?🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_60
#محمد
انگار لج کرده بود
پاشو کرده بود تو یه کفش که می خوام مرخص شم
اما با این فشاری که روش بود باید حتما تا فردا می موند تا زبونم لال اتفاقی برای نیوفته
دستی به محاسنم کشیدم
رسول:بهشون بگو بیان اینا رو ازم بکنن
اصلا می خوام با رضایت خودم مرخص بشم جرمه
آمپر چسبونده بود
اگه باهاش مخالفت می کردم مطمئن بودم دوباره انقدر به خودش فشار میاره که دوباره حالش بد میشه
به ناچار مرخصش کردم
.
رسول: من می خوان برم سایت
دیگه داشت کلافم میکرد
چینی به ابرو هام دادم و با صدا تحکم آمیز گفتم
محمد: شما میری خونه .
سرمو به پنجره تکیه داده بود و داشت بیرونو نگاه میکرد
رسول: بریم هم خونه آژانس میگریم میام اداره
محمد: تازگیا خیلی خودسر شدی یا، شما میری خونه ولا غیر
رسول: اگه من می خواستم برم به این ماموریت کذایی که حتی برگشتم معلوم نیست تو اصلا میزاشتی برم .من زورم به تو نمی رسه
چون تو بزرگم کردی برام پدری کرد ازم بزرگ تری
هر چی خواستم برام فراهم کردی
چون تو منو به خودت وابسته کردی
اصلا منو بیخیال دلت میاد رستا رو بی پدر کنی عطیه خانم چی بشه بی محمد
عزیز چی ...
محمد رسولت چی که اگه یه روز نباشی از دوریت دق میکنه
خودتم خوب میدونی این ماموریت چقدر میتونه خطرناک باشه
حداقل بزار تو این چند وقتیکه هستی باهات باشم
حرفی برای گفتن نداشتم راهمو به سمت اداره کج کردم
محمد: رسول
رسول: جانم داداش
محمد: اومدی مستقیم میری نماز خونه
رسول: اگه من می خواستم برم نماز خونه که هی میرفتم خونه
ام میشه
با خوندن فکرش خنده ی با صدای ایی کردم
محمد: میشه چی؟
رسول: میشه بیام داخل اتاقت ؟
محمد: خب باید اونجا از آقا محمد اجازه بگیری
خنده ی بامرزه ایی کرد
رسول: چشم داداش محمد
داداش گفتنش یه جور خاصی بود
یه جور ناب که هیچ جا لنگه ی داداش گفتنش و پیدا نمی کنی
حواسم رو به رفتار های داده بودم
با شوخی ها می خندید اما چند لحظه بعدش یه حس غمگینی داخل چشماش موج میزد
به اداره که رسیدیم
بچه ها دور رسول رو گرفته بودن به سمت اتاقم رفتم
و درو باز کرد
بعد از چند دقیقه رسولم اومد
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_61
#رسول
غم تو دلم قابل توصیف نبود
هی می خواستم حالمو خوب کنم و خودمو خوب جلوه بدم اما تا یادم می افتاد محمد چند روز دیگه پیشم نیست داغ دلم تازه می شد
به سمت اتاقش حرکت کردم می خواستم تو این وقت باقی مونده یه دل سیر نگاش کنم
در زدم و وارد شدم
محمد: چه عجب شما یه بار این درو زیدید
سوخی کردم
روی یکی از صندلی هایی که دور تا دور میز کنفرانس که توی اتاق محمد بود چیده بودن نشستم
داشت برگه ها رو بررسی میکرد
و به کارش مشغول بود.
