🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_52
#رسول
قلبم خودشو بی رحمانیه خودشو به سینم می کوبید
نفس کم آورده بودم
قلبم تیر می کشید
حالت تهوع بهم دست داده بود
سر خوردن عرق هامو روی صورتم حس می کردم
نشستم و یکی از دست هامو تکیه گاهی و اون با اون یکی قلبمو ماساژ میدادم
هوا انگار روشن شده بود
عزیز وارد اتاق شد
با دیدم ترسید
عزیز: یا خدا رسول خوبی محمد
رسول: خوبم مادر من شلوغش نکن فقط خواب دیدم
عزیز: رنگ به صورت نداری
رسول: هیچی نیست فقط خواب بود
عزیز: برات آب قند درست کنم ؟
رسول: نه عزیز زحمت نکش صبحونه امادس
عزیز: آره
رسول: پس من برم یه دوش بگیرم بعد بیام صبحونه
عزیز: مطمئنی خوبی رسول؟
به سمتش رفتم و دستشو بوسیدم
رسول :آره عزیز جون خوبم برو به کارت برس
عزیز: میدونی از این کار خوشم نمیاد
نکن دیگه قربونت برم
حوامو برداشتم و به سمت حموم رفتم هنوزم دستام میلرزید
بیرون اومدم و خودمو خشک کردم
به سمت میز صبحانه رفتم
رسول: سلام صبح همگی بخیر.
محمد: سلام صبح تو هم بخیر
عطیه : سلام آقا رسول
عزیز که در حال مهیا کردن و چک کردن وسایل های ختم بود گفت
عزیز: سلام مادر صبحت بخیر بزار برات چایی بریزم
روی صندلی نشستم و دستت درد نکنه ایی زیر لب زمزمه کردم
بعد از خوردن صبحانه
به سمتم اتاقم رفتم و لباسامو با لباس های مشکی عوض کردم
به سمت سر خاک حرکت کردیم
مثل همیشه عزیز تمام کار ها رو کرده بود و شرمنده اش بودیم
بعد از تموم شدن مراسم
حالا فقط خودمون مونده بودیم
بعد از دادن فاتحه محمد با رستایی که تو بغلش خوابیده بود بلند شد .
محمد: بریم ؟
عزیز و عطیه خانم هم بلند شدن
رسول: میشه شما برین من الان میام
نگاهم کرد و با باشه ایی دور شدن
دست رو سنگ قبرش کشیدم
شهید علی حسینی
رسول: بابایی جونم میدونی خیلی دلم هواتو کرده
بعد از رفتن تو من خیلی تنها شدم
شکستم ولی محمد با تمام دردی که از نبودن تو داشت میکشید بازم هوای من داشت برام پدری کرد آخه می دونست خیلی بعد دلبسته بودم
میدونم حواست بهمون هست
ولی میشه خواهش کنم هوای محمدو داشته باشی
بابا خودت بهتر میدونی من حتی نمی تونم به رفتنش فکر کنم
نمی خواهم از دستش بدم
مراقبش باش
روی سنگ قبرم بوسیدم و به سمت ماشین حرکت کردم
بعد از رسوندن عطیه خانم و عزیز به سمت اداره رفتیم
محمد تو اتاقش رفت و منم از پله ها پایین رفتم
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_53
#رسول
از پله ها پایین رفتم
پله ی آخر با داوود رو برو شدم
برگه ای دستش بود
داوود: به به سلام صبح شما بخیر استاد رسول
لبخندی زورکی روی لبم نشوندم
رسول :سلام علیکم دهقان فداکار
صبح شما هم بخیر
به لباس مشکیم خیره شد
داوود: اتفاقی افتاده ؟
مشکی پوشیدی؟ دیدم اومدی سر کار ؟
رسول: امروز سالگرد پدرم بود
داوود: آها خدا رحمتش کنه چرا نگفتی بیام
رسول: گفتم سرت شلوغه مزاحمت نشم
داوود: آقا محمدم اومده ؟
رسول: آره باهم اومدیم
داوود: آها من برم گزاشو بهش بدم دوباره میام
رسول: باشه
بعد از سلام و علیک کردن با بچه ها به سمت میزم رفتم
هدفون روی گوشم گذاشتم و مشغول رد کردن سوژه ها بودم
#محمد
وارد اتاقم شدم
روی صندلی نشستم
طولی نکشید که داوود وارد شد
داوود: سلام آقا صبحتون بخیر
محمد: سلام داوود جان خسته نباشید
کمی جلو تر اومد و پرونده رو روی میز گذاشت
محمد: دیشب شیفت بودی ؟
داوود: بعله آقا اینم گزارش دیشب
محمد: ممنونم میتونی بری استراحت کنی
داوود : چشم
رفت بیرون دوباره در زده شد
مصطفی (یکی از بچه های سایت ) اومد داخل
مصطفی: آقا ،اقای عبدی کارتون داره
محمد: باشه الان میام
بلند شدم و به سمت اتاق آقای عبدی گام برداشتم
در زدم و بعد از اجازه گرفتن وارد شدم
محمد: آقا با من کاری داشتید
عبدی : آره بشین محمد جان
نشستم و منتظر نگاهش کردم
عبدی : برات ماموریت دارم
سوریه
سر کله ی کسی که دنبالش بودیم پیدا شده بهترین فرصته برای دستگیری ش
محمد: واقعا؟
عبدی: بعله
با توجه به شرایط و موقعیت پرونده می خواستم کسی دیگه ایی رو بفرستم اما کسی رو بهتر از خودت پیدا نکردم
محمد: کی باید برم ؟!
