدا می کنم در راهت اما نمی‌دونم روزی می تونم با خبر شهادتش کنار بیام یا نه ؟ تو حال نشسته بودم رستا هم تو اتاقش خوابیده بود که یهو صدای گریه اش بلند شد . بلند شدم و به سمت اتاقش قدم برداشتم میدونستم از اینجا جون سالم به در نمی بریم هنوز رسول تو بغلم بود و نوازشش میکردم. هم تشنم بود و هم احساس ضعف میکردم احتمالا یه روزه که اینجاییم می خواستم با هر راهکاری رسول رو بفرستم بیرون اما نمی‌دونم چجوری در باز شد و باز سوهان روح وارد شد آروم رسولمو از تو بغلم بیرون کشیدم اول زیر دستاش به سمتمون اومدن و دستامو بستن بعد رسولو بردن روبروم و به ستون بستن پام درد میکرد پامو بزور دراز کردم پیش دستی کردم محمد: اگر اومدی باز همون حرف هارو بزنی بهتره از همین راهی که اومدی برگرد آیسان: برا اون حرف ها که اومدم اما اگر همون جواب رو بشنوم ممکنه یه جور دیگه بر خورد کنم رسول: مثلا می خوای یه غلطی کنی ؟ ایسان: جوجه کی با تو حرف زد آخه رسول: طرف حساب تو منم چیکار به بقیه داری محمد: طرف حسابتو منم نه رسول آیسان: حمید ما الان با دو تا داداش فداکار طرف هستیم حالا فعلا با آق محمد کاری نداریم به سمتم رسول قدم برداشت آیسان: فعلا با استاد رسول کار داریم مثلاً نقطه ضعف فرماندهی دیگه نه حمید:بله خانم آیسان: چرا وایستادی برو منقلو بیار از کاری که می خواست بکنه وحشت داشتم محمد: من مگه فرمانده نیستم پس چیکار با رسول داری ؟ قهقهه ایی زدو گفت آیسان: نترس نوبت به فرماندمون میرسه . ترسی که تو دلم بود رو نمی تونم بیان کنم منقلو اورد انبر دستی که گوشه ایی از این اتاق تنگ و تاریک برداشت و روی زغال گذاشت عذاب وجدان ولم نمی‌کرد همه ی این اتفاق ها تقصیر منه اگه اون روز باهاش بد حرف نمیزدم که مشکل قلبی و تنفسی پیدا نمی کرد تا باعث شه بره بیمارستان با انبری که حالا به خاطر داغی سرخ شده بود به سمت رسول رفت 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 به قلم✍: بانوی بی نشون