و نگاهم رو به صورتش دادم
هنوزم خوابم میومد
اثر سرمی بود که زده بودم
نمیدونم چند ساعت گذشت که کم کم چشم ها روی هم رفتن
#محمد
نگاه های سنگین رسول حس میکردم
اما به کارم ادامه دادم
وقتی تموم شد سرمو بلند کردم و با چهره ی مظلوم رسول که دست راستشو روی میز گذاشته بود و بعد سرش رو دستش بود روبرو شدم انقدر مظلوم خوابیده بود که دلم نمی خواست از خواب بیدارش کنم ولی ساعت ۹ و نیم بود دیگه چاره ایی نداشتم
ر از روی صندلیم بلند شدم و به سمت صندلی که روش خوابیده بود رفتم که یهو صدای زنگ گوشیم که روی میزم بود
از خواب پرید
اه نفس نفس میزد به سمت تلفنم رفتم و با دیدن شماره ی عزیز ب
برداشتم و همونطوری که داشتم باهاش صحبت میکردم برای رسول یه لیوان آب ریختم
بعد از تماسم
به سمتش رفتم
محمد: خوبی ؟
رسول: آره
محمد: ببخشید می خواستم بیدارت کنم که گوشی زود تر من دست به کار شد بریم خونه دیره الان عزیزم زنگ زد
رسول: باشه فقط آقا محمد
محمد: جانم ؟
رسول: امشب بهشون میگی میخای بری ؟
محمد : آره
وسایلمو برداشتم
برق ها رو خاموش کردم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم
نگاهم رو بهش دادم
آروم آروم راه میرفت
و دستش رو سرش بود .
محمد: خوبی؟
رسول: آره فقط یکم سرم دردگرفت
دستشو توی دستم قفل کردم و سعی جوری راه برم که بهم تکیه کنه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_62
#رسول
نمیدونم چجوری اما انگار دلم به رفتنش راضی شده بود
بلاخره من که نمی تونستم برای زندگیش تصمیم بگیرم
نمی تونستم دست و پاشو ببندم که از پیشم جم نخوره
اگه خدا محمد بخواد بخره میخره چه ایران چه سوریه
ایه های قرآن رو تو دلم زمزمه میکردم
قلبم آروم بود
ولی ای کاش منم مثل محمد مهره مار داشتم اصلا کی نفهمیدم باهاش دوست شدم🤏
اما هر چی که بود
آروم شده بودم
نفسی عمیق کشیدم و از پنجره به خیابون هایی که به سرعت ازشون عبور میکردیم نگاه کردم
محمد: رسول
سرمو به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم
رسول: جانم
محمد: میگم تو الان به رفتنم راضی شدی ؟
رسول: اوهم
محمد: پس کمکم میکنی تا راضیشون کنم ؟
رسول: عطیه خانم با تو عزیزم با من خوبه ؟
لبخندی زد
محمد: معلومه 🤝
دیگه تا خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد
بعد از ورود به خونه و سلام علیک کردن
اینجور چیزا بلاخره وارد اتاقم شدم
لباسامو عوض کردم
زیاد حال و حوصله نداشتم روی تختم دراز کشیدم
گردنم بخاطر خوابیدن روی میز درد گرفته بود
شقیقمو ماساژ دادم
ولی من از ته دلم از خدا می خواستم بازم محمدو بهم برگردونه سالم و سلامت
بعد از چند دقیقه احساس حالت تهوعی بهم دست داد
سعی میکردم با قورت دادن آب دهنم جلوی بالا اوردنمو بگیرم از حالت دراز کشیده خارج شدم و نشستم سرمو به دیوار تکیه دادم
هر لحظه حس حالت تهوعم بیشتر میشد و من هم کلافه تر
در اتاقم بدون هیچ در زدنی باز شد و محمد داخل اومد
آروم درو پشت سرش بست
محمد:رسول مگه قراره نبود دوتایی راضیشون کنیم پس چرا اومدی تو اتاق درم نمیای
بیا شام حاضره
رسول: میشه من شام نخورم
چند قدم جلوتر اومد
محمد:چرا چیشده ؟ چرا انقدر زردی حالت تهوع داری ؟
سرمو به نشونه مثبت نشون دادم .