عبدی: هر چه زود تر بهتر
محمد: متوجه ام
عبدی: خب پس میتونی بری فقط وظیفه گفتن به بچه ها پای خودته
بدترین و سخت ترین کار ممکن بود
مخصوصا گفتنش به رسول
اونم تو این اوضاع که شناسایی شدیم
از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم هوفی سر دادم
آخه چرا باید تو این موقعیت پیدات بشه
از پله ها پایین رفتم تا سری بزنم
به سمت میز مرکزی رفتم
انگار. تو یه دنیای دیگه بود
به یه نقطه خیره شده بود و تکونی نمی خورد
محمد: رسول
رسولللللل
دیدم نه این انگار کلا نمیشنوه دستامو محکم بهم زدم
صدای بدی ایجاد شد
همه نگاه ها سمتم چرخید
دروغ چرا دستمم کمی درد گرفت
رسول با صدای ایجاد شده یک متر بالا پرید و چاییکه دستش بود روی لباساش ریخت
محمد: رسول
به پته پته افتاده بود
رسول: بـ..بـله ..آ..آقــا
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_54
#محمد
محمد: صد دف بهت نگفتم وقتی تمرکز کافی داری کاری انجام نده
سرشو شرمنده پایین انداخت
رسول: چچرا گفتین
محمد: نگفتم اگه حواست دچپرت بود برو استراحت کن نگفتم .
رسول: چرا گفتین
محمد: پس چرا عمل نمی کنی الان سوژه ها کو ت.میم چرا تماس نگرفتی
الان سوژه چیکار می کنن ها ؟
رسول: شرمنده
محمد: سالن تمرین
۱۰۰تا شنا ۲۰۰دراز نشست ۱۰۰کلاغ پر
سریع
بی هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد
کار رو یکی از بچه ها سپردم و پشت سرش راه افتادم
وقتی هر موقع بچه ها رو تنبیه می کردم بعدش عذاب وجدان می گرفتم اما گاهی اوقات این تنبیه ها لازمشون بود تا بدونن اینجا هم مقرراتی داره و موقع کار شکنی تنبیه در انتظارشونه
رفت تو سالن بعضی از بچه ها داشت ورزش می کردن
محمد: شروع کن .
۱۰۰تا شنا رو رفت
عرق های سرد رو پیشونیشو میدم
روی زمین نشست تا نفسی تازه کنه
محمد: چرا نشستی
رسول: آقا بزارید چند دقیقه استراحت کنم (به طور ی بخونید که هم داره نفس نفس میزنه هم حرف میزنه)
اهمیت وسط پیشونیم دادم گفتم
محمد: خیر بلند شو ۲۰۰تا دراز نشتتو برو سریع
با چهره ی تا امید نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد
۱۲۰تاشو رفته بود که احساس کردم داره بی حال میشه
صدای نفس نفس زدنش تو فاصله زیادی هم که داشتیم به گوش میرسید
دست از دارم نشست کشید و روی زانوی هاش نشست
یکی از دستاشو روی پیشونیش گذاشت و اون یکیو تیکه کاهش کرد
به سمتش رفتم
و روی زانو هام نشستم
دستمو روی شونش گذاشتم
محمد: رسول خوبی؟
یهو توی بغلم فرود اومد
سرشو به سینم چسبوندم
نفس کم آروده بود
محمد: اسپریت کو
با سرفه به جیبش اشاره کرد
جیباشو گشتم و اسپری رو پیدا کردم
بین لباش گذاشتم و چند افشانه زدم
محمد: نفس نفس آها نفس بکش
دستمو آروم تو موهای موج حالتش نفوذ میدادم
نفسش کم کم داشت بهتر میشد
محمد: خوبی؟
سرشو تکون داد
