eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ محمد: من به عزیز چی بگم ها بگم رسولی که تا حالا کلی سختی رو به جون خریده برای زندگی کردن جنگیده دیگه نیست رسول تو که خیلی خوب می جنگیدی حالا هم برا زنده موندن من بجنگ چون اگه نباشی دیگه منم نیستم تو که میدونید دلیل زندگی کردن منی پس بیدار شو تا محمدت هم نیومده پیشت این اصلا شوخی خوبی نیست 😭 دستمو به سمت نبض سوق دادم با زدنش نوری تو قلبم جونهه زد لبخندی عمیق روی صورتم نشست اما هنوز بیهوش بود و نبضشم کند میزد محمد: الهی قربونت برم من سفت به خودم چسبوندمش محمد: قربونت برم من کجا می خواستی بری بی محمد آیسان: خب لوس بازی بسه بزور از بغلم جداش کردن و چند قطره از محلولی که داخل اون بطری بود رو روی اون دستم که سالم بود خالی کرده از درد به خودم می پیچیدم روی زمین افتادم درد خیلی شدیدی داشت احساس می کردم دارم ذره ذره آب میشم حالم بد بود ضعفم بیشتر شده بود حالم خوب نبود اما رسولم مهم تر از من بود به سمتش رفتم آیسان: فرمانده در این حالتم بازم اطلاعات نمیدی یه نگاه به خودت بنداز یه نگاه به جیگر گوشت بازم با این حال اطلاعات نمیدی دیگه اوج سنگدلی در حق داداشته سکوت رو جایز ندونستم محمد: ظلم...رو...تو ...می‌کنی..که .برای...منافع....خودت‌‌‌....این...بلا...رو...سر...ما‌‌...آوردی...اگه...من... اطلاعات...بدم...در...حق...مردمی...که...به..دست...تو کشته ...خواهند...شد....ظلم...می...کنم...ما..سربازای..امام..زمانیم ...خودمون... میدونستیم...روزی...میاد....که...کسانی...مثل...شما..ازمون....اطلاعات ....بخوان...سر...دادن....سر..دادن...تو.راه...علی...تقدیرمونه...و...ما...اینو...پذیرفتیم یهو صدای گلوگه نگاه همه همون رو به سمت در کشوند وقتی که رفتیم بیمارستان و دیدیم که نیستن دوربین بیمارستان و بیرونش رو چک کردیم به ماشین پژو پارس دزدیده شدن ولی زیر پل دیگه اون ماشین بیرون نیومده کلافه بودم معلوم نیست تو این دو روز چه بلایی سرشون آوردن به سمت میز رسول که حالا سامان نشسته بود پشتش رفتم اگه بود می‌گفت وقت دنیا رو میگیرین 🥲 تمام بچها دورش جمع شده بودن کمال: خب سامان به چی رسیدی ؟ سامان: ببینید آقا ما تا اونجایی که زیر اون پل ماشین از حرکت ایستاده خداروشکر خلوت بوده چون بیرون از شهر بود و زمانی بوده که تقریبا تو نیم ساعت ۱۰ تا ماشین بیشتر رد نمیشدن من تو اون نیم ساعتی که ماشین ها از اونجا حرکت می کردند رو چک کردم تمام ماشین ها یا به خونه هاشون رفتن با جایی که می خواستن .خب ما همه رو استعلام کردیم مشکلی نداشته به غیر از یدونه که به احتمال ۹۹ درصد همون کسانی هستن که اقا محمدینا رو دزدین بازم استعلام کردم مثل اینکه این ماشینه دزدی بوده خب حالا اون ماشین از شهر خارج میشه و وارد یع شهرک های شهر البرز میشه بگم احتمالا برای اینکه جلب توجه نکنند اینجا رو انتخاب کردن کمال: گفتی امکان داره ۹۹ درصد اونا گروگانشون گرفت حالا اون یه درصد برا چیه؟ سامان: ممکنه بیشتر از نیم ساعت صبر کرده باشند . اگر می خواستم بیشتر از نیم ساعت. ها رو چک کنم خیلی زمان میبرد کمال: اینکه تمام مشخصاتش به چیزی که ما می خوایم می خوره . این موردمو میریم چون نمیشه ریسک کرد و بیشتر وقت گذاشت معلوم نیست چه بلایی تا باحال سرشو اوردن بچها برای عملیات آماده شید البته به غیر از داوود و سعید و فرشید فرشید: چرا ما نباید بیایم ؟ کمال: یه نگاه به خودتون انداختین؟ بیاد که فرماندتون رو ببینید بیشتر غصه بخورید این چند روزه حالتون بد بوده بعدم شما نیرو های محمدین من اجازه ندارم نیرو هاشو حرکت بدم داوود: تروخدا بزارید ما هم بیایم بخدا از اینجا ببینیم بیشتر حالمون بد میشه قول میدم از اتفاقی که برامون افتاد خودمون گردن بگیریم کمال: از آقای عبدی اجازه بگیرین دادن شما هم با ما بیان یهو سه تاشون به سمت اتاق آقای عبدی دویدن به سمت اتاق تجهیزات رفتیم اونا هم به ما پیوستن کمال: اجازه داد ؟ سعید: بعله بهشون اسلحه ،دست بند ، بیسیم و مهمات دادم آخرش خودم وسایلمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم ✨✨💛✨✨✨💛✨✨ به قلم ✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ به دم در شهرکی که گفته بود رسیدیم برای اینکه جلب توجه نکیم به دسته های جداگانه تقیسیمشون کردم یکی یکی وارد شهرک شدیم البته اینجا زیاد شبیه شهرک نبود خیلی خیلی خیلی خلوت بود اما جای خیلی خوبی برای دزدی قاچاق گروگان گیری نمی تونستم ریسک کنم و همینطوری وارد خونه شیم به فرشیدی که در حال راه اندازی کوادکوپتر بود انداختم افشینم با من توی یه ماشین بود فرشید : آقا امادست کمال: بفرستش تبلتو روشن کردم و توی دستام گرفتم به ظاهر نگهبان نداشت اما نمیشد دست روی ایرپادم گذاشتم وارد عمل میشیم آماده باشید دلشوره ی عجیبی داشتم از ماشین پیاده شدیم با توجه به توضیحاتم قرار بود به طور متفرقه به خونه اش وارد شیم داوود و وحید اول از همه به در نزدیک شدن وقت نداشتیم معلوم نبود تا الان چه بلایی سرشون نیاوردن درو با یک گلوله باز کردن با باز شدن در درگیری شدیدی صورت گرفت به طوری که مجال وارد شدن بهت نمی‌داد رگ باری میزدن این خونه دیوار های مشکلی رنگش با خون یکی شده بودن خداروشکر کسی از مردم شهرک بیرون نبود یکیشون رو که زدم شدت گلوله ها بیشتر شد اما در حال عقب نشینی بودن از فرصت استفاده کردم و وارد شدم بقیه هم پشت سر من وارد شدن همینطور که در حال تلاش کردن برای زدنشون بودم احساس کردم گلوله ایی پامو شکاف ناخودآگاه به روی زمین نشستم و خودمو عقب کشیدم دردش زیاد بود اما فعلا پیروزی مهم تر بود بلند شدم دیگه منم رگباری میزدم درگیری ادامه پیدا کرد تا موقعی که تونستیم همشون رو بزنیم بلاخره تونستیم از سدی که برامون درست کرده بودن رد شیم به دلیل اینکه خونه بزرگ بود اتاقاشونم بزرگ بود آروم به سمت اتاق هایی که اونطرف خونه بودن قدم بر می داشتم تو موقعیت که قرار گرفتم با لگدی در یکی از اتاق ها رو شکستم با دیدن محمد و رسول تو اون وضعیت شوکی بهم وارد شد و بهت نگاهشون میکردم 💙💙💙💙🦋💙💙💙💙 ببخشید که خیلی کوتاه بود من تا یک ساعت دیگه پرواز دارم نتونستم بلند بنویسم
💫💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫💫 با صدای گلوله نگاه هممون به سمت در روانه شد صدای رگبار گلوله ها نیروهای آیسان برای دفاع به بیرون حرکت کردند آیسان اومد بالای سرم آیسان: فرمانده اومدن دنبالت وقتم کمه وگرنه بیشتر ازت پذیرایی می کردم بدون اینجا آخرین دیدارمون نیست منتظرم باش میگن کوه به کوه نمی رسم اما آدم به آدم میرسه می خوام یه داغ یادگاری رو دلت بزارم جونی برای جواب دادن بهش نداشتم انار تمام انرژیم تحلیل رفته بود به رسولی که کنارم روی زمین دراز به دراز افتاده بود نگاه کرد استرسی در وجودم ریشه کرد در مقابل کاری که می خواست بکنه ناتوان بودم توانی برای نجات رسولم نداشتم کلتشو به سمت رسول روانه کرد آیسان: با داداشت خداحافظی کن انگار جونی تازه به بدنم وارد شد جونی که بخوام داداشمو نجات بدم و دوباره جونمو فداش کنم فاصله ی خیلی کمی باهاش داشتم صدای افتادم روی رسول با صدای گلوله آمیخته شد درد شدیدی در بدنم رخنه کرد آخرین چیزی که شنیدم صدای یکی از همراهان آیسان بود مجهول: خانم وقت نداریم باید زود تر فرار کنیم سیاهی مطلق 🕳 در آن خانه ی تاریک و نمور چه چیزی که بر همه نگذشته سخت است بعد دیدن تن بی جان کسی که سال ها فرمانده آن بوده سخت است دیدن تن بی جان دوستی که از برادر نزدیک تر بوده سخت است دیدن صورت کبود رفیق سخت است دیدن حال بد فرمانده ایی که نیرو های خود را به چشم خانواده ی خود می بیند سخت است دیدن و درک کردن صحنه ایی که هیچ گاه در فکرشان نمی گنجید سخت تر از سخت دست سعید بر روی شاهرگ فرمانده اش فرود آمد سعید: میزنه میزد و این نور امیدی بود بر قلب همه شان اما کسی دل گرفتن نبض رسول را نداشت تکنسین وارد شدند تن بی جان دو برادر را روی برانکارد گذاشتند و با خود به بیرون از این جهنم بردند کمال حال خوبی نداشت او هم به خاطر تیری که به پایش اصابت کرده بود بی حال بود و خون زیادی از دست داده بود اما حاضر به رفتن به بیمارستان نمی شد فرشید آن طرف تر تیر به دستش اصابت کرده بود و روی زمین ولو شده بود تکنسین ها او را در داخل آمبولانس قرار دادند آمبولانس ها حرکت کردند نیرو های مختصص در حال وارصی خانه به سر می بردند و سامان و افشین در حال گشتن در این محله بودند به صدا زدن ها افشین به خودم اومدم کمال: چیشد؟ افشین: خونه های اطراف رو گشتیم همه خالی بودن سامان : این خونه یه در دیگه داره آقای کاشانی ادامه دادند کاشانی: چند تا خشاب وسایل شکنجه و چند تا بمب اینجا هست کمال : همه اینا رو صورت جلسه کنید و گزارش رو برام بیارید یه گزارش هم برای آقای عبدی بنویسید جنازه ها هم به کالبد شکافی ببرید شاید به چیزی رسیدیم منتظر جواب نموندم و با پای تیر خورده ام به سمت ماشین رفتم بیشتر بچه ها رفته بودند یا سایت یا بیمارستان البته بیشتر بچه ها چه عرض کنم غیر از من و افشین و سامان کس دیگه ایی از تیم نبود خیلی بهم اصرار کردن تا برم بیمارستان اما دلم رازی نمی شد بدون جم و جور کردن اینجا برم پام به شدت درد می کرد و خونریزی زیادی داشت با پارچه ایی روی زخممو بسته بودم درد من پان نبود بلکه فرار کردن کسی بود که محمد و رسولو گروگان گرفته بود کی بوده این آدما حتما یه سر دسته ایی داشتن دیگه داشتم دیونه میشدم به کاپوت ماشین تیکه دادم سرمو به سمت آسمون گرفتم و با دستام روی صورتمو پوشوندم حال و حوصله ی رانندگی رو نداشتم از همه بدتر با پام بزور راه میرفتم چه برسه به رانندگی دست روی ایرپادم گذاشتم : سامان بیا می خوام برم بیمارستان با شنیدن چشمی به سمت ماشین حرم کردم و پشت دراز کشیدم با هر تکونی که بهش میدادم دردش بیشتر میشد سامان با دو اومد در راننده رو با سرعت باز کرد و نشست از این سرعتش خندم گرفته بود سویچو بهش دادم بدون حرف به سمت بیمارستان حرکت کردیم پشت در اتاق عمل منتظر آقا محمد بودم داوود هم با رسول رفته بود وحید با فرشید رفته بود در اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد دست خودم نبود پاهام تا ناخودآگاه منو به سمتش روانه می کرد سعید: چیشد آقای دکتر ؟ عینک و کلاهشو برداشت و گفت دکتر: ببینید عزیزم ...... 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ دکتر:ببنید عزیزم عمل موفقیت آمیز ما تیری رو که تو کتفشون بود رو در آوردیم زانوشونم که زخمی بود هم عفونت کرده بود عفونتو برداشتیم و زانوشو نو بخیه زدیم زخم هایی هم روی بدنشون بود رو هم پانسمان کردم دستشون هم سوخته بود خون زیادی ازشون رفته معدشون هم بخاطر اینکه یه مدت چیزی نخوردن ضعیف شده اصلا به دستشون فشار نیارن احتمال داره زانوشون تا چند وقت گاهی اوقات خالی کنه و بخورن زمین حواستون بهش باشه احتمالا تا ۳الی۴ ساعت دیگه بهوش میان فعلا میرن بخش مراقبت های ویژه بهوش اومدن میارنشون بخش بعد از رفتن دکتر به تختی که آقا محمد با صورتی رنگ پریده به سمت بخش مراقبت های ویژه روانه بود نگاه کردم نفسی از سر آسودگی کشیدم اما در بخشی دگر داوود که با استرس بیرون از اتاقت اورژانس ایستاده بود و منتظر به پایان رسیدن معاینه ی رسول بود با بیرون آمدن دکتر به سمتش هجوم برد دکتر: شما چه نسبتی باهاش دارید ؟ داوود : برادرشم دکتر : آقای حسینی وضعیت بیمارتون به شدت خرابه باید بگم که بر اساس شواهد ایشون ایست قلبی کردن و قلبشون به شدت ضعیف شده به همین روند پیش بره باید پیوند قلب انجام بدن استرس ، اضطراب ، نگرانی، هیجان خوشحالی همه ی اینا واسش مثل سمه یه سمه خیلی قوی ممکنه بعد از ایست قلبی دچار سردرد و سرگیجه بی حالی فشار خون بالا تشنج حالت تهوع تنگی نفس تپش قلب احساس ضعف درد در قفسه ی سینه میشن اگه یکی از این اتفاق براشون افتاد باید سریعا به بیمارستان مراجعه کنید بیمار تا یه مدتی احساس افسردگی تنهایی ، ترس می‌کنه دورشو شلوغ کنید و نزارید زیاد به چیزی فکر کنه بازم تاکید می کنم وضعشون خرابه هر کاری که می تونید برای ارامشش انجام بدید الانم ایشون به بخش مراقبت های ویژه منتقل میشه تا یکی دو ساعت دیگه هم بهوش میان داوود زبانش برای بیان کردن کلمات نمی چرخید روزی فکرشم نمی کرد که آن رسول شوخ طبع و شاد شنگولی که یک دقیقه هم روی پاهایش بند نبود ایست قلبی کرده اما در جای دیگری از این بیمارستان ماشین کمال در محوطه ی بیمارستان پارک شد و سامان برای خبر کردن برانکارد از ماشین پیاده شد چند پرستار با برانکاردی از راه رسیدند کمال با بی حالی خود روی برانکارد گذاشته و به سمت اتاق عمل روانه شدند و اما در جای دیگر تازه دکتر فرشید از در اتاق عمل خارج شد وحید به سمتش رفت دکتر: تیر رو خارج کردیم خون زیادی از دست دادند اما خداروشکر حالشون خوبه و کیسه های خون کفایت کرد با درد چشمانم رو گشودم سردردی به سراغم آمده بود بوی الکل داشت دیونم میکرد با صدای دستگاه ها و چیک چیک قطره های سرم پی بردم که توی بیمارستانم به سقف خیره شدم کم کم داشت دلیل اینجا بودنم یادم می اومد محمد آیسان. شکنجه. اسید به هول از جا پریدم یعنی الان محمدم کجاست داوود و سعیدی که داشتن از پشت شیشه نگام میکردم وارد اتاق شدند بدون مکث و پرسیدن سوال های دیگر پرسیدم رسول :داوود محمدم کو چه بلایی سرش اومده ها 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم ✍: بانوی بی نشون