روی تخت کنارم نشست و نفسشچ کلافه بیرون داد
نمی خواستم بیشتر از این بار روی دوشش شم با این همه مشکلاتش بازم من همش دردامو باهاش قسمت می کنم
دست راستم رو داخل دستش فشرود
محمد: از کی ؟
رسول: نمیدونم
محمد: چیزیم نخوردی که بخوای بالا بیاری که .البته که بخاطر قلبته قلبت درد میکنه ؟
رسول: نه ،ولش کن خودم بریم شام
محمد: حالت بدتر میشه از چیزی
بخوری
رسول: اشکال نداره الان عزیز فکر می کنه چه اتفاقی افتاده
آروم بلند شدم و به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم
از شانس منم امشب بالا غذا می خوریم 😫
سر سفره نشستم و خیلی کم کشیدم
محمد هم اومد
عطیه: آقا رسول زیاد بکشید از غذای من خوشتون نمیاد
رسول: نه اتفاقا من غذا هاتون رو خیلی دوست دارم مخصوصا قرمه سبزی تون فقط اشتها ندارم
رستا کجاست
عزیز: خوابه مادر
حتی با نگاه کردن به غذا هم حالم بیشتر بهم می خورد.
دست چپم درد میکرد و بزور چنگال رو باهاش نگه داشته بودم
به اجبار دو قاشق رو توی دهنم چپوندم قاشق سوم رو که وارد دهانم کردم
هجوم چیزی رو به دهنم حس کردم سریع سمت سرویس بهداشتی دویدم و تمام محتویات داخل معدن رو خالی کردم
صدای محمد رو که پشت سرم دوید می شنیدم .در سرویس بهداشتی بسته بود
دوباره حس هجوم چیزی به دهنم هم شدم و دوباره ....
اما با چیزی که دبچیدم برای چند لحظه کپ کردم
سوزش گلومو حس میکردم
خون بالا آورده بودم
نفس نفس میزدم
محمد پشت سر هم در میزد
ابی به صورتم زدم و درو باز کردم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_63
#رسول
از ته دلم سوزش زیادی حس کردم .
خون زیادی بالا آورده بودم .
بعد از آب زدن به صورتم نگاهم رو به آینه دادم
رنگم پریده بود
صداش از پشت در میومد که داشت صدام میزد تا جویای حالم بشه
بی حال شده بودم
خواستم در رو باز کنم که حواسم نبود و با دست چپم به در فشار وارد کردم و انگار همون فشاری که من دادم دو برابرش به خودم وارد شد
آخ ارومی از بین دندون هام بیرون دادم و نفس های عمیقی کشیدم
در رو باز کردم با چهره های نگرانشون روبرو شدم
محمد بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و روی مبل داخل حال نشوندم
عزیز: مادر خوبی ؟
چرا حالت بد شد
به پشتی مبل تکیه دادم و سرمو روی شونه ی محمد انداختم
سعی کردم بی حالیمو پنهان کنم
رسول: هیچی نیست عزیز فک کنم امروز غذای مسمموم خوردم .
برید شامتون رو بخورید غذا یخ کرد بفرمایید من حالم خوبه
با تردید نگاهی بهم انداختن و عطیه خانم و عزیز سر سفره نشستن
نمیدونستم دلیل خون بالا اوردنمو چیه
شاید بخاطر زخم معدمه
با صدای آروم اما با جدیت محمد که در گوشم نجوا کرد به خودم اومدم
محمد: آخه کله شغ لجباز یه دنده بهت گفتم حالات خوب نیست نیا
من برمم اینطوری از خودت مراقبت بکنی ؟
با کلمه ی •من برم• محمد لحظه ایی باز حالم بد شد از کلمه ی رفتن بدم
میومد
انگار میترسیدم خواب هام به واقعیت تبدیل بشه
محمد بلند شد
محمد: بیا کمکت کنم برو پایین استراحت کن
با قیافه ی جدی از سر جام بلند نشدم
محمد: بلند شو.با صدای آرومی جوری که فقط خودمون بشنویم گفتم .
رسول: می خوام موقعی که بهشون میگی میری ماموریت باشم
خودت گفتی عزیزو راضی کنم !
کمی خم شد
محمد : من غلط کردم سلامتیت از کمک کردنت برام با ارزش تره
رسول: دور از جون
ولی من الان حالم خوب شد برو شامتو بخور .
محمد: میشه اج نکنی ؟
رسول:میشه یه بارم که شده به حرفم گوش بدی؟
تو که نمیزاری باهات بیام حداقل بزار کمی از بارت کم کنم قبول ؟
سرشو پایین انداخت و بعد از فکر کردن چشم هاشو به معنای باشه باز و بسته کرد
.