رسول: جالب اینجاست که خودت تبیهم می کنی خودتم وقتی حالم بد میشه نگرانم میشی
محمد: تنبیهت که حقت بود تازه حالت جا بیاد باید بقیشو بری
دومن انتظار داری وقتی حالت بد میشه هیچ کاری نکنم ؟
رسول: اینجا الان آقا محمدی یا داداش محمد ؟
با قیافه ی حق به جانبی گفتم
محمد: معلومه که آقا محمد 😌
میتونی راه بری تا ببرمت نماز خونه؟
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_55
#رسول
رسول: نه آقا نیازی نیست میرم سرکار
با قیافه ی کفری نگاهم کرد
محمد: رسول مثل اینکه یادت نیست بخاطر چی تنبیه شدی ها
خودتم میدونی تمرکز نداری و بازم می خوای بری تا اینار جانانه تنبیهت کنم
رسول: یعنی الان غیر جانانه تنبیه کردید که به این روز افتادم
محمد: کدوم روز من که چیزی نمی بینم
بعدم اگرم اتفاقی برات افتاده تقصیر فرماندت نیست خودت لوسی
پوفی کشیدم و از داخل بغلش بیرون اومدم
رسول: همیشه این آقا محمد با همه خوب بوده جز بنده
محمد: یعنی خودت دلیلشو نمیدونی چقله؟
رسول: بعله خیلی خوب میدونم
محمد: پس چرا می پرسی
رسول: امم چون که دوست دارم
محمد: تاثیر گذار بود
نچ نچ نچ بلند شو بلند شو ببین چجوری منو به حرف کشیدی کلی کار دارم
بلند شدم سرم گیج میرفت
انگار فهمید و.دستمو گرفت بیشتر وزنم رو روی خودش انداخت
.
دراز کشیدم
محمد تا حالا هم برام پدری کرده بود هم برادری با اینکه کوچیکه بودم باهام بازی نمی کرد اما همیشه پشتم بود
یادمه یه سال بعد از شهادت بابا توی مدرسه با یه پسری دعوام شد
بهم گفت یتیم گفت تو بابا نداری
خیلی دلم شکست به سمتش حمله کردم
و دعوامون شد مدیر مدرسه هم منو مقصر دعوا می دونست وقتی رفتم خونه خیلی پکر بودم
محمد قضیه رو فهمید و فردا به مدرسه اومد
اون روز باید بگم خوشحال ترین آدم جهان بودم آخه یه تکیه گاه پیدا کرده بودم که می تونستم با خیال راحت بهش تکیه کنم
محمد از موقعی که بابا رفت برام پدری کرد دقیقا از همون روز اول
#فلش_بگ
طبق معمول محمد باهم بازی نکرد و محور شدم خودمو سر گرم کنم ماشین بازی آبی رنگ مو تو دستم گرفتم
حوصلم سر رفته بود
بابا هم نبود که بخواد باهام بازی کنه
بهم قول داده بود چند روز پیش برگرده اما هنوز نیومده بود مامان این چند روزو تو نگرانی سر کرده بود و من محمد تو چشم انتظاری
با صدای زنگ در رشته افکارم پاره شد
خوشحال از اینکه شاید بابا باشه به سمت در پرواز کردم
بدون اینکه بپرسم کیه درو باز کردم
اما با چند مرد هایی که لباس سبزی به تن داشتن دم در بودن
آروم سلام کردم
یکیشون گفت
+ کوچولو به مامانت میگی به لحظه بیاد دم در
رسول: با...با... مامانمم..چیکار داری ؟
خم شد و دستشو روی سرم کشید گفت
+آروم باش عزیزم ما در همکار های باباتیم میشه مامانتو صدا کنی
عزیز در حالی که چادر گل گلی به سر داشت وارد حیاط شد
عزیز: رسول مادر بابا....
عزیز با دیدنشون کپ کرد
.
.