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ دکتر:ببنید عزیزم عمل موفقیت آمیز ما تیری رو که تو کتفشون بود رو در آوردیم زانوشونم که زخمی بود هم عفونت کرده بود عفونتو برداشتیم و زانوشو نو بخیه زدیم زخم هایی هم روی بدنشون بود رو هم پانسمان کردم دستشون هم سوخته بود خون زیادی ازشون رفته معدشون هم بخاطر اینکه یه مدت چیزی نخوردن ضعیف شده اصلا به دستشون فشار نیارن احتمال داره زانوشون تا چند وقت گاهی اوقات خالی کنه و بخورن زمین حواستون بهش باشه احتمالا تا ۳الی۴ ساعت دیگه بهوش میان فعلا میرن بخش مراقبت های ویژه بهوش اومدن میارنشون بخش بعد از رفتن دکتر به تختی که آقا محمد با صورتی رنگ پریده به سمت بخش مراقبت های ویژه روانه بود نگاه کردم نفسی از سر آسودگی کشیدم اما در بخشی دگر داوود که با استرس بیرون از اتاقت اورژانس ایستاده بود و منتظر به پایان رسیدن معاینه ی رسول بود با بیرون آمدن دکتر به سمتش هجوم برد دکتر: شما چه نسبتی باهاش دارید ؟ داوود : برادرشم دکتر : آقای حسینی وضعیت بیمارتون به شدت خرابه باید بگم که بر اساس شواهد ایشون ایست قلبی کردن و قلبشون به شدت ضعیف شده به همین روند پیش بره باید پیوند قلب انجام بدن استرس ، اضطراب ، نگرانی، هیجان خوشحالی همه ی اینا واسش مثل سمه یه سمه خیلی قوی ممکنه بعد از ایست قلبی دچار سردرد و سرگیجه بی حالی فشار خون بالا تشنج حالت تهوع تنگی نفس تپش قلب احساس ضعف درد در قفسه ی سینه میشن اگه یکی از این اتفاق براشون افتاد باید سریعا به بیمارستان مراجعه کنید بیمار تا یه مدتی احساس افسردگی تنهایی ، ترس می‌کنه دورشو شلوغ کنید و نزارید زیاد به چیزی فکر کنه بازم تاکید می کنم وضعشون خرابه هر کاری که می تونید برای ارامشش انجام بدید الانم ایشون به بخش مراقبت های ویژه منتقل میشه تا یکی دو ساعت دیگه هم بهوش میان داوود زبانش برای بیان کردن کلمات نمی چرخید روزی فکرشم نمی کرد که آن رسول شوخ طبع و شاد شنگولی که یک دقیقه هم روی پاهایش بند نبود ایست قلبی کرده اما در جای دیگری از این بیمارستان ماشین کمال در محوطه ی بیمارستان پارک شد و سامان برای خبر کردن برانکارد از ماشین پیاده شد چند پرستار با برانکاردی از راه رسیدند کمال با بی حالی خود روی برانکارد گذاشته و به سمت اتاق عمل روانه شدند و اما در جای دیگر تازه دکتر فرشید از در اتاق عمل خارج شد وحید به سمتش رفت دکتر: تیر رو خارج کردیم خون زیادی از دست دادند اما خداروشکر حالشون خوبه و کیسه های خون کفایت کرد با درد چشمانم رو گشودم سردردی به سراغم آمده بود بوی الکل داشت دیونم میکرد با صدای دستگاه ها و چیک چیک قطره های سرم پی بردم که توی بیمارستانم به سقف خیره شدم کم کم داشت دلیل اینجا بودنم یادم می اومد محمد آیسان. شکنجه. اسید به هول از جا پریدم یعنی الان محمدم کجاست داوود و سعیدی که داشتن از پشت شیشه نگام میکردم وارد اتاق شدند بدون مکث و پرسیدن سوال های دیگر پرسیدم رسول :داوود محمدم کو چه بلایی سرش اومده ها 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم ✍: بانوی بی نشون
🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤 🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍 داوود: آروم باش رسول یه نگاه به دستگاه ضربان قلبت بنداز آقا محمد هم حالش خوبه اگه یه نگاه به اطرافت بندازی می بینیش سرمو به سمت راست چرخوندم آره محمدم بود با اینکه جونی نداشتم اما باید برم پیشش باز ساز ناسازگاری قلبم شروع شده بود اما بدتر از قبل با سرعت پتو رو از کنار زدم و پاهام رو توی دمپایی کنار تخت گذاشتم سعید : کجا می خوای بری نباید از جات تکون بخوری خواستم بلند شم که سوزشی در دست چپم حس کردم اصلا حواسم به سرم نبود داوود: بیا عزیز من گفتم تکون نخور سعید برای صدا زدن پرستار به بیرون رفت رگمو پاره کرده بودم خون بود که از زخمم می جوشید اما من باید میرفتم پیش داداشم خواستم بلند شم که پرستار با سعید از راه رسیدن پرستار : اوه اوه چیکار کردی با خودت دستمو گرفت و با وسایلی که رو