eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ با چاقویی که دستش بود اومد سمتم آیسان : خب خب آق رسول یا بهتره بگم استاد رسول اطلاعات میدی یا نه ؟ محمد: با اون چیکار داری طرف حسابت منم نه اون رسول: نخیر طرف حسابت منم فقط با محمد کاری نداشته باش محمد: رسول میشه حرف نزنی . رسول اطلاعاتی نمیده حالا می خوای چه غلطی کنی شلوارم قسمتی که زانوم بود پاره شده بود و زانوم زخم و کمی درد می کرد دستشو به زانوم کشید آیسان: آخی .زخم شده اشکال نداره الان کاری می کنم که دردش یادت بره یهو چاقو رو با شتاب روی زانوم زد در درد شدیدی در بدنم رخنه کرد . از زخمم خون می جوشید از درد به خودم می پیچیدم . چشمام تار میدید . احساس ضعف می کردم .دندون هامو روی هم فشار می دادم اما نزاشتم صدام در بیاد تا باعث خوشحالیش نشم رسول با صدایی که معلوم بود داره گریه می کنه گفت رسول:چیکارش کردی عوضی 😭؟ آیسان: الان اطلاعات نمیدی نه ؟ بریده بریده گفتم محمد:نـ.ه‌...من...بهت...اطلاعات...میدم..نه....داداشم....بعدا....تقاص....این...کارتو‌.‌‌...پس...میدی......اینجا....نه...سوریه...است....نه..اسرائیل.....نه...تگزاس.....نه....امریکا.....که...بزنیُ....در....بری....اینجا...ایرانه.....ما ...همه...سرباز..های...امام...زمانیم...جونمون..هم...بدیم... اطلاعات....نمیدیم....نمیزاریم...آدم...های....کثیفی...مثل...تو باسیلی که بهم زد حرفم قطع شد اما ادامه دادم :وارد...خاکمون...بشن..و....به...این...مردم...آسیبی برسه ..این ....سیلی...هم..فدای....سر...امام‌‌....زمانم..... گوشه ی لبم پاره و خونی بود آیسان: نه مثل اینکه هنوزم زبونت درازه حمید بیارش اون کاسه رو وقتی کاسه رو دست آیسان داد با دیدن چیز های سفیدی که داخلش بود فهمیدم قصدش چی بود فقط خدا کنه رسولم بتونه تحمل کنه به سمتم اومد مشتش رو داخل نمک کرد محکم روی زخمم فشار داد دیگه نتونستم تحمل کنم و اخی بلند از میانه ی لبم بیرون خزید احساس می کردم الانه که از دردی که تو‌ بدنم شدید تر شده بمیرم دستام بسته بود و نمی تونستم کاری کنم . رگ های صورتم از درد متورم شده بود چیزی نمی شنیدم جز صدای گریه رسول و قهقه ی آیسان رسول: دستمامو باز کن می خوام برم پیشش نمی‌بینی داره درد میکشه آیسان: دستاشو باز کن بره پیشش کم کم صدا ها برام گنگ شدن و سیاهی مطلق 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 پ.ن نمک پ.ن این سیلی فدای سر امام زمانم🙂 پ.ن الانم فکر رسولشه 😄
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 بعد از باز کردن دستام به سمتش دویدم با اینکه فاصلمون کم بود اما من آنقدر هول شدم که چند بار تو راه خوردم زمین . از اتاق رفتن بیرون تا وقتی من به بالینش رسیدم چشم هاش بسته بود دیگه دلیلی برای گریه نکردن نمیدیدم گریه ام شدید تر شد (پ.ن حاجی شما که کلا در حال گریه کردن بودی الانم هستی دیگه چه فرقی کرده فقط شدید تر شده 🙄😬) از زخمش خون می جوشید . رنگش پریده بود.خ.نش زمین رو لباساش رو گلگون کرده بود . با اینکه دستش بسته بود بزور نبضش رو گرفتم .نبضش کند میزد و این منو بیشتر میترسوند . جرئت نداشتم دست روی زخمش بزارم . تو حالت بیهوشی هم باز درد در چهره ی بی رنگش معلوم بود . طناب رو جوری بسته بودن که نمیشد با دست باز سه نیاز به چاقو داشت . هنوز اونی که تا حالا فهمیده بودیم حمیده داخل گوشه ایی بود و داشت ما رو نگاه می کرد . بابا خدا بیامرزم همیشه می گفت حتی اگه می خواستن عزیزترینتو جلو چشمت تیکه تیکه کنن بازم به دشمنت التماس نکن . اما محمد عزیز ترینم نیست بلکه همه ی زندگیمه نفسم به نفسش بنده و اینو موقعی که قصد ترورش رو داشتن فهمیدم ( منظورم همون اتفاقی هست که در قسمت آخر گاندو ۲ برای محمد افتاد) مطمئنم اگر اون بود زمین و زمانو برای من می‌دوخت تا من از این مهلکه جون سالم به در ببرم (پ.ن بله آقا محمد آزمایش شدست حاضره جونشم برات بده ببخشیدا من هی میپرم وسط پارت حس و حالتون رو خراب میکنم 😂 ) به صدای بغض واری گفتم رسول: توروخدا بیا دستاش رو باز کن یه دکترم خبر کن اگه اینجوری پیش بره داداشم میمیره مگه زنده نمی خوانش حمید : بزار به رئیسم بگم رفت بیرون و من همینجوری داشتم به محمد نگاه می کردم و غصه می خوردم . درد قلبم داشت کم کم بیشتر میشد وایی توروخدا حداقل تو یکی آروم بگیر الان وقت درد کردن نیست شروع کردم با محمد حرف زدن تا شاید دردش رو یادم بره رسول: محمد جانم داداشی توروخدا تحمل کن قربونت برم من .تور جون رسولت. تو رو جون رستات .منو تنها نذاری بین این آدم های ناکس .نرو که من بدون تو میمیرم قربونت برم فدات شم .