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_56
#رسول
اومدن داخل خونه
چیزایی می گفتن که من ازش سر در نمی آوردم می خواستم از روی مبل بلند شم و برم بازی کنم که جمله ی که گفت میخ کوبم کرد
متاسفانه یا خوشبختانه آقای حسینی شهید شدن
شوکه شده به اون آقا ها نگاه می کردم
معنی حرف شهیدو نمی فهمیدم اما فک کنم به کسی میگن شهید که برای خدا مرده
عزیز به سمت آشپزخونه دوید تا صدای گریشو نا محرم نشنوه
ناخودآگاه قطره اشکی از چشمم به روی صورتم افتاد
و این قطره شروع گریه با صدا بود
یعنی من دیگه بابایمو نمی ببینم
یعنی من دیگه بابا ندارم
محمد که کنارم نشسته بود و بی صدا قطره های اشکی از صورتش روان بود تو اغوشش گرفتم و سرمو به سینش فشار داد
گریه منم شدید تر شد
دستمو دورش حلقه کرده بودم
°•روز خاکسپاری•°
بعد از دیدار آخر با بابا علی دیگه جونی نداشتم
سر خاک روی پاهای محمد نشسته بودم و آروم با دستش موهای فرمو نوازش میکرد
#پایان_فلش_بک
دوباره کابوس هام اومده بود سراغم
از ترس دوباره دیدن صحنه های خوابم نمی خوابیدم
هر موقع کابوس میدیدم بلایی سر محمد میومد
ساعتمو نگاه کردم
وقت ناهار بود از جام بلند شدم بالشتی که که برداشته بودم و کنار دیوار گذاشتم
نگاهی به کل نمازخونه انداختم
داوود گوشه ایی خوابیده بود بیدارش کردم و با هم به سمت سالن غذا خوری رفتیم
#محمد
نمی دونستم کی باید خبر رفتنمو بهشون بدم کلافه دستی به چشم هام کشیدم
باید بعد موقع ناهار بهشون می گفتم
اما نه اگه بگم ناهار کوفتشون میشه باید بعدش میگفتم
به سمت سالن غذا خوری که طبقه ی بالا بود حرکت کردم که تو راه کمال رو دیدم
کمال: به به سلام آقا محمد
از آقای عبدی شنیدم می خوای بری ماموریت
محمد: سلام علیکم کمال جان
اره الان نمی دونن چجوری به بچه ها بگم
کمال: ان شاء الله هر چی خیره
محمد: ان شاء الله
.
هممون سر یه میز نشسته بودیم
بقیه یا غذاشونو خورده بودن یا شیفت بودن یا کار داشتن و بچه ها براشون برده بودن
بعد از خوردن ناهار می خواستن بلند شن که
محمد: بشنید باهاتون کار دارم
سرمو پایین انداختم و سعی کردم به خودم مسلط باشم
منتظر نگاهم می کردن
محمد: یه موضوعی هست که باید بهتون بگم
قراره یه مدتی نباشم
سعید : چرا آقا
محمد: باید برم ماموریت
داوود : کجا
محمد: سوریه
رنگ پریدگی رسول رو به وضوح میمیدم
فقط بهم نگاه میکرد
سعید : چرا
محمد: نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم
فرشید : آقا کی میرید
محمد: معلوم نیست
همشون کسل شده بودن
یکی یکی رفتن اما فقط رسول موند
روی صندلی روبروش نشسته بودم بلند شدم و روی صندلی کنارش نشستم
رنگش مثل گچ دیوار بود
هنوز زل زده بود به روبروش
انگار شوک زده شده بود
آروم دستمو دو بازوش قلاب کردم و تکونش دادم
محمد: رسول ،رسول جان نگام کن
رسول صدامو میشنویی
نگام کن داداشی
آروم سرشو چرخوند
با چشم های لروزن و لبریز از اشک نگاهم کرد
با دیدنم
اولین قطره اشکش مستقیم روی دستش چکید
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_57
#محمد
طاقت دیدن حالشو نداشتم
دستامو باز کردم و خواستم تو آغوشم بکشمش که با حالی که داشت از روی صندلی بلند شد معلوم بود سرش داره گیج میره اما با اون حالش از سالن غذا خوری خارج شد
تعجب شدیدی از رفتارش کردم
هنوز دستام تو همون حالت بود
بلاخره به خودم اومدم و به پایین رفتم
سایتو گشتم انگار رفته بود
هیچجا نبود
نگران بودم هر چقدر بهش زنگ میزدم خاموش بود داخل اتاقم رفتم و کلافه نفسی بیرون دادم
اگه بلایی سرش بیاد چی
#رسول
کنار خیابون های تهران پاییزی قدم میزدم بی صدا گریه میکرد
رفتارم دست خودم نبود
دلم باهاش قهر بود اما قلبم نه
چرا می خواست بره
اونکه میدونست من حتی طاقت دوری ازشو ندارم
اگه بره نابود میشم
باید باهاش میرفتم باید راضیش می کردم که باهاش برم
من بدون اون نمی تونستم
یهو با صدای بوق ماشینی دردی تو دستم احساس کردم
و روی زمین افتادم
انگار مچ دستم به آینه یه ماشین
نیسان آبی رنگی خورده بود
دردش قابل تحمل تر از قلبم بود
راننده ی ماشین از ماشینش پیاده شد
راننده: اقاحواست کجاست کم مونده بود زیرت بگیرم
بیا ببرمت بیمارستان
از روی زمین بلند شدم گفتم
رسول: نه آقا ممنون خوبم
چیزی نشده
راننده : مطمئنی پسر جون ؟
رسول: بعله ببخشید اینه ی ماشینتونم داغون شد
خسارتی باشه پرداخت می کنم
راننده: لازم نیست . فقط خیلی بیشتر حواستو جمع کن
دوباره راهمو به سمت سایت کچ کردم
باید باهاش میرفتم
مطمئن بودم که اگه سنگم از آسمون بیاره محمد به این ماموریت میره
پس تنها راهم باهاش رفتن بود .