میز تخت بود. شروع کرد به پانسمان کردن دردش با درد قلبم مخلوط شده بود و این دردا می خواستن منو از پا در بیارن بعد از پانسمان کردن پرستار :یه نفس عمیق بکش بالاس استرس برات خوب نیست برات آرام بخش بزنم رسول: نه تروخدا من برم پیش داداشم خوب میشم داوود: می خوای برات ویلچر بیارم ؟. رسول: نه سریع از روی تختم بلند شدم و کشان کشان خودمو به سمت تخت محمد سوق دادم روی صندلی کنار تختش نشستم پرستار و داوود سعید اتاق رو ترک کردن اما نگاه های داوود سعید رو از پشت شیشه حس می کردم یکی از دست هامو روی دست سردش گذاشتم و یکی دیگه توی موهایی که تنها نقطه ی اشتراکیمون بود حرکت دادم رسول: یه چیزی رو میدونستی اینکه همه ی لباس های دنیا بهت میاد غیر از لباس بیمارستان آخه فرمانده و تخت بیمارستان اصلا بهت نمیاد میدونید اون موقع که می خواست اسیدو روت بریزه احساس کردم ضربان قلبم داره کم میشه دیگه رسید به جایی که نمی‌زد من حسش کردم . تو که میدونی من طاقت دیدن تو رو رو تخت بیمارستان ندارم پس بخاطر منم شده زود خوب شو دستشو بوسیدم رسول: تو اون یه سالی که من تو کما بودم از میلاد شنیدم چجوری عین پروانه دورم میچرخیدی حالا نوبت منع که یه کوچولو جبران کنم 🙂 محمد خیلی سوره ی یاسین رو دوست داشت آنقدر خونده بود که دیگه منم حفظش شدم شروع کردم به خوندن سوره یاسین پلکانمرو باز کردم اول کمی گیج به اطراف نگاه می کردم رسول بالای سرم بود با مرور اتفاقات 🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤🤍🖤 به قلم : بانوی بی نشون
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃 با مرور اتفاقات به رسول نگاه کردم حلقه ی اشک در چشماش نمایان بود با چشمام در حال وارسی سلامتش بودم که نگاهم روی دستش ثابت موند دست سالمم رو روی دستش گذاشتم و فشردم انگار هیچ کدوممون قصد سخن گفتن نداشتیم فقط می خواستم نگاش کنم قطره اشکی که از روی صورتش غلت می خوردو با دستم پاک کردم . در باز شد و قامت میلاد نمایان شد میلاد: به به آقایون حسینی آقا محمد رسول کم بود شما هم اضافه شدین آقا رسول شما هم که پاتوقتون شده بیمارستان تصمیم دارم با مسئولین اینجا صحبت کنم که یه تخت اختصاصی براتون کنار بزارن مرد حسابی من به تو گفتم مراقب قلبت باش نگفتم الان اومدم نوار قلبشون دیدم به به خیلی خوب ازش مراقبت کردی اصلا عالی انگار ایست قلبی هم کردی این اقا همیشه می اومد چکاپ ولی از موقعی که قلبش ضعیف شده دیگه چکاپ تعطیل الان اومدم نوار قلبشون دیدم به به خیلی خوب ازش مراقبت کردی اصلا عالی انگار ایست قلبی هم کردی به رسولی که داشت با آبرو برای میلاد خط و نشون می کشید نگاه کردم این پسر واقعن به فکر خودش نیست رسول: عزیزم یه نفس بگیر از موقعی که اومدی یه ریز داری حرف میزنی به نظرت وقتی زندگیم داشت جلوی چشمام پر پر میشد باید قلبم بزنه دستشو تو دستم فشردم میلاد : برو رو تخت بخواب رسول: نه تروخدا من با رو تخت خوابیدن جون نمی گیرم خودت میدونید که به من جون میده میلاد: اِه اِه محمد چرا آنقدر اینو لوسش کردی ها محمد: نمی‌دونم والا خودش لوس شده به سمتم اومد بعد از معاینه گفت میلاد: وضعیتت که خوبه کتفت درد نمی کنه نگاه سوالی رسول رو حس کردم محمد: نه میلاد : بدنت درد می کنه ؟ محمد: یکم میلاد: طبیعه محمد: کی مرخص میشیم میلاد: شما که دو سه روز دیگه آقا رسولم که فعلا مهمون ما هستن رسول: منم فرار می کنم میلاد: با این حفاظت اینجا و با این مامورایی که براتون گذاشتن فک نکنم بتونی از دست اونا قِصِر در بری من میرم تنهاتون میزارم دو تا کفتر عاشق رسول: قضیه کتفت چیه محمد: تیر خورده رسول: موقعی که من بیهوش بودم محمد: آره نگران گفت رسول: محمد من تو رو میشناسم مشکوک میزنی نکنه خودتو سپر من کردی ؟ این فرفری منو از بر بود با سکوتم گفت رسول: چرا اینکار رو کردی میزاشتی منو بزنه تا الان یه دردی به درد های دیگه آن اضافه نشه محمد: چرا قلبت نزد؟ رسول: برا اینکه نمی تونستم تو رو تو اون وضعیت ببینم محمد: منم نتونستم فقط بشینم و هیچ کاری نکنم اونم قلب فر فری مو نشونه بگیره اینا مهم نیست مهم اینکه که من تو الان کنار همیم جا و مکانش مهم نیست مهم کنار هم بودنه خودت می دونی من نفسم بند میاد نداشته باشم تو رو لبخند محوی روی صورتش نمایان