با سینی چای عطیه خانم روی زمین گذاشت
دست از بازی با رستایی که تازه بیدار شده بود کشیدم .
و روی پام نشوندمش
به محمد نگاه کردم انگار
مردد بود برای گفتن
عزیز دیگه به این کار های ما عادت داشت
و منظور محمدو فهمیده بود.
عزیز: می خواین برین ماموریت که اینجوری شده قیافه هاتون ؟
با کلمه ی•برین• عزیز سوزندم اونم بد
داغ دل بی قرارمو تازه کرد
آهی کشیدم
و بجای محمد جواب دادم
رسول: نه محمد می خواد بره
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_64
#محمد
انگار زبونم بند اومده بود قادر به جوابگویی سوال هاشون نبودم و رسول شده بود اعصای دستم
با بردن اسم سوریه احساس کردم رنگ از چهرشون پرید
نگاهم به چهره ی دلخور عطیه خورد رستا رو توی بغلش گرفت
بلند شد و به سمت اتاق مشترکمون رفت
به منظور دنبالش رفتن بلند شدم و پشت سرش وارد اتاق شدم .
روی تخت نشست و چادر گلگلی ش رو روی نشونه هاش انداخت و رستا رو داخل گهواره کنار تختمون گذاشت
انور تخت نشستم
محمد: عطیه بانو ؟
جوابی ازش نشنیدم
محمد: عطیه جان ؟
جواب دادن به سوال شوهر جوابه ها
با صدایی سرد گفت
عطیه : اولن اون سلامه دومن برای همه جوابه جواب بدی سومن مگه تو سوال پرسیدی !
خنده ایی کردم و به کنارش نشستم
روشو اونور کرد
محمد: الان برای چی ناراحتی یه ماموریت یکی دوروزه هست بعد میام دیگه ماتم نداره
عطیه: دفعه ی قبلو یادت رفته
یادت رفته که چه اتفاقی برات افتاد همون برای هفت پشتم بس نبود
محمد: اگه قول بدم که اینبار خودمو سالم به دستت برسونم چی ؟
خودت که میدونی من سرم بره قولم نمیره
عطیه : حالا ببینم چی میشه
محمد: بهت قول میدم زیاد طول نمی کشه قول میدم که زود برگردم
تو هم اون اخماتو نکن تو هم به تو فقط لبخند میاد
رومو سمت رستا کردم و ادامه دادم
محمد: مگه نه رستا خانوم
نگاه کن رستا داره میخنده تو هم بخند
عطیه خنده ایی کرد و محوش شدم .
.
از خواب بیدار شدم و به سمت روشویی داخل حمام رفتم و آبی به دست و صورتم زدم
ساعت حدودا ۶ صبح بود
ساعت رفتنم مشخص شده بود
۸شب
دیشب ساکمو بسته بودم
قراره بود دیگه برم سایت از سایت برم فرودگاه
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم تا حوله ایی بردارم با دیدن چشم های باز رستا لبخند پهنی روی لبان نخش بست
به سمتش رفتم و از گهواره بیرونش آوردم
محمد: به به سلام علیکم رستا خانم .صبحتون بخیر باشه بانو . شما چقدر سحر خیز شدی
اما فک کنم هنوز عمو رسولت بیدار نشده بریم بیدارش کنیم ؟
با لبخندی که زد گفتم
محمد: لبخند علامت رضایت است
عزیز: سلام مادر
صبحت بخیر بشین الان چایی دم میکشه
محمد: سلام عزیز خانم صبح شما هم بخیر
عزیز رسول هنوز خوابه ؟
عزیز: آره مادر می خوای بری بیدارش کنی
لبخند شیطانی زدم
بلاخره باید کمی سر به سرش میزاشتم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_65
#محمد
اول پارچ یخ داخل یخچالو برداشتم و توی لیوانی ریختم
عزیز که چشمش به لیوان پر آب خورد گفت
عزیز: محمد من خواهش می کنم یه جوری بیدارش کن که تا سه هفته مریض نباشه 😫
همینطوری که به سمت اتاقش می رفتم گفتم .