#محمد
خیلی نگرانش بودم
میترسیدم بلایی سرش بیاد .
با وضع قلب و نفسش بیشتر نگران میشدم
نکنه بلایی سرش اومده باشه
نباید میزاشتم میرفت
با هوففی که کشیدم روی صندلی نشستم و سرمو اسیر دستام کردم
در زده شد سرمو با شتاب بلند کردم
آره خودش بود
اومد داخل
خداروشکر که سالم بود
از روی صندلی بلند شدم
محمد: وایی تو که کشتی منو از نگرانی یهو کجا گذاشتی رفتی ؟
بدون مقدمه گفت
رسول: منم باهات میام
محمد: کجا
رسول: خودت بهتر میدونی کجا
محمد: رسول چرا داری بچه بازی در میاری
رسول: بچه بازی نیست محمد
توروخدا بزار منم بیام
اگه اونجا برای من خطرناکه پس برای تو هم خطرناکه خواهش می کنم بزار باهات بیام
دستی به موهام کشیدم
محمد: رسول بیا از خر شیطون پیاده شو
مگه دارم میرم مهمونی که تو هم با خودم ببرم
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_58
#رسول
قلبم بدبجور خودشو به سینم میزد
انگار که می خواد جونمو بگیرن
با صدای که التماس توش موج میزد گفتم
رسول: من برات ارزش دارم ؟
محمد: معلومه
رسول: نه ندارم
اگه داشتم که میزاشتی باهات بیام
محمد: اتفاقا چون ارزش داری نمی خوام ببرمت
رسول: اگه ارزش داشتم که میزاشتی بیام
تا دیگه هر لحظه نگرانت نباشم
دستی آسیب دیدمو مشت کرد و به سینم کوبیدم
رسول: میدونی تقصیر تو نیست
تقصیر قلبمه
باید روش بکوبم
بگم واسه کسی که براش مهم نیستی آنقدر تند نکوب
تند نکوب
به سمت در حرکت کردم
درد قلبم چند برابر شده بود هم درد دستم
محمد: رسول صب کن
با تیری که قلبم کشید انگار روح از تنم رفت
روی زمین افتادم
صدای زدن های محمد رو میشنیدم
درد م شدید تر شد
و به خواب عمیق فرو رفت
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_59
#محمد
با حرف هایی که زد تا ته قلبم سوخت
واقعا فکر می کرد ارزشی براش قائل نیستم
ولی من میترسیدم که با خودم ببرمش
اگه بلایی سرم بیاد چجوری می تونه تنهایی برگرده
با اتمام حرفش حرکت کرد به وضوع میتونستم سر گیجشو حس کنم
به سمتش رفتم که افتاد
همزمان باهاش فرود اومدم و تو بغلم گرفتمش
ناله های ریزی میکرد
محمد: یا حسین رسول، رسولللل رسول کجات درد میکنه
یکی کمک کنه
.
دستی به موهای فرش کشیدم
نگاهم به صورت رنگ پریده و بی روحش دادم
میلاد:محمد فشار عصبی خیلی زیادی بهش وارد شده
اگه به همین روال پیش بره باید پیوند قلب انجام بده
از نوار قلبشم مشخصه که حالش بد بوده
بیشتر بهش توجه کن وگرنه از دست میره
آها راستی از توی عکس ها و معاینه ها فهمیدیم دست چپش استخونش ضربه خورده
کی ؟
من کی کلا باهاش بودم چجوری بوده که من نفهمیدم
یاد بیرون رفتنش افتادم
شاید اون موقع بلایی سرش اومد
نفسمو آه مانند بیرون دادم
داشت ذره ذره آب میشد
بخاطر من
داشت میسوخت
نمیدونم چجوری می خوام با این شرایطش ترکش کنم
روی صندلی همراه خودمو پرت کردم
حال و حوصله نداشتم
دستی به چشمام کشیدم
و کمی ماساژشون دادم
دستمو برداشتم و روی پیشونیش گذاشتم
چشم هاشو اروم اروم باز کرد
صندلی رو جلوتر کشیدم
محمد : خوبی رسولم ؟
چشماشو بهم دوخت
رسول: چرا اینجام
تلخندی زدمو گفتم
محمد: اومدیم مهمونی خب معلومه مرد حسابی حالت بد شد اومدمت بیمارستان
انگار داشتم تو ذهنش مرور تحلیل میکرد
انگار سفرمو یادش اومد روشو اونور کرد
محمد: قهری یا دلخور یا عصبی
جوابی نداد
محمد: ام یا ناراحت ،یا داری ناز میکنی ؟
بارم جواب ازش نشنیدم
محمد: اوه پس اوضاع خرابه
اگه بهت قول بدم که حتما برگردم چی ؟
با صدایی سردجواب داد
رسول: همه برمیگردم مهم چجوری برگشته سالم برگردی ،زخمی یا...
تونست بقیه حرفشو بگه متوجه بغضش شدم
بغضی که تو گلوی منم گیر کرده بود
با دستم سرشو سمت خودم برگردوندم که با سصورت خیسش مواجه شدم
محمد: از کی تا حالا انقدر باهات غریبه شدم که پیش منم بدون صدا گریه می کنی ؟
بغضش فوران کردو خودشو تو اغوشم پرت کرد
مواظب دستش که داخلش سرم بودم
دستمو دورانی روی پشتش میکشیدم
محمد: گریه کن قربونت برم .
مگه من مردم که میزاری غصه تو دلت بمونه
رسول: ولی می خوای بری
بعد از خالی کردن خودش با چشم های قرمز و صورتی که هنوز به سفیدی میزد روی تختش خوابید
رسول: میشه جون رسولت نری
محمد: میشه جون محمد برای برم ؟
رسول: باز برگشتی سر خونه اول
به سروش نگاه کرد
رسول: می خوام مرخص شم بگو بیان اینو در بیارن
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
?🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_60
#محمد
انگار لج کرده بود
پاشو کرده بود تو یه کفش که می خوام مرخص شم
اما با این فشاری که روش بود باید حتما تا فردا می موند تا زبونم لال اتفاقی برای نیوفته
دستی به محاسنم کشیدم
رسول:بهشون بگو بیان اینا رو ازم بکنن
اصلا می خوام با رضایت خودم مرخص بشم جرمه
آمپر چسبونده بود
اگه باهاش مخالفت می کردم مطمئن بودم دوباره انقدر به خودش فشار میاره که دوباره حالش بد میشه
به ناچار مرخصش کردم
.
رسول: من می خوان برم سایت
دیگه داشت کلافم میکرد
چینی به ابرو هام دادم و با صدا تحکم آمیز گفتم
محمد: شما میری خونه .
سرمو به پنجره تکیه داده بود و داشت بیرونو نگاه میکرد
رسول: بریم هم خونه آژانس میگریم میام اداره
محمد: تازگیا خیلی خودسر شدی یا، شما میری خونه ولا غیر
رسول: اگه من می خواستم برم به این ماموریت کذایی که حتی برگشتم معلوم نیست تو اصلا میزاشتی برم .من زورم به تو نمی رسه
چون تو بزرگم کردی برام پدری کرد ازم بزرگ تری
هر چی خواستم برام فراهم کردی
چون تو منو به خودت وابسته کردی
اصلا منو بیخیال دلت میاد رستا رو بی پدر کنی عطیه خانم چی بشه بی محمد
عزیز چی ...
محمد رسولت چی که اگه یه روز نباشی از دوریت دق میکنه
خودتم خوب میدونی این ماموریت چقدر میتونه خطرناک باشه
حداقل بزار تو این چند وقتیکه هستی باهات باشم
حرفی برای گفتن نداشتم راهمو به سمت اداره کج کردم
محمد: رسول
رسول: جانم داداش
محمد: اومدی مستقیم میری نماز خونه
رسول: اگه من می خواستم برم نماز خونه که هی میرفتم خونه
ام میشه
با خوندن فکرش خنده ی با صدای ایی کردم
محمد: میشه چی؟
رسول: میشه بیام داخل اتاقت ؟
محمد: خب باید اونجا از آقا محمد اجازه بگیری
خنده ی بامرزه ایی کرد
رسول: چشم داداش محمد
داداش گفتنش یه جور خاصی بود
یه جور ناب که هیچ جا لنگه ی داداش گفتنش و پیدا نمی کنی
حواسم رو به رفتار های داده بودم
با شوخی ها می خندید اما چند لحظه بعدش یه حس غمگینی داخل چشماش موج میزد
به اداره که رسیدیم
بچه ها دور رسول رو گرفته بودن به سمت اتاقم رفتم
و درو باز کرد
بعد از چند دقیقه رسولم اومد
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_61
#رسول
غم تو دلم قابل توصیف نبود
هی می خواستم حالمو خوب کنم و خودمو خوب جلوه بدم اما تا یادم می افتاد محمد چند روز دیگه پیشم نیست داغ دلم تازه می شد
به سمت اتاقش حرکت کردم می خواستم تو این وقت باقی مونده یه دل سیر نگاش کنم
در زدم و وارد شدم
محمد: چه عجب شما یه بار این درو زیدید
سوخی کردم
روی یکی از صندلی هایی که دور تا دور میز کنفرانس که توی اتاق محمد بود چیده بودن نشستم
داشت برگه ها رو بررسی میکرد
و به کارش مشغول بود.