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 محمد: حالا هم برو استراحت کن وقت دنیا رو نگیر رسول:واقعا متشکرم که گند زدی در تمام احساساتم 🤝 لبخندی زد و چشم هاشو بست محمد: خواهش می کنم بلند شدم و آروم آروم رو تختم دراز کشیدم تپش قلب داشتم تشنم بود اما حالا که از زنده بودن داداشم مطمئن شده بودم حتی حال اینکه کمی خم بشم و برای خودم آب بریزم رو نداشتم نمی‌دونم تا کی باید این قلب اینطوری ساز ناسازگاری بزنه آخه لعنتی یا عین آدم بزن یا دیگه وایسا هم خودتو هم منو خلاص کن از این درد سینم از این بی قراری قلبم درد میکرد ساعد دستمو رو پیشونیم گذاشتم چشم هامو بستم تا شاید یکم آروم بگیره در زده شد چشم هامو باز کردم سعی کردم ل با لبخند حالم درونم رو مخفی کنم داوود،سعید:سلام محمد: علیک السلام اقایون این چند روز که از دستم راحت بودید خوش گذشت رسول: یه پا گروه سرود شدین واسه خودتون داوود: نه آقا چه خوشی همش تو استرس نگرانی بود سعید: بهترین محمد: آره خداروشکر بهترم داوود: رسول تو خوبی رسول: آره چطور داوود: آخه رنگت پریده رسول: نه خوبم میشه یه لیوان آب بدی لیوان رو کنار پارچ برداشت و مقداری از ابو داخل لیوان ریخت و به سمتم گرفت درد خفیفی داشت اما همین درد امونمو بریده بود نمی‌دونم چی تو صورتم بود که نگاه نگرانشونو به سمت سوق داده بودن محمد: خوبی؟قلبت درد می کنه ؟ می خوای دکترو صدا کنیم؟ با صدای خش داری گفتم رسول: خوبم داداش لازم نیست محمد: لجباز یه دنده رسول: به خودت رفتم دیگه بحثو عوض کردم رسول :از میز و صندلیم چه خبر دلم براشون تنگ شده 🥲 سعید: آقا محمد باید یه فکری برای وابستگی رسول به میزش بکنی فک کنم میزان دوست داشتن میزش با میزان دوست داشتن شما برابری می کنه محمد: بعله برگردیم سایت وقتی نداشتم نزدیک میز مرکزی بشه کم کم وابستگی شم کم میشه با آبروم برای بعد خط و نشون می کشیدم نگاهم به داوود افتاد به زور خودشو نگه داشته بود تا منفجر نشه رسول: این روش مناسبی برای ترک علاقه نیستا تا همین الانشم فقط لحظه شماری می کنم به میزم برسم راستی تو این مدت کی مینشت پشت میزم داوود در حالی که هنوز صورتش از خنده قرمز بودد گفت داوود : سامان بعضی اوقات هم علی سایبری رسول: بهشون بگو بیام ببینم یه خط روی برم افتاده بشه قول زنده بودنشون رو نمیدم 🔪🗿 سعید : چه خشن 😬 رسول: من سر میزم با کسی شوخی ندارم راستی بقیه کجان داوود :فرشید و آقا کمال تو عملیات نجاتتون تیر خوردن . سامان هم سایت بقیه هم پیش اونان من و محمد همزمان به هم نگاه کردیم که محمد به حرف اومد محمد: حالشون خوبه ؟ گلوله کجاشون خورده ؟ داوود:بعله حالشون خوبه تیر به دست فرشید پای آقا کمال خورده فک کنم اونا هم الان بهوش اومدن محمد: پس یه تنه کل بیمارستانو تسخیر کردیم 😐🤝 با شوکی که بهم از این خبر وارد شده بود احساس کردم درد قلبم بیشتر شده سرم در حالت نیم خیز گیج می رفت حالت تهوع داشتم کلافه بودم صدای گنگ سعید و داوود و محمد رو می‌شنیدم دستمو سمت قلبم بردم نفس کم آورده بودم دکتر وارد شد پس از وصل کردن سرم و زدن آمپولی داخلش پلکام بر بیداری غلبه کردن و روی هم رفتن سیاهی مطلق 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 پ.ن اگه بد شد شرمنده
🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀 🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱 ««۴روز بعد »» ۴ روز از بستری شدنم گذشته بود با کلی اصرار خواهش التماس قبول کردن که امروز با محمد مرخص شم تو این مدت تا حالا کسی نبود که نیومده باشه عیادتمون کلافه بودم در حالی که داشتم حاضر میشدم گفتم رسول: یعنی الان میگی ما باید بجای رفتن سایت بریم خونه امن محمد: رسول چرا عین خدمتکار های دم مدبخت غر میزنی بعله باید بریم خونه امن رسول: اوففففف در باز شد سعید اومده بود دنبالمون چون دوتامون شرایط رانندگی رو نداشتیم سعید : سلام به همگی محمد: سلام دیر کردی سعید: آقا برگه ترخیصتون رو گرفتم در حالی که اخم هام تو هم بود جوابشو دادم رسول: علیک سلام سعید : چرا تو قیافه ایی؟ رسول: به نظرت چرانباشم؟ محمد: فک کنم باید ببرمش پیش روان شناس با خودش درگیره غر زدم رسول: خب بریم دیگه . . به خونه امن رسیدیم وارد که شدم نگاهی به کل خونه انداختم نوستالژی قشنگی داشت کوله ام رو که توش وسایل بود بچروی مبل آبی فیروزه ایی که وسط حال بود انداختم محمد روی مبل تک نفره نشست خودم هم کنار کوله ام لب به سخن باز کردم رسول: تا کی باید اینجا باشیم ؟ همینطوری کع چشماش بسته بود گفت محمد : معلوم نیست حرفی برای گفتن نداشتم ادامه داد محمد: داخل اتاق کامپیوتر و سیستم هست ببین می تونی ردی ازش پیدا کنی سرمو تکون دادم به سمت اتاقی که سمت چپ خونه بود رفتم چند سیستم سیستم کنار هم در سمت راست اتاق بود روشنشون کردم 🥀☘🥀☘🥀☘🥀☘🥀