محمد: عزیز منو دست کم گرفتی ها
یه کاری می کنم که دو سه روز مریض باشه نگران نباشید
در اتاقم باز کردم و با چهره ی غرق خوابش مواجه شدم
وقتش بود تقاص تمام کار هایی که کرده رو پس بود
به پهلو خوابیده بود
نگاهم به رستا رفت که داشت پستونکی که بهش داده بودم رو می مکید
لبخندی زدم و آروم روی زمین گذاشتمش
لیوان آبی که حتی خودم هم سردیشو حس می کردم
روی سرش ریختم
تا ته
با هول و ولا از خواب بیدار شد و روی تخت نشست
نفس نفس میزد
هنوز موضوع رو نفهمیده بودو گیج داشت بهم نگاه میکرد
دیگه نتونستم خنده ی حبس شده توی گلومو نگه دارم
زدم زیر خنده
دیگه من داشتم از خنده نفس کم میاوردم
رسول که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده با قیافه ی آویزون نگاهم میکرد
خودمو جم و جور کردم و دست از خنده برداشتم
آب از ته ریشش روی پیراهنش می ریخت
رسول: داداش
محمد: بله؟
رسول: احساس نمی کنی الان باید فررار کنی
محمد: چرا باید فرار کنم ؟
رسول: دقت کردی سری قبلی هم همینو گفتی ؟.
مثل خودش دست به سینه وایسادم گفتم
محمد: خب حرف مرد یکیه 🤏😎
رسول: اِ پس کی بود فرار میکرد ها به سمتم هجوم اورد سریع بلند شدم و به سمت حیاط دویدم
انقدر دور حوض دنبالم افتاد که دیگه خودمم خسته شدم نمیدنم اون چرا دست بردار نبود یهو دیگه صدای دویدنش نمی اومد
سرمو برگردوندم
و با چهره در همش مواجه شدم
نگران به سمتش رفتم
پاش گیر کرد و خواست بیوفته داخل آب که دستشو گرفتم
صدای اخش سوهان روحم شد
یادم افتاد که این دستش ضرب دیده
سریع اون یکی رو گرفتم و روی زمین نشوندمش
محمد: رسول خوبی ؟
نفس نفس میزد
دستشو سمت قلبش برد و اخی از میانه ی لبش خارج شد
اخماش بیشتر تو هم رفت
و سرشو پایین انداخت
محمد: داداش؟
چت شد ! ببینمت
قلبت درد میکنه ؟
چونشو با دستم گرفتم و سرشو بالا آوردم
با دیدن صورت خندونش انگار یهو تمام استرس و نگرانی که داشتم در لحظه فروکش کرد
و نفس آسوده ایی کشیدم
اما با به یاد اوردن شوخی که باهام کرده
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_66
#محمد
نگاه تیزی بهش انداختم که در لحظه حسش کرد
با صدای التماس واری گفت
رسول : داداش غلط کردم 😬
محمد: گاهی اوقات برای پذیرش اشتباه خیلی دیره
تو همون حالتی که بود هولش دادم بع عقب و توی حوض انداختمش
خواستم دور بشم که یهو پامو گرفت و منم داخل حوض پرت کرد
آبش خیلی سرد بود
شاید طبیعی بود چون الان اوالای پاییز بود
.
بعد از کلی آب بازی تو حوض که عطیه و عزیز نظاره گرش بودن از حوض بیرون اومدیم
و لباسامونو عوض کردیم
ساعت رو نگاه کردم تقریبا ساعت هفت
بود
همیشه همین موقع باید اداره می بودیم اما آقای عبدی گفتن که می تونیم امروز ساعت هشت بیایم
یک ساعت وقت داشتم
عزیز چایی که خیلی وقت بود دم کشیده بود رو داخل استکان ریخت
رسول که به دلیل خشک کردن موهاش یه ربعی بود که به داخل اتاقش رفته بود هنوز بیرون نیومده بود
دوباره از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقش حرکت کردم
صدای سشوار مییومد دیگه در نزدم و وارد شدم
با وارد شدنم سشوار دستشو خاموش کرد
محمد: رسول بدو دیر شد
رسول:خب من چیکار. کنم موهام انقدر فره وقتی خیس میشه بزور تبش پایین میاد ها
تازه خوبه شاهکار جنابالیه
به سمتش حرکت کردم
محمد: نه شما بلد نیستی چجوری شونه کنی بده من شونه
شونه رو از دستش گرفتم
و سشوار رو روشن کردم
شونه رو تند تند وارد موهاش می کردم و سشوار و سمتش می کشیدم .