سوزش هایی داشت که باعث شد دستم به سمت چپ قفسه ی سینم بره که این از عوارض استرس نگرانی بود . نفسم کمی تنگ شده بود اسپریم هم همراهم نبود. در باز شد و آیسان حمید وارد شدند ایسان : میبینم فرمانده کم اوردن تو مرحله ی اول و بعد قهقه های شیطانی زد تیکه انداختم رسول : آخه نیست شما خیلی دلرحمی اولین شکنجتون هم خیلی با آرامش انجام دادید برا همون از مهربونیاتون کم آورده آیسان: نیومدین عروسی ها اومدین اسارت حالا اگه می خوای مرگ داداشتو ببینی اطلاعات نده رسول: تو ما رو چی دیدی حتی اگر خودمو محمد زیر شکنجه های تو بمیریم هم اطلاعات نمی‌دیدم آیسان : چرا آخه این اطلاعات های به درد نخور انقدر براتون ارزش داره بده بره دیگه رسول: اگه ارزش نداشت که تو بخاطرش مارو گروگان نمی گرفتی . این اطلاعاتی که میگی زحمت یکی دوسال تلاش بچه هاست . آیسان: پس حرفی برای گفتن نمی‌مونه رسول: من از اولم باهات حرفی نداشتم الکی خودتو مسخره کردی به سمتم هجوم بود و پاشو با شتاب به صورتم کوبید . گردنم برای چند لحظه گرفت مزه ی شوری خون رو توی دهنم احساس کردم .حالم داشت بهم می خورد .قلبم تند تند خودشو به سینم می کوبید و این یعنی تپش قلب داشتم برای این شرایطی که توش بودیم هم نباید اطلاعات میدادم هم باید پر پر شدن داداشمو جلوی چشمام ببینم . گفت آیسان: برای بار آخره می پرسم اطلاعات میدی ؟ همانطوری که خون از دهنم می چکید و سعی در کتمان درد قلبم داشتم بلند و محکم گفتم رسول: نه نه نه نه نه نه نه نه احساس کردم تار های صوتیم پاره شدند یهو .... 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 به قلم ✍: بانوی بی نشون کپی جایز نیست و ممنوع می باشد
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ یهو به سمتم هجوم آورد با پاش به سینم کوبید دقیقا جایی که قلبم وجود داشت . دردی که داشتم هزار برابر شدید تر شد آخ خیلی بلندی از میانه ی لبم خارج شد از درد توی اون اتاق وسطش دراز به دراز افتادم دوباره پاشو رو قلبم گذاشت و فشار داد آیسان: ببین در حدی نیستید که بخوای با من در بیوفتی ! نه تو نه اون داداشت . هر لحظه امکان مرگم وجود داشت وقتی حال زارمو دید پاشو برداشت و اینجا رو ترک کرد حمید هم دست های محمد باز کرد و رفت قابلیت تکون دادن خودمو نداشتم تا برم و به داداشم پناه ببرم درد خیلی عجیبی تو قلبم بود . احساس ضعف داشتم نفسم تنگ بود قبلم داشت از جاش کنده میشد حالا تهوع داشتم قفسه ی سینم تخت فشار های قلبم بود . حتی قدرت اینکه دستمو به سمت قلبم ببرم هم نداشتم. نفسم به شمار افتاده بود . آنقدر سرفه زدم تا خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم محمدو بالا سرم دیدم چند دقیقه فقط داشتم بهش نگاه می کردم . انگار تو شوک بودم . این که بیهوش بود چرا الان بهوشه ؟ وقتی سکوتمو دید مظطرب گفت محمد: خوبی جان دلم دوباره تک سرفه ایی زدمو با صدای آروم گفتم رسول: از کی بهوشی ؟ چرا اینجایی چرا با این پای زخمیت اومدی پیش من. نمیگی درد میگیره قربونت برم من محمد: میشه یه نفس بگیری انگار نه انگار انقدر سرفه زد برای نفس تنگیش تا بیهوش شد . بعدم وقتی قلبم اینجا داشت پر پر میزد بدن باید بره پیش قلبش دیگه نه ؟ ببینم صورتتو چیکار کرده نامرد که یه ور صورتت تقریبی کبوده؟ پای چشمشو نگاه وایی چشمام گرد شد رسول: تو از کجا دیدی؟ محمد: وقتی دستامو باز کردن بهوش اومدم نپیچون چیکار کرد باهات ؟ رسول: هیچی با لگد زد تو صورتم محمد : الهی پاش بشکنه که با قلب من این کارو کرده وقتی زدم زیر خنده با اخم گفت محمد: چرا میخندی رسول: همه میگن الهی دستش بشکنه اما الان باید بگیم پاش بشکنه یه خورده بامزس😂😂. محمد: خیلی بی مزه ایی دستشو گرفتم کششوون به ستم گوشه ایی از اون اتاق تنگ و تاریک نمور وحشتناک رفتیم روی زمین نشست و پاشو دراز کرد و منو تو بغل خودش جا داد. سرشو رو سرم گذاشت و آروم دستشو روی کمرم می کشید . خودمو تو بغلش قایم کرده بودم که نکنه این گرگ ها بخوان منو ازش جدا کنن . من تحملشو ندارم بدون محمد میمیرم . هنوزم قبلم درد می کرد تپش قلب شدیدی داشتم تند تند نفس می کشیدم متوجه ام شد از خودش جذام کرد تو چشم های پر ابهتش نگاه کردم محمد: دورت بگردم قلبت درد می کنه؟ رسول:یه کوچولو محمد: منم باور کردم رسول: آره باور کردی نگاه قیافتو با تأسف نگاهم کرد دوباره خودمو تو بغلش جا دادم رسول: میشه از خودت دورم نکنی تازه فهمیدم چقدر بهت وابسته ام محمد:این حس دو طرفه اس فدات شم من هیچوقت از خودم جدات نمی کنم اونم بین این گرگ ها مگه میشه من جگر گوشمو از خودم دور کنم دورت بگردم خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم احساس می کردم دیگه تپش قلب ندارم یادم باشه بغل های محمد مظهر امنی برای قلبمه . با اینکه توی این وضعیت هستم اما خداروشکر می کنم که میان این موجوداتی شبیه آدم محمدو برام فرستاده مثل فرشته ی نجات ! رسول: یه چیزیو دقت کردی ؟ محمد: چی؟ با خنده گفتم رسول: از وقتی که گروگان گرفته شدیم مهربون تر شدی محمد: راست میگیا 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 این انقلاب به وسیله ی جان های مردم ، مردم همین کشور تحقق پیدا کرد روحیه ی انقلابی جان این ملته روح این ملته ✍پخشی از سخنرانی آیت الله خامنه ایی بعد از شهدای جنگ تحمیلی و انقلابی جوانان امام زمانی هستن که در این راه قدم بر می دارند و راه انها را ادامه می‌دهند تا این مردم امنیت داشته باشن .جوانی گمنام که سعی دارند امنیت را برای این مردم انقلابی فراهم کنند . آنها حاضرند از جان خودت بگذرند تا مردم حتی یک دقیقه طعم بی امنیتی را نچشند اما بعضیامون قدر این جوانان سلحشور کشور عزیزمان ایران را نمی‌دانیم که صبح تا شب برای امنیت ما تلاش می کنند .شرمنده خانواده اشان می شوند تا شرمنده ی مردمشان نباشند اصل کلام این است که مفهوم این رمان جوانانی هستند که حاضرند برای من و تو تمام زندگی خود را بدهند آنها سر می‌دهند اما سر تسلیمی ندارند در راه خدا قدم گذاشته اند و سرباز حضرت مهدی (عج) هستند این کار ها هم روح بزرگ می خواد و دل بزرگ هم قلب پاک می خواد کسانی هستند از زرق و برق دنیا بیزارند و از خانواده های خود دل کنده اند تا روزی داعشی ها و جاسوسان کشور های قدرتمند به کشورمان حمله نکنند و ما را به تاراج نبرند مثل مدافعان حرم تمام فوحش هایی که بهشون میگن رو تحمل می کنند برای من و تو. و این رو یادمون نره که ما لیلا های صبوری هم داریم که با صبوری خود برای ما امنیت سازن نویسنده :✍بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ دو روزیه از آقا سو و محمد خبری نیست هر چی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده تو این دو روز داشتم از نگرانی میمیردم . میترسیدم میترسیدم اتفاقی براشون افتاده باشه میترسم خدایی نکرده بچم یتیم شده باشه البته همیشه همین ترس تو وجودم بوده با اینکه محمدم رو به خدا سپردم اما ترسی داشتم که از دستش بدم همیشه به خدا می گفتم خدایا من مثل حضرت ابراهیم محمدم مثل اسماعیل فدا می کنم در راهت اما نمی‌دونم روزی می تونم با خبر شهادتش کنار بیام یا نه ؟ تو حال نشسته بودم رستا هم تو اتاقش خوابیده بود که یهو صدای گریه اش بلند شد . بلند شدم و به سمت اتاقش قدم برداشتم میدونستم از اینجا جون سالم به در نمی بریم هنوز رسول تو بغلم بود و نوازشش میکردم. هم تشنم بود و هم احساس ضعف میکردم احتمالا یه روزه که اینجاییم می خواستم با هر راهکاری رسول رو بفرستم بیرون اما نمی‌دونم چجوری در باز شد و باز سوهان روح وارد شد آروم رسولمو از تو بغلم بیرون کشیدم اول زیر دستاش به سمتمون اومدن و دستامو بستن بعد رسولو بردن روبروم و به ستون بستن پام درد میکرد پامو بزور دراز کردم پیش دستی کردم محمد: اگر اومدی باز همون حرف هارو بزنی بهتره از همین راهی که اومدی برگرد آیسان: برا اون حرف ها که اومدم اما اگر همون جواب رو بشنوم ممکنه یه جور دیگه بر خورد کنم رسول: مثلا می خوای یه غلطی کنی ؟ ایسان: جوجه کی با تو حرف زد آخه رسول: طرف حساب تو منم چیکار به بقیه داری محمد: طرف حسابتو منم نه رسول آیسان: حمید ما الان با دو تا داداش فداکار طرف هستیم حالا فعلا با آق محمد کاری نداریم به سمتم رسول قدم برداشت آیسان: فعلا با استاد رسول کار داریم مثلاً نقطه ضعف فرماندهی دیگه نه حمید:بله خانم آیسان: چرا وایستادی برو منقلو بیار از کاری که می خواست بکنه وحشت داشتم محمد: من مگه فرمانده نیستم پس چیکار با رسول داری ؟ قهقهه ایی زدو گفت آیسان: نترس نوبت به فرماندمون میرسه . ترسی که تو دلم بود رو نمی تونم بیان کنم منقلو اورد انبر دستی که گوشه ایی از این اتاق تنگ و تاریک برداشت و روی زغال گذاشت عذاب وجدان ولم نمی‌کرد همه ی این اتفاق ها تقصیر منه اگه اون روز باهاش بد حرف نمیزدم که مشکل قلبی و تنفسی پیدا نمی کرد تا باعث شه بره بیمارستان با انبری که حالا به خاطر داغی سرخ شده بود به سمت رسول رفت 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 به قلم✍: بانوی بی نشون