🥀⚡️🥀⚡️🥀⚡️🥀⚡️🥀 🥀⚡️🥀⚡️🥀⚡️🥀⚡️ چند ساعتی بود که پای سیستم ها بودم اما هیچی به هیچی عینک رو از روی چشم هام برداشتم و ماساژ شون دادم احساس گشنگی می کردم هم حالت تهوع از روی صندلی بلند شدم که سرم گیج رفت دستمو به میز گرفتم تا نیوفتم چشم هامو بستم تا حالم بهتر بشه نمی‌دونم تا کی باید این عوارض باهام باشه هه شاید تا آخر عمر بهتر که شدم به سمت محمد ی که توی حال نشسته بود و لب تابشو گذاشته بود روی میز و باهاش کار میکرد رفتم با حالت زاری به تیغ دیوار تکیه دادم رسول:من گشنمه نگاهشو از لب تاب گرفت و بهم خیره شد محمد: برو ببین داخل یخچال چی برای خوردن داریم به سمت آشپزخونه ی نقلی که اپن بود و دو طرفش صندلی گذاشته بودن رفتم در یخچالو باز کردم فقط تخم مرغ داشتیم با نون با کلی گشتن یه ماهیتابه پیدا کردم کمی روغن داخلش ریختم بعد از داغ شدنش تخم مرغ هارو شکستم حاضر که شد دستگیره ایی رو روی اپن گذاشتم و بعد ماهیتابه روش گذاشتم نون رو از توی یخچال در آوردم رسول: بیا داداش اومد و نشست روی صندلی روبروم نگاهش که به ماهیتابه افتاد روش ثابت موند زیاد ظاهر خوبی نداشت شاید باطنش خوب باشه محمد:چرا شروع نمی کنی رسول: داداش شما بزرگ تری شما اول بخور لقمه ایی براش گرفتم و دستش دادم با اجبار خوردش قیافه اش در هم شد به زور قورتش داد محمد: چرا آنقدر این شوره 😩 خندم گرفته بود 😂 رسول: می خواستی خودت درست کنی دستپخت من از این بهتر نمیشه اگه آب می خوای باید خودت بلند شی بیاری من که دوباره پا نمیشم 🤝 محمد :چیشد اعصابت اومد سر جاش رسول: سرجاش بود محمد: خیلیییییی همین بود نمیشد با تمام شیرینی های دنیا خوردت از بچگی همینجوری بودی هر موقع چیزی باب میل ت نبود نق می‌زدی چشمام درشت شد رسول: من کی بچه بودم از این کارا میکردم محمد 😳 خودتو یادت نیست نمیشد با یه من عسل خوردت انقدر مغرور غر غرو بودی محمد: کی گفته من خیلیم نرمال بودم رسول: همون بود باهام بازی نمی‌کردی یادته سر اینکه کی کار خونه بیشتر کرده و حالا نوبت اونیکه تا کاری که عزیز گفته بود و انجام بدیم چقدر دعوا می کردیم بعد آخرش هم خود عزیز مجبور بود اون کارو انجام بده(منو خواهرم دقیقا همینطوری هستیم 🤝♥️) محمد: یادته وقتی باهات بازی نمی‌کردم از لجت موقعی که من مدرسه بودم میومدی اتاقمو بهم میریختی رسول: تو هم میوفتادی دنبالم تا نمی گفتم غلط کردم ولم نمی کردی لبخند پهنی زد محمد: یبارم انداختمت تو آب رسول: بعله بعد سرما خوردم تا سه هفته نمی تونستم از جام بلند شم نگاهمو به غذا دادم رسول: میگم حالا یکم شوره بخوریم نمی تونم بریزمش دور برکت خدا رو غذا روزا هر ضرب و زوری بود خوردیم رسول: محمد ظرفا با تو من غذا درست کردم بعدم می‌دونی که من از شستن ظرف تخم مرغی متنفرم ریز لب غر غر کنان به سمت سینک ظرفشویی رفت لبخندم پهن تر شد خداروشکر می کردم که تو این داستان پر پیچ و خم زندگی یه نفر دارم که می تونم بی دغدغه بهش تیکه کنم لبخندم غلیظ تر شدم خدایا واسه هر چی که دادی هر چی ندادی شکر واسه داشتن داداشی مثل محمد شکر واسه این جایگاهی که الان توش هستم و دارم تو راهت خودت می‌جنگم شککر محمد انگار این نگاه هامو حس کرده بود به سمتش رفتم ⛓🖤⛓🖤⛓🖤⛓🖤⛓
🥀🌙🥀🌙🥀🌙🥀🌙🥀 🥀🌙🥀🌙🥀🌙🥀🌙 به سمتش رفتم و از پشتم تو بغلم گرفتمش نفس عمیقی کشیدم و عطر تلخش رو به ریه هام فرستادم نگاهم به صورتش خورد که لبخنده جذابی زده بود من میمردم برا این لبخنداش دلم می خواست یک سال تو اون حالت می بودم دستمو دور گردنش حلقه کردم دست کفی شو تکون داد (نمی‌دونم چجوری توصیف کنم شما وقتی می خوای آب بپاشید حالت دستتون چجوری میشه اونجوری تصور کنید ) رسول:اِه محمد یعنی همون طوری که استاد ضایع کردنم هستی استاد گند زدن به صحنه های احساسی هم هستی محمد: اینطوری که تو رفتی تو حس گفتم الان میری تو کما خب بچه نفست رو بده بیرون لبخندی زدم و گردنشو رهاشو رها کردم ناخودآگاه گفتم رسول: ممنونم ، خیلی ممنونم محمد: برای چی ؟ رسول: برای بودنت لبنخندش عمیق تر شد محمد:بعله دیگه باید قدر داشتن جواهری مثل منو بدونید😂 رسول: یکی هم نداریم قدر بودن منو بدونه محمد: اتفاقا تو بیشتر از من داری یکیش خود من ماچ محکم و با قدرتی به لوپش زدم صورتش جمع شد دستشو زیر آب شست و به سمت محل ماچم حرکت داد گفت محمد: تو که میدونی من از بوس کردن خوشم نمیاد روی مبل روبروی تلویزیون نشستم خیلی ریلس گفتم رسول: تقصیر خودته محمد: حالا شد تقصیر من ؟ ما که تا ابد اینجا نمی تونیم وقتی رفتیم سایت اون موقع قشنگ بهت تقصیر من بوده رو نشون میدم 🔪 رسول: اوه اوه پس توبیخی رو شاخشه محمد: فرا تر از توبیخی اقا رسول رسول: پس قبرم کندس محمد: کنده دوتامون باهم زدیم زیر خنده اومد نشست کنارم سرمو رو پاش گذاشتم و دراز کشیدم همینطوری که داشت سر و صورتمو نوازش می کرد پرسیدم رسول : میگم بچه ها دارن از اداره هم رو کاری که ازم خواستی انجام میدن؟ محمد: آره رسول: حالا عزیز و عطیه خانم رستا چی میشن محمد: نگرانشونو نباش جاشون امنه حوصله ام سر رفته بود درست مثل بیمارستان هیچ کاری نداشتم که انجام بدم پای سیستم هم می شنستم سر گیجه می گرفتم چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم . . ‌. . بلکانم رو باز کردم اولین صحنه بعد از گوشودن چشمانم سقف سفیدی بود روی تخت یک نفره ی داخل اتاق خواب بودم با صدای محمد به خودم آمدم محمد: آقای خوش خواب تا حالا ندیده بودم انقدر شیرین بخوابی فک کنم این بیمارستان به خوابیدن عادتت داده بگم برگردیم سایت باید بکوب کار کنی ها از من گفتن بود خودتو برای این موقعیت آماده کن 🤝 با لبخندی که از حرف هاش روی لبم نشسته بود گفتم رسول: سلام محمد: علیک السلام استاد رسول رسول: ساعت چنده ؟ محمد: هشت شب مثل برق گرفته ها چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد رسول: چرا انقدر خوابیدم 💛✨💛✨💛✨💛✨💛 به قلم: بانوی بی نشون پ.ن یه کوچولو محسولی ببینیم پ.ن و یه کوچولو آرامش 🌊
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 محمد: چمیدونم رسول: اذان گفتن ؟ محمد: آره من خوندم تو هم برو بخون از جام بلند شدم و به سمت روشویی حمام رفتم وضو گرفتم و قامت بستم .....۲هفته بعد...... بلاخره بعد از مشرف شدن روی پرونده می تونستیم بریم سایت به سمت اتاقم حرکت کردم رسولم رفت پایین وارد شدم و درو بستم روی صندلی نشستم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در اتاق زده شد و کمال وارد شد محمد: سلام کمال : سلام علیکم برادر از روی صندلی بلند شدم و همیدیگه رو بغل کردیم محمد:خسته نباشید تو این مدت کارتون خیلی خوب بود اوضاع مرتبه؟ کمال: سلامت باشی آره خوبه آقای عبدی احضارمون کرده محمد: الان مگه ساعت ۴ جلسه نداریم ؟ کمال: آره ولی الان می خواد تنها باهامون حرف بزنه محمد: خب پس بریم رفتم پایین بچه ها دور میزمو گرفته بودن و حواستون به من نبود بقیه بچه های سایبری هم که از کنار میزشون رد میشدم یا با هم دست می دادیم یا بغلشون میکردم اما آروم و بهشون علامت ساکت بودن می دادم به سمت میز خودم رفتم انگاری علی پیشت میرم بود پله ی اولو بالا اومدم و به صورت مصنوعی سرفه ایی کردم رسول: احساس نمی کنید یه استاد رسول کم دارید ؟😌 همه سرشون روبه من برگشت اولین عکس العمل رو از داوود دیدم که پرید بغلم بی اراده چند قدم عقب رفتم داوود: رسولللل😍 چرا نگفتی میای و بعد هم یکی یکی بغلشون کردم رسول:ولی عجب سورپرایز شدید ها . اما بخاطر همین یه چیز فقط نیم ساعت در حال سر و کله زدن بود تا به شما نگن دارم میام سعید :خب آقا رسول خوش گذشت اخوی استراحتو، خوش گذونی او رسول: نه بابا به نظرتون میشه به آدم تو یه جای سوت و کور بهش خوش گذشت منم برونگرا بعدم تو که میدونی من با استراحت مشکل دارم اونم اگه سه هفته باشه فسیل شدم زدیم زیر خنده رسول: تازه سوء تغذیه هم گرفتم دیگه داشت کارم به جایی می کشید که فتوسنتز کنم😶 حبیب : مگه با آقا محمد نبودی چجوری بهت خوش نگذشته همه ارزوشونه برادر آقا محمد باشن رسول: بعله حالا یکم خوش گذشت علی :نگا کن داری کم کم اعتراف می کنی یکم دیگه ادامه بدیم احتمالا همه چیو لو‌بده مشتی حواله بازوش کردم گفتم شما دیگه چیزی نگو که اومدی نشستی جای من . علی : داداش چند بار بگم این میز ها به کسی وفا نکرده اینا اصلا مال سازمانه مال من تو که نیس میزی که داخل خونته مال توعه 💎💙💎💙💎💙💎💙💎