و نگاهم رو به صورتش دادم
هنوزم خوابم میومد
اثر سرمی بود که زده بودم
نمیدونم چند ساعت گذشت که کم کم چشم ها روی هم رفتن
#محمد
نگاه های سنگین رسول حس میکردم
اما به کارم ادامه دادم
وقتی تموم شد سرمو بلند کردم و با چهره ی مظلوم رسول که دست راستشو روی میز گذاشته بود و بعد سرش رو دستش بود روبرو شدم انقدر مظلوم خوابیده بود که دلم نمی خواست از خواب بیدارش کنم ولی ساعت ۹ و نیم بود دیگه چاره ایی نداشتم
ر از روی صندلیم بلند شدم و به سمت صندلی که روش خوابیده بود رفتم که یهو صدای زنگ گوشیم که روی میزم بود
از خواب پرید
اه نفس نفس میزد به سمت تلفنم رفتم و با دیدن شماره ی عزیز ب
برداشتم و همونطوری که داشتم باهاش صحبت میکردم برای رسول یه لیوان آب ریختم
بعد از تماسم
به سمتش رفتم
محمد: خوبی ؟
رسول: آره
محمد: ببخشید می خواستم بیدارت کنم که گوشی زود تر من دست به کار شد بریم خونه دیره الان عزیزم زنگ زد
رسول: باشه فقط آقا محمد
محمد: جانم ؟
رسول: امشب بهشون میگی میخای بری ؟
محمد : آره
وسایلمو برداشتم
برق ها رو خاموش کردم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم
نگاهم رو بهش دادم
آروم آروم راه میرفت
و دستش رو سرش بود .
محمد: خوبی؟
رسول: آره فقط یکم سرم دردگرفت
دستشو توی دستم قفل کردم و سعی جوری راه برم که بهم تکیه کنه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_62
#رسول
نمیدونم چجوری اما انگار دلم به رفتنش راضی شده بود
بلاخره من که نمی تونستم برای زندگیش تصمیم بگیرم
نمی تونستم دست و پاشو ببندم که از پیشم جم نخوره
اگه خدا محمد بخواد بخره میخره چه ایران چه سوریه
ایه های قرآن رو تو دلم زمزمه میکردم
قلبم آروم بود
ولی ای کاش منم مثل محمد مهره مار داشتم اصلا کی نفهمیدم باهاش دوست شدم🤏
اما هر چی که بود
آروم شده بودم
نفسی عمیق کشیدم و از پنجره به خیابون هایی که به سرعت ازشون عبور میکردیم نگاه کردم
محمد: رسول
سرمو به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم
رسول: جانم
محمد: میگم تو الان به رفتنم راضی شدی ؟
رسول: اوهم
محمد: پس کمکم میکنی تا راضیشون کنم ؟
رسول: عطیه خانم با تو عزیزم با من خوبه ؟
لبخندی زد
محمد: معلومه 🤝
دیگه تا خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد
بعد از ورود به خونه و سلام علیک کردن
اینجور چیزا بلاخره وارد اتاقم شدم
لباسامو عوض کردم
زیاد حال و حوصله نداشتم روی تختم دراز کشیدم
گردنم بخاطر خوابیدن روی میز درد گرفته بود
شقیقمو ماساژ دادم
ولی من از ته دلم از خدا می خواستم بازم محمدو بهم برگردونه سالم و سلامت
بعد از چند دقیقه احساس حالت تهوعی بهم دست داد
سعی میکردم با قورت دادن آب دهنم جلوی بالا اوردنمو بگیرم از حالت دراز کشیده خارج شدم و نشستم سرمو به دیوار تکیه دادم
هر لحظه حس حالت تهوعم بیشتر میشد و من هم کلافه تر
در اتاقم بدون هیچ در زدنی باز شد و محمد داخل اومد
آروم درو پشت سرش بست
محمد:رسول مگه قراره نبود دوتایی راضیشون کنیم پس چرا اومدی تو اتاق درم نمیای
بیا شام حاضره
رسول: میشه من شام نخورم
چند قدم جلوتر اومد
محمد:چرا چیشده ؟ چرا انقدر زردی حالت تهوع داری ؟
سرمو به نشونه مثبت نشون دادم .