با کلی اخ و اوخ رسول بلاخره تموم شد
رسول: ایییی کل موهامو کندی روش بهتری بلند نیستی ایی
محمد: حرف نباشه رسول باور کن دیرمون میشه بدو بریم صبحونه بخوریم
.
بعد از خوردن صبحونه ساکمو از داخل اتاق برداشتم
اول نگاهم رو به ریتا که داخل بغل عطیه بود دادم
بوسه ایی به پیشونی نرم و لطیفش زدم و توی بغلم گرفتمش
محمد: دورت بگردم تو مدتی که نیستم مامان و عزیزو اذیت نکنی ها باشه دخترم
باز بوسه ایی به لپ نرمش زدم
به سمت عطیه رفتم
محمد: مراقب خودتو این فندقو عزیز باش !
تو این چند روز زود بیا خونه
عطیه: ان شاء الله سالم برمیگردی
بعد بوسه ایی به پیشونی ش زدم
به سمت عزیز رفتم
خواستم خم ودستشو ببوسم و اجازه نداد
و توی بغلم گرفتمش
عزیز: برو مادر سفارت بخیر باشه
سالم بری سالمم برگردی
به سلامت
محمد: خداحافظ
نمیدونم چرا اینبار خداحافظی کردن باهاشون برام سنگین بود به سمت موتوری که روشن بود و رسول سوارش بود رفتم کلاه کاسکتو سرم کردم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_67
#محمد
دم در بودن و برام دست تکون دادم
متقابلاً براشون دست تکون دادم و رسول راه افتاد
.
ساعت ۶و نیم بود
دیگه کم کم باید میرفتم سمت فرودگاه
ساکمو برای بار هزارم چک کردم تا چیزی جا نمونه
نفسی عمیق کشیدم
و زیپشو بستم
در زده شد
رسول بود با بفرمایید من وارد شد
نگاهی مظلومانه بهم انداخت
رسول: داری حاضر میشی که بری ؟
نمی تونستم داخل چشم های مطلومش نگاه کنم سرمو پایین انداختم و خودمو با برگه های روی میزم مشغول کردم
نفسی گرفتم گفتم
محمد : آره دارم میرم
به سمتم حرمت کرد و در کنارم قرار کرد و یهویی بغلم کرد
تو شک بودم
صدای هق هق های ارومش داخل گوشم می پیچید .
دستمو به صورت دورانی پشتش حرکت دادم
محمد: اِ اِ رسول داری گریه میکنی
نمیگی کسی ببیینه دیگه سوژه ات میکنن تو که خوب میدونی قربونت برم من
می تونستم کامل خیس شدن سرشونه ام رو حس کنم
چقدر دلش پر بود تو این چند ساعت که اینجوری فوران کرد
با صدای بغض آلودی گفت
رسول: ای کاش باهات میومدم
اینجوری خیالم ازت راحت بود
حالا هم دیر نشده میشه باهات بیام
من وسیله ام یه لباسه که اونم اینجا دارم میشه باهات بیام
محمد: باز که برگشتی سر خونه اول که رسولم
قول میدم خودمو زنده تحولیت بدم خوبه
رسول: یعنی تضمین نمی کنی سالم برگردی
نمی خواستم بیشتر از این عذابش بدم نمی خواستم باز حالش بد شه
کلافه لب زدم
محمد: قول میدم سالم برگردم خوبه ؟
سرشو تکون داد و از بغلم بیرون اومد
نگاهم به چشم های قرمزش خورد
هنوزم صورتش خیس بود
دستمو به سمت صورتش بردم و با دستم اشک هاشو پاک کردم
رسول: بریم ؟
محمد: آره بریم
خواستم ساکمو بردارم که گذاشت و خودش برش داشت
با تک تک بچه ها خداحافظی کردم و همینطور آقای عبدی
اما بچه هم باز تا فرودگاه باهامون میومدن اما با یه ماشین دیگه انگار می دونستن منو رسول حرف داریم
نگاهم به دستش افتاد
محمد : راستی دستت چیشده ؟
سوالی نگاهم کرد
رسول: چیشده ؟
محمد: استاد رسول گیراییت رفته پایین ها
میگم دست چپ چیشده که ضرب دیده
اهانی گفت منتظر نگاهش کردم بعد ذ. چند دقیقه زبون باز کرد
رسول: دیروز که رفتم بیرون حواسم نبود داشتم تو خیابون راه میرفتم که یهو دستم به آیینه ی یه ماشین نیسان خورد .