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 عربده زدم محمد: ولش کن چیکار باهاش داری آیسان: نه مثل اینکه واقعا نقطه ضعف فرماندهی به رسول نگاهی کردم که با باز و بسته کردن چشم هاش بهم اطمینان میداد تا اتفاقی براش نمیوفته آروم آروم با کفش های پاشنه بلندش قدم برداشت به سمت رسول . خودمو تکون میدادم که شاید این طناب لعنتی باز شه و بتوننم جلوشو بگیرم دیگه بیفایده بود دقیقا رسیده بود جلوش حمید دستاشو باز کرد و از پشت گرفته بودش طلاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم چشمامو بستم دستامو سفت گرفته بود و راه فراری نداشتم انبرو گوشم برد حرارتش خیلی زیاد بود سرشو باز کردن و با شتاب پرده ی گوشمو وسط انبر قرار و محکم فشار میداد از درد نمی دونستم چیکار کنم فریاد بکشم ناله کنم آخ بگم دردش آنقدر زیاد بود که نمیشد با هیچکدوم از این چیزا معادله اش کرد اما طاقت نیاوردم و شروع کردم به ناله کردن حمید ولم کرد و آیسان بیشتر گوشمو با انبر فشار میداد و این باعث میشد که تمام بدنم بی تیکه گاه بشه و احساس کنم گوشم داره کنده میشه بلاخره ولم کردم با سرعت روی زمین ولو شدم ناله می کردم دست خودم نبود حالم بده بود انقدر گوشم میسوخت که جرئت اینکه دستمو ببرم سمتش نداشتم چشمام تار میدید قلبم خودش رو دیوانه وار و وحشیانه به دیواره ی قفسه ی سینم می کوبید درکی از موقعیتم نداشتم سوزش گوشم جوری بود که دلم می خواست فریاد بکشم اما نباید جلوی اینا از خودم ضعف نشون بدم قهقهه های زنانه و شیطان گونش روی موخم بود گوشه ی چشم تارم محمدی رو میدیدم که داره دست و پا میزنه تا بیاد پیش من آیسان اومد بالای سرم آیسان: جوابتون همونه نه ؟ بریده بریده گفتم رسول: آره جوابم همونه آیسان: بهت نشون میدم دوباره رفت بیرون اون فقط هویت ما رو می‌دونه اما ما رو نمی شناسه ما سرباز های گمنام امام زمانیم و عاشق شهادت وگرنه تو این مسیر پر پیچ و خم قدم نمیزاشتیم چند نفر اومدن تو شروع کردن به زدن منو محمد 🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋 به قلم ✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ حتی یک ثانیه هم مکث نمی‌کردم همش در حال زدن بودن یهو یکی لگدی پر شتاب به قلبم وارد کرد درد عجیب و زیادی در بدنم ریشه زد نامردا بازم داشتن میزدن به هر زوری شده دستمو به سمت قلبم بردم و روش گذاشتم تا شاید این درد لعنتی پایان یابه اما نه من حالا حالا ها باید بخاطر این قلب درد بکشم زیر مشت و لگد هایی که داشتن بدنمو مورد اثابت قرار میدان تمام فکرم پیش محمد بود . محمدی که دلیل زندگیم بود. نمیدونم از این جا جون سالم به در می‌بریم یانه اما اینو خیلی خوب می‌دونم که اگه محمد نباشه منم نیستم اگه بره منم باهاش میرم چون تو این مدت فهمیدم که نفسم به نفسانی گرمش بنده گوشم گز گز میکرد. بلاخره خودشون خسته شدن و دست از زدن برداشتن و رفتن بیرون هر جوری شده خودمو کشون کشون به محمد ی که مثل خودم گوشه ایی از اتاق افتاده بود بالا سرش رسیدم . تند تند نفس می‌کشید . الهی بمیرم براش با نگرانی و آروم گفتم رسول : خوبی محمد 😢؟ چشم های تیله شو باز کرد محمد: آره فقط دارم فکر می کنم رسول تو هر جوری شده باید از این جهنم نجات پیدا کنی رسول: محمد خیلی تک خوری من بدون تو جایی نمیرم محمد: الان موقع لج کردن نیست رسول : لج نمی کنم بعدم تو الان می خوای چجوری منو فراری بدی درحالی ما حتی نمی‌دونیم در کدوم نقطه ی شهریم ها ؟ یعنی واقعا بعد از این همه مدت نمیدونی من هر جای تا امنی باشم با تو برام امنه من بدون تو جایی نمیرم فدات شم . لبخندی زد . کمکش کردم بلند شه دوباره گوشه ایی نشستیم محمد: رسول حواست باشه اگر جلو چشمت هر بلایی سر من آوردن نباید اطلاعات بدی . این چیزی که منو و تو می‌دونیم ممکنه با دادنش امنیت یک ملت به خطر بیوفته قربونت برم پس... نزاشتم ادامه بده این حرفا رو خیلی بهم گفته جوری که حفظ شدم رسول: پس به جای اینکه امنیت تو و خودمو انتخاب کنم امنیت مردمی که حق به گردنمون دارن رو انتخاب کنم . وظیفه ی یک مامور امنیتی در اسارت محافظت از خودش و اطلاعاتشه . هیی حفظ کردن این حرفا آسونه اما درک کردنشون سخت ترین کار ممکن. لبنخندش عمیق تر شد از اون هایی که دل ادمو میبرن دستشو پشتم کشید محمد: الهی قربون اون درک کردند برم من رسول: قول میدی تنهام نزاری خندید محمد: باشه ولی باید جواب ازائیل رو خودت بدی ها 😂 رسول: باشه اومد بهش میگم من فعلا با داداشم کار دارم برو یه موقع دیگه بیا محمد: بعد اونوقت چیکار باهام داری ؟ رسول: دیگه بماند خندید . اما نمی‌دونم چرا من خنده و بعضم باهم قاطی شده بود 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 نویسنده✍: بانوی بی نشون کپی ممنوع ⭕️
⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓ ⛓🫀⛓🫀⛓🫀⛓🫀 محمد: چیشده قربونت برم من با صدای بعض دار گفتم رسول: هیچی سرمو گذاشتم رو شونش محمد: بخاطر هیچی داری گریه می کنی رسول: اِ می بغضم شکست که خودم نفهمیدم با خنده گفت محمد: چون لوسی نفهمیدی با گریه هات آتش نزن به دل من منم گریم میگیره ها آب بینیم رو بالا کشیدم و سرمو از روی شونش برداشتم و با قیافه ی حق به جانب گفتم . رسول: من لوسم 😐 محمد: بعله اونم خودم لوست کردم اگر میدونستم با محبت زیادی از حد لوس میشی همون نرمال محبتو بهت میکردم رسول: تو به من بیش از حد محبت میورزدی شما که تا دیروز برجک بنده رو به موشک هات می‌زدی . دیگه رسید به زیر زمین که اونم بزنی دیدی گناه دارم نزدی . هر دقیقه منتظر یه ایول گفتن یا ذوق کردن من بودی تا ضایعم کنی تو دیگه از محبت حرف نزن محمد: خوشم میاد اینجا هم باز کل کل می‌کنی با من دوباره بعض کردم رسول: البته که پشت همه ی اون کار هات محبتی رو که بهم میکردی میمیدم دوباره رفتم تو بغلش محمد:چته فدات شم دلم نمی خواست حرف بزنم دلم می خواست از بوی عطر تلخش که در همه ی موقعیت های زندگیم بهش نیاز دارم استشمام کنم محمد: اگه بخاطر اینکه بهت گفتم لوس داری گریه می‌کنی که باید بگم غلط کردم بهت گفتم لوس خوبه گریه نکن دیگه دل منم آشوب میشه این مروارید ها رو حروم نکن فدات شم دوباره از بغلش اومدم بیرون و اشکام رو پاک کردم و گفتم رسول: محمد خیلی ...... یعنی من بخاطر اینکه بهم گفتی لوس دارم گریه می کنم من فقط یه خورده دلم گرفته بود که حل شد راستی ببینم دستتو درد می کنه . زانوت خوبه ؟ محمد: یه کوچولو . اره بهتره تو چی گوشت خیلی بد سوخته قلبت خوبه نفست چی دستشو گذاشت رو قلبم و شروع کرد به ماساژ دادن رسول: قبل از اینکه بیام پیشت درد میکرد اما خوب شد . بودن پیش تو مثل یه قرص مسکن عمل می‌کنه 🙂 خندید از اون خنده ها که دل ادمو آب می‌کنه نمی دونم چم شده بود اما یه حسی بهم می گفت این فرصت های آخره شاید دیگه طعم بغل هاشو نچشی حواسش نبود پریدم بغلش همینکه سرش محکم به دیوار نخورد غنیمته رسول: خیلی خوب میتونی حتی تو این شرایط که هر آن ممکنه از دستت بدم میخندی من تحمل تورو ندارم محمد: آروم باش اتفاقی نیفته نفسم می دونستم دل اونم آشوبه اما برای عوض کردن روحیه ی من داره می‌خنده . محمد خیلی خوب میتونی احساسات واقعی خودش رو مخفی کنه اما غافل از اینکه من اونو از بر بودم حلقه ی دستامو دور گردنش تنگ تر کردم و سرم رو روی سینش گذاشتم و به صدای ریتم قلبش که بهترین آوای تو زندگیمه گوش دادم 💙🦋💙🦋💙🦋💙🦋💙 به قلم✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ در باز شد زانوم هنوز درد می کرد آیسان وارد شد دوباره رسول رو بردن و به ستون روبرویی من بستن و دستای خودمو هم بستن انگار کارشون این بود آیسان: مشت و مال خوب بود آقایون می تونم براتون حموم هم تدارک ببینم ها تعارف نکنید محمد: آره اونم حتما حموم خون آیسان: دقیقا اگر جوابتون همونی هست که بود خودتون که منو می‌شناسید که چه بلایی سرتون میارم رسول: جوابمون تغییر کرد چشم غوره ایی براش رفتم چشماشو برام باز و بسته کرد و این نشونه ی این بود که .... آیسان: خوبه رسول: نه جوابمون خوبه نیست جوابمون خیر هست قبلا می گفتیم نه الان شده خیر 🤣 و این نشونه ی این بود که داره شوخی می کنه یهو یکی دیگه از اون زیر دست های آیسان به سمت رسول رفت و چکی حواله اش کرد بیمرم براش دلم می خواست اون لحظه نباشم و چک خوردنشو نبینم یه طرف صورتش که کلا کبود بود الان کبود تر شده آیسان: دیگه الان با من شوخی می کنی دارم برات محمد: مگه تو کی هستی والا اگه یونجه هم اندازه ی تو اعتماد به نفس داشت سالی دوبار زعفرون میداد .. با هم زدیم زیر خنده و آیسان از اعصبانیت صورتش سرخ شده بود آیسان: بهتون نشون میدم با دست به زیر دستاش اشاره کرد به سمتم هجوم آوردند دستامو باز کردن و رسول هم همینطور بعد به یه اتاق از اون مرتروکه منتقل کردن یکی از اون غول تشن ها رسول رو از پشت گرفته بود و منو سر و ته به دیوار اویزون کردن فشار خیلی زیادی رو پاک الخصوص زانوم بود یکی از اون غول تشن با شلاق و قدرتی وصف نشدنی شروع کردن به زدنم صدای گریه های رسول رو می‌شنیدم با هر ضربه اش انگار داشتن تیکه تیکه ام می کردن اما نزاشتم آخی از دهنم بیرون بیاد نمیدونم چقدر زد نمیدونم قدر از رمان گذشت دست از زدن برداشت و یهو بالای صندلی رفت و طناب رو با چاقوی تو دستش پاره کرد با شدت به زمین بر خورد کردم آیسان دست زنان گفت آیسان: آفرین نه خوشم اومد فرمانده این گریه های برادرت دل سنگم آب میکرد ها الان چی کوچولو اطلاعات میدی یا نه؟ می خوای فقط براش گریه کنی گریه هیچ دردی رو دوا نمی کنه بهتره تسلیم شی بجاش برید بریده جواب دادم (به دلیل نداشتن حوصله و راحت خوندن شما سرهم می نویسم اما شما بریده بریده در ذهن خود تجسم کنید باتشکر ) محمد: ما اطلاعات نمیدیم حتی اگه تیکه تیکه ام کنی ما بازم جوابم همونی هست که بود . فک نکن با دو سه تا از این کار ها من اون چیزی که تو می خوای رو بهتر میدم آیسان: اِ واقعا از اون اتاق جدید بیرون رفت با یه بطری وارد شد آیسان: حتی اگه کل بدنتو با اسید بسوزونم ؟ به سمتم اومد. و در بطری رو باز کرد می خواست روم بریزه که یهو دیگه صدایی از رسول نمیومد نگران سرمو بلند کردم رسولی رو دیدم که از حال رفته میترسیدم اون بلایی که ازش میترسیدم دیگه رسولی نباشه با اینکه جونی تو تنم نبود و بدون توجه به آدم های دور و ورم به سمت رسول دویدم ترس اینکه رسولم سکته کرده مثل خوره افتاده بود به جونم باعث میشد سرعتمو بیشتر کنم زانوم خیلی درد میکرد بهش رسیدم اون کسی که از پست گرفته بودش و حالا ولش کرده بود می خواست از نزدیک شدن من به رسول جلوگیری کنه اما با اشاره ایی که آیسان بهش کرد عقب موند اون خیلی خ.ب میدونست که تو این شرایط کاری از دست من ساخته نیست تمام وجودمو در بغلم گرفتم با دستم سیلی های آرومی به یه طرف صورتش میزدم آخه اون طرفش کبود بود دردش میومد دستمو رو نبضش گذاشتم نمی‌زد دلیل زندگی کردن من نمیزد محمد: رسولم رسول جانم توروخدا چشم هاتو باز کن نگام کن باور کن الان دق میکنم ها عزیزم توروخدا چشم هاتو باز کن مگه به من نگفتی که نرم پس چرا خودت می خوای تنهام بزاری ها من بدون تو میمیرم الهی فدات بشم من اون چشم هات. باز کن نزار داغت به دلم بمونه الان من به عزیز چی بگم ها بگم پسرت رفت به همین راحتی پر کشید 🦋💙💙🦋💙💙🦋💙💙 به قلم✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ محمد: من به عزیز چی بگم ها بگم رسولی که تا حالا کلی سختی رو به جون خریده برای زندگی کردن جنگیده دیگه نیست رسول تو که خیلی خوب می جنگیدی حالا هم برا زنده موندن من بجنگ چون اگه نباشی دیگه منم نیستم تو که میدونید دلیل زندگی کردن منی پس بیدار شو تا محمدت هم نیومده پیشت این اصلا شوخی خوبی نیست 😭 دستمو به سمت نبض سوق دادم با زدنش نوری تو قلبم جونهه زد لبخندی عمیق روی صورتم نشست اما هنوز بیهوش بود و نبضشم کند میزد محمد: الهی قربونت برم من سفت به خودم چسبوندمش محمد: قربونت برم من کجا می خواستی بری بی محمد آیسان: خب لوس بازی بسه بزور از بغلم جداش کردن و چند قطره از محلولی که داخل اون بطری بود رو روی اون دستم که سالم بود خالی کرده از درد به خودم می پیچیدم روی زمین افتادم درد خیلی شدیدی داشت احساس می کردم دارم ذره ذره آب میشم حالم بد بود ضعفم بیشتر شده بود حالم خوب نبود اما رسولم مهم تر از من بود به سمتش رفتم آیسان: فرمانده در این حالتم بازم اطلاعات نمیدی یه نگاه به خودت بنداز یه نگاه به جیگر گوشت بازم با این حال اطلاعات نمیدی دیگه اوج سنگدلی در حق داداشته سکوت رو جایز ندونستم محمد: ظلم...رو...تو ...می‌کنی..که .برای...منافع....خودت‌‌‌....این...بلا...رو...سر...ما‌‌...آوردی...اگه...من... اطلاعات...بدم...در...حق...مردمی...که...به..دست...تو کشته ...خواهند...شد....ظلم...می...کنم...ما..سربازای..امام..زمانیم ...خودمون... میدونستیم...روزی...میاد....که...کسانی...مثل...شما..ازمون....اطلاعات ....بخوان...سر...دادن....سر..دادن...تو.راه...علی...تقدیرمونه...و...ما...اینو...پذیرفتیم یهو صدای گلوگه نگاه همه همون رو به سمت در کشوند وقتی که رفتیم بیمارستان و دیدیم که نیستن دوربین بیمارستان و بیرونش رو چک کردیم به ماشین پژو پارس دزدیده شدن ولی زیر پل دیگه اون ماشین بیرون نیومده کلافه بودم معلوم نیست تو این دو روز چه بلایی سرشون آوردن به سمت میز رسول که حالا سامان نشسته بود پشتش رفتم اگه بود می‌گفت وقت دنیا رو میگیرین 🥲 تمام بچها دورش جمع شده بودن کمال: خب سامان به چی رسیدی ؟ سامان: ببینید آقا ما تا اونجایی که زیر اون پل ماشین از حرکت ایستاده خداروشکر خلوت بوده چون بیرون از شهر بود و زمانی بوده که تقریبا تو نیم ساعت ۱۰ تا ماشین بیشتر رد نمیشدن من تو اون نیم ساعتی که ماشین ها از اونجا حرکت می کردند رو چک کردم تمام ماشین ها یا به خونه هاشون رفتن با جایی که می خواستن .خب ما همه رو استعلام کردیم مشکلی نداشته به غیر از یدونه که به احتمال ۹۹ درصد همون کسانی هستن که اقا محمدینا رو دزدین بازم استعلام کردم مثل اینکه این ماشینه دزدی بوده خب حالا اون ماشین از شهر خارج میشه و وارد یع شهرک های شهر البرز میشه بگم احتمالا برای اینکه جلب توجه نکنند اینجا رو انتخاب کردن کمال: گفتی امکان داره ۹۹ درصد اونا گروگانشون گرفت حالا اون یه درصد برا چیه؟ سامان: ممکنه بیشتر از نیم ساعت صبر کرده باشند . اگر می خواستم بیشتر از نیم ساعت. ها رو چک کنم خیلی زمان میبرد کمال: اینکه تمام مشخصاتش به چیزی که ما می خوایم می خوره . این موردمو میریم چون نمیشه ریسک کرد و بیشتر وقت گذاشت معلوم نیست چه بلایی تا باحال سرشو اوردن بچها برای عملیات آماده شید البته به غیر از داوود و سعید و فرشید فرشید: چرا ما نباید بیایم ؟ کمال: یه نگاه به خودتون انداختین؟ بیاد که فرماندتون رو ببینید بیشتر غصه بخورید این چند روزه حالتون بد بوده بعدم شما نیرو های محمدین من اجازه ندارم نیرو هاشو حرکت بدم داوود: تروخدا بزارید ما هم بیایم بخدا از اینجا ببینیم بیشتر حالمون بد میشه قول میدم از اتفاقی که برامون افتاد خودمون گردن بگیریم کمال: از آقای عبدی اجازه بگیرین دادن شما هم با ما بیان یهو سه تاشون به سمت اتاق آقای عبدی دویدن به سمت اتاق تجهیزات رفتیم اونا هم به ما پیوستن کمال: اجازه داد ؟ سعید: بعله بهشون اسلحه ،دست بند ، بیسیم و مهمات دادم آخرش خودم وسایلمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم ✨✨💛✨✨✨💛✨✨ به قلم ✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ به دم در شهرکی که گفته بود رسیدیم برای اینکه جلب توجه نکیم به دسته های جداگانه تقیسیمشون کردم یکی یکی وارد شهرک شدیم البته اینجا زیاد شبیه شهرک نبود خیلی خیلی خیلی خلوت بود اما جای خیلی خوبی برای دزدی قاچاق گروگان گیری نمی تونستم ریسک کنم و همینطوری وارد خونه شیم به فرشیدی که در حال راه اندازی کوادکوپتر بود انداختم افشینم با من توی یه ماشین بود فرشید : آقا امادست کمال: بفرستش تبلتو روشن کردم و توی دستام گرفتم به ظاهر نگهبان نداشت اما نمیشد دست روی ایرپادم گذاشتم وارد عمل میشیم آماده باشید دلشوره ی عجیبی داشتم از ماشین پیاده شدیم با توجه به توضیحاتم قرار بود به طور متفرقه به خونه اش وارد شیم داوود و وحید اول از همه به در نزدیک شدن وقت نداشتیم معلوم نبود تا الان چه بلایی سرشون نیاوردن درو با یک گلوله باز کردن با باز شدن در درگیری شدیدی صورت گرفت به طوری که مجال وارد شدن بهت نمی‌داد رگ باری میزدن این خونه دیوار های مشکلی رنگش با خون یکی شده بودن خداروشکر کسی از مردم شهرک بیرون نبود یکیشون رو که زدم شدت گلوله ها بیشتر شد اما در حال عقب نشینی بودن از فرصت استفاده کردم و وارد شدم بقیه هم پشت سر من وارد شدن همینطور که در حال تلاش کردن برای زدنشون بودم احساس کردم گلوله ایی پامو شکاف ناخودآگاه به روی زمین نشستم و خودمو عقب کشیدم دردش زیاد بود اما فعلا پیروزی مهم تر بود بلند شدم دیگه منم رگباری میزدم درگیری ادامه پیدا کرد تا موقعی که تونستیم همشون رو بزنیم بلاخره تونستیم از سدی که برامون درست کرده بودن رد شیم به دلیل اینکه خونه بزرگ بود اتاقاشونم بزرگ بود آروم به سمت اتاق هایی که اونطرف خونه بودن قدم بر می داشتم تو موقعیت که قرار گرفتم با لگدی در یکی از اتاق ها رو شکستم با دیدن محمد و رسول تو اون وضعیت شوکی بهم وارد شد و بهت نگاهشون میکردم 💙💙💙💙🦋💙💙💙💙 ببخشید که خیلی کوتاه بود من تا یک ساعت دیگه پرواز دارم نتونستم بلند بنویسم
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 با صدای گلوله نگاه هممون به سمت در روانه شد صدای رگبار گلوله ها نیروهای آیسان برای دفاع به بیرون حرکت کردند آیسان اومد بالای سرم آیسان: فرمانده اومدن دنبالت وقتم کمه وگرنه بیشتر ازت پذیرایی می کردم بدون اینجا آخرین دیدارمون نیست منتظرم باش میگن کوه به کوه نمی رسم اما آدم به آدم میرسه می خوام یه داغ یادگاری رو دلت بزارم جونی برای جواب دادن بهش نداشتم انار تمام انرژیم تحلیل رفته بود به رسولی که کنارم روی زمین دراز به دراز افتاده بود نگاه کرد استرسی در وجودم ریشه کرد در مقابل کاری که می خواست بکنه ناتوان بودم توانی برای نجات رسولم نداشتم کلتشو به سمت رسول روانه کرد آیسان: با داداشت خداحافظی کن انگار جونی تازه به بدنم وارد شد جونی که بخوام داداشمو نجات بدم و دوباره جونمو فداش کنم فاصله ی خیلی کمی باهاش داشتم صدای افتادم روی رسول با صدای گلوله آمیخته شد درد شدیدی در بدنم رخنه کرد آخرین چیزی که شنیدم صدای یکی از همراهان آیسان بود مجهول: خانم وقت نداریم باید زود تر فرار کنیم سیاهی مطلق 🕳 در آن خانه ی تاریک و نمور چه چیزی که بر همه نگذشته سخت است بعد دیدن تن بی جان کسی که سال ها فرمانده آن بوده سخت است دیدن تن بی جان دوستی که از برادر نزدیک تر بوده سخت است دیدن صورت کبود رفیق سخت است دیدن حال بد فرمانده ایی که نیرو های خود را به چشم خانواده ی خود می بیند سخت است دیدن و درک کردن صحنه ایی که هیچ گاه در فکرشان نمی گنجید سخت تر از سخت دست سعید بر روی شاهرگ فرمانده اش فرود آمد سعید: میزنه میزد و این نور امیدی بود بر قلب همه شان اما کسی دل گرفتن نبض رسول را نداشت تکنسین وارد شدند تن بی جان دو برادر را روی برانکارد گذاشتند و با خود به بیرون از این جهنم بردند کمال حال خوبی نداشت او هم به خاطر تیری که به پایش اصابت کرده بود بی حال بود و خون زیادی از دست داده بود اما حاضر به رفتن به بیمارستان نمی شد فرشید آن طرف تر تیر به دستش اصابت کرده بود و روی زمین ولو شده بود تکنسین ها او را در داخل آمبولانس قرار دادند آمبولانس ها حرکت کردند نیرو های مختصص در حال وارصی خانه به سر می بردند و سامان و افشین در حال گشتن در این محله بودند به صدا زدن ها افشین به خودم اومدم کمال: چیشد؟ افشین: خونه های اطراف رو گشتیم همه خالی بودن سامان : این خونه یه در دیگه داره آقای کاشانی ادامه دادند کاشانی: چند تا خشاب وسایل شکنجه و چند تا بمب اینجا هست کمال : همه اینا رو صورت جلسه کنید و گزارش رو برام بیارید یه گزارش هم برای آقای عبدی بنویسید جنازه ها هم به کالبد شکافی ببرید شاید به چیزی رسیدیم منتظر جواب نموندم و با پای تیر خورده ام به سمت ماشین رفتم بیشتر بچه ها رفته بودند یا سایت یا بیمارستان البته بیشتر بچه ها چه عرض کنم غیر از من و افشین و سامان کس دیگه ایی از تیم نبود خیلی بهم اصرار کردن تا برم بیمارستان اما دلم رازی نمی شد بدون جم و جور کردن اینجا برم پام به شدت درد می کرد و خونریزی زیادی داشت با پارچه ایی روی زخممو بسته بودم درد من پان نبود بلکه فرار کردن کسی بود که محمد و رسولو گروگان گرفته بود کی بوده این آدما حتما یه سر دسته ایی داشتن دیگه داشتم دیونه میشدم به کاپوت ماشین تیکه دادم سرمو به سمت آسمون گرفتم و با دستام روی صورتمو پوشوندم حال و حوصله ی رانندگی رو نداشتم از همه بدتر با پام بزور راه میرفتم چه برسه به رانندگی دست روی ایرپادم گذاشتم : سامان بیا می خوام برم بیمارستان با شنیدن چشمی به سمت ماشین حرم کردم و پشت دراز کشیدم با هر تکونی که بهش میدادم دردش بیشتر میشد سامان با دو اومد در راننده رو با سرعت باز کرد و نشست از این سرعتش خندم گرفته بود سویچو بهش دادم بدون حرف به سمت بیمارستان حرکت کردیم پشت در اتاق عمل منتظر آقا محمد بودم داوود هم با رسول رفته بود وحید با فرشید رفته بود در اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد دست خودم نبود پاهام تا ناخودآگاه منو به سمتش روانه می کرد سعید: چیشد آقای دکتر ؟ عینک و کلاهشو برداشت و گفت دکتر: ببینید عزیزم ...... 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ دکتر:ببنید عزیزم عمل موفقیت آمیز ما تیری رو که تو کتفشون بود رو در آوردیم زانوشونم که زخمی بود هم عفونت کرده بود عفونتو برداشتیم و زانوشو نو بخیه زدیم زخم هایی هم روی بدنشون بود رو هم پانسمان کردم دستشون هم سوخته بود خون زیادی ازشون رفته معدشون هم بخاطر اینکه یه مدت چیزی نخوردن ضعیف شده اصلا به دستشون فشار نیارن احتمال داره زانوشون تا چند وقت گاهی اوقات خالی کنه و بخورن زمین حواستون بهش باشه احتمالا تا ۳الی۴ ساعت دیگه بهوش میان فعلا میرن بخش مراقبت های ویژه بهوش اومدن میارنشون بخش بعد از رفتن دکتر به تختی که آقا محمد با صورتی رنگ پریده به سمت بخش مراقبت های ویژه روانه بود نگاه کردم نفسی از سر آسودگی کشیدم اما در بخشی دگر داوود که با استرس بیرون از اتاقت اورژانس ایستاده بود و منتظر به پایان رسیدن معاینه ی رسول بود با بیرون آمدن دکتر به سمتش هجوم برد دکتر: شما چه نسبتی باهاش دارید ؟ داوود : برادرشم دکتر : آقای حسینی وضعیت بیمارتون به شدت خرابه باید بگم که بر اساس شواهد ایشون ایست قلبی کردن و قلبشون به شدت ضعیف شده به همین روند پیش بره باید پیوند قلب انجام بدن استرس ، اضطراب ، نگرانی، هیجان خوشحالی همه ی اینا واسش مثل سمه یه سمه خیلی قوی ممکنه بعد از ایست قلبی دچار سردرد و سرگیجه بی حالی فشار خون بالا تشنج حالت تهوع تنگی نفس تپش قلب احساس ضعف درد در قفسه ی سینه میشن اگه یکی از این اتفاق براشون افتاد باید سریعا به بیمارستان مراجعه کنید بیمار تا یه مدتی احساس افسردگی تنهایی ، ترس می‌کنه دورشو شلوغ کنید و نزارید زیاد به چیزی فکر کنه بازم تاکید می کنم وضعشون خرابه هر کاری که می تونید برای ارامشش انجام بدید الانم ایشون به بخش مراقبت های ویژه منتقل میشه تا یکی دو ساعت دیگه هم بهوش میان داوود زبانش برای بیان کردن کلمات نمی چرخید روزی فکرشم نمی کرد که آن رسول شوخ طبع و شاد شنگولی که یک دقیقه هم روی پاهایش بند نبود ایست قلبی کرده اما در جای دیگری از این بیمارستان ماشین کمال در محوطه ی بیمارستان پارک شد و سامان برای خبر کردن برانکارد از ماشین پیاده شد چند پرستار با برانکاردی از راه رسیدند کمال با بی حالی خود روی برانکارد گذاشته و به سمت اتاق عمل روانه شدند و اما در جای دیگر تازه دکتر فرشید از در اتاق عمل خارج شد وحید به سمتش رفت دکتر: تیر رو خارج کردیم خون زیادی از دست دادند اما خداروشکر حالشون خوبه و کیسه های خون کفایت کرد با درد چشمانم رو گشودم سردردی به سراغم آمده بود بوی الکل داشت دیونم میکرد با صدای دستگاه ها و چیک چیک قطره های سرم پی بردم که توی بیمارستانم به سقف خیره شدم کم کم داشت دلیل اینجا بودنم یادم می اومد محمد آیسان. شکنجه. اسید به هول از جا پریدم یعنی الان محمدم کجاست داوود و سعیدی که داشتن از پشت شیشه نگام میکردم وارد اتاق شدند بدون مکث و پرسیدن سوال های دیگر پرسیدم رسول :داوود محمدم کو چه بلایی سرش اومده ها 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم ✍: بانوی بی نشون