روی تخت کنارم نشست و نفسشچ کلافه بیرون داد
نمی خواستم بیشتر از این بار روی دوشش شم با این همه مشکلاتش بازم من همش دردامو باهاش قسمت می کنم
دست راستم رو داخل دستش فشرود
محمد: از کی ؟
رسول: نمیدونم
محمد: چیزیم نخوردی که بخوای بالا بیاری که .البته که بخاطر قلبته قلبت درد میکنه ؟
رسول: نه ،ولش کن خودم بریم شام
محمد: حالت بدتر میشه از چیزی
بخوری
رسول: اشکال نداره الان عزیز فکر می کنه چه اتفاقی افتاده
آروم بلند شدم و به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم
از شانس منم امشب بالا غذا می خوریم 😫
سر سفره نشستم و خیلی کم کشیدم
محمد هم اومد
عطیه: آقا رسول زیاد بکشید از غذای من خوشتون نمیاد
رسول: نه اتفاقا من غذا هاتون رو خیلی دوست دارم مخصوصا قرمه سبزی تون فقط اشتها ندارم
رستا کجاست
عزیز: خوابه مادر
حتی با نگاه کردن به غذا هم حالم بیشتر بهم می خورد.
دست چپم درد میکرد و بزور چنگال رو باهاش نگه داشته بودم
به اجبار دو قاشق رو توی دهنم چپوندم قاشق سوم رو که وارد دهانم کردم
هجوم چیزی رو به دهنم حس کردم سریع سمت سرویس بهداشتی دویدم و تمام محتویات داخل معدن رو خالی کردم
صدای محمد رو که پشت سرم دوید می شنیدم .در سرویس بهداشتی بسته بود
دوباره حس هجوم چیزی به دهنم هم شدم و دوباره ....
اما با چیزی که دبچیدم برای چند لحظه کپ کردم
سوزش گلومو حس میکردم
خون بالا آورده بودم
نفس نفس میزدم
محمد پشت سر هم در میزد
ابی به صورتم زدم و درو باز کردم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_63
#رسول
از ته دلم سوزش زیادی حس کردم .
خون زیادی بالا آورده بودم .
بعد از آب زدن به صورتم نگاهم رو به آینه دادم
رنگم پریده بود
صداش از پشت در میومد که داشت صدام میزد تا جویای حالم بشه
بی حال شده بودم
خواستم در رو باز کنم که حواسم نبود و با دست چپم به در فشار وارد کردم و انگار همون فشاری که من دادم دو برابرش به خودم وارد شد
آخ ارومی از بین دندون هام بیرون دادم و نفس های عمیقی کشیدم
در رو باز کردم با چهره های نگرانشون روبرو شدم
محمد بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و روی مبل داخل حال نشوندم
عزیز: مادر خوبی ؟
چرا حالت بد شد
به پشتی مبل تکیه دادم و سرمو روی شونه ی محمد انداختم
سعی کردم بی حالیمو پنهان کنم
رسول: هیچی نیست عزیز فک کنم امروز غذای مسمموم خوردم .
برید شامتون رو بخورید غذا یخ کرد بفرمایید من حالم خوبه
با تردید نگاهی بهم انداختن و عطیه خانم و عزیز سر سفره نشستن
نمیدونستم دلیل خون بالا اوردنمو چیه
شاید بخاطر زخم معدمه
با صدای آروم اما با جدیت محمد که در گوشم نجوا کرد به خودم اومدم
محمد: آخه کله شغ لجباز یه دنده بهت گفتم حالات خوب نیست نیا
من برمم اینطوری از خودت مراقبت بکنی ؟
با کلمه ی •من برم• محمد لحظه ایی باز حالم بد شد از کلمه ی رفتن بدم
میومد
انگار میترسیدم خواب هام به واقعیت تبدیل بشه
محمد بلند شد
محمد: بیا کمکت کنم برو پایین استراحت کن
با قیافه ی جدی از سر جام بلند نشدم
محمد: بلند شو.با صدای آرومی جوری که فقط خودمون بشنویم گفتم .
رسول: می خوام موقعی که بهشون میگی میری ماموریت باشم
خودت گفتی عزیزو راضی کنم !
کمی خم شد
محمد : من غلط کردم سلامتیت از کمک کردنت برام با ارزش تره
رسول: دور از جون
ولی من الان حالم خوب شد برو شامتو بخور .
محمد: میشه اج نکنی ؟
رسول:میشه یه بارم که شده به حرفم گوش بدی؟
تو که نمیزاری باهات بیام حداقل بزار کمی از بارت کم کنم قبول ؟
سرشو پایین انداخت و بعد از فکر کردن چشم هاشو به معنای باشه باز و بسته کرد
.
با سینی چای عطیه خانم روی زمین گذاشت
دست از بازی با رستایی که تازه بیدار شده بود کشیدم .
و روی پام نشوندمش
به محمد نگاه کردم انگار
مردد بود برای گفتن
عزیز دیگه به این کار های ما عادت داشت
و منظور محمدو فهمیده بود.
عزیز: می خواین برین ماموریت که اینجوری شده قیافه هاتون ؟
با کلمه ی•برین• عزیز سوزندم اونم بد
داغ دل بی قرارمو تازه کرد
آهی کشیدم
و بجای محمد جواب دادم
رسول: نه محمد می خواد بره
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