با تعجب گفتم چی ؟ .
ترسید
محمد: رسول تو الان باید بهم بگی ؟
خوبی ؟ درد نداری ؟
رسول: خوبم
میگم محمد ؟
محمد:جانم
رسول: کی بر میگردی؟
محمد: معلوم نیست
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_68
#رسول
دلم خیلی شور میزد آنقدر که حد و حساب نداشت
نفسمو آه مانند بیرون دادم
برای بار چندم صداش زدم تا سوالی دیگمو ازش بپرسم
رسول: داداش
نگاهش رو از پنجره گرفت و بهم داد
محمد: رسول نظرت چیه همه ی سوالات رو یهو با هم بپرسی ؟
همینطوری که دنده رو عوض میکردم گفتم
رسول: نظرم منفیه
آخه جانم گفتمان خیلی قشنگن
لبخند پهنی زد
محمد : تحت تاثیر قرار گرفتما 🌚
خب این همه قول ازم گرفتی حالا منم می خوام یه قول ازت بگیرم ،
منتظر نگاهش کردم
محمد: رسول
بهم قول بده در هر شرایطی مراقبت خودتو قلبت باشی
اگه بیان ببینم بشنوم تو مدتی که نبودم به خودت فشار اوردی
من میدونم با تو
اینبار تو قول بده
باشه ؟
باشه ایی زیر لب گفتم
.
وقت رفتن نیمه جانم بود
یه بار دیگه با همه خداحافظی کرد
به من که رسید سعی کردم بعضی که تو گلوم بود رو پنهان کنم
تا با گریه راهیش نکنم
نفسی عمیق کشیدم و جهت قورت دادن بغضم آب دهانم و قورت دادم
دوباره بغلش کردم
بوی عطرش و مهمون ریه هام کردم دوست نداشتم حرفی بزنم
دوست داشتم تا آخر عمرم تو اون حالت بمونم
ولی چه کنم که محمدم دیرش میشد
از بغلش بیرون اومدم
دست هاشو قاب صورتم کرد و بوسه ایی روی موهام و پیشونیم نشوند
و سرمو نوازش کرد
محمد: یادت نره چه قول هایی بهم دادی ها
مراقبت خانواده باش
رسول: تو هم اون قول هایی که بهم دادی رو یادت نره
اول به خدا دوم به حضرت عباس سپردمت
دوباره بوسه ایی روی پیشونی ام نشوند
خواست بره که یادم افتاد به چیزی بهش نگفتم
رسول: محمد!
محمد: جانم ؟
بهش نزدیک شدم و گفتم
رسول: یادته حرف هایی که بهت دیروز گفته بودم
فراموششون کن
برای باهات رفتنم بهت گفتم اما حالا که نیومدم دلم نمی خواد دل شکسته بری
خیلی دوست دارم .
لبخندی زد این بار من بوسیدمش
.
نگاهم به هواپیمایی افتاد که در حال حرکت بود
محمد رفت روح و قلبم هم با خودش برد
نفسی سنگین کشیدم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_69
#راوی
8ماه بعد
کلاه کاسکت را از روی سرش برداشت و دستی بر موهایش کشید
از روی موتور بلند شد و گل ها را با شیشه از گلاب را که به ترک موتور بسته بود برداشت و به سمت میشه جانش که حالا زیر خروار ها خاک خوابیده بود حرکت کرد
از موقعی که رفته بود دیگر کسی خنده بر لبش ندیده بود .
هر روز کارش همین بود
آمدن بر سر مزار کسی که با اون روح و قلبش هم خاک شد
کنار سنگ قبر سفید او نشست
دستی بر روی کلمات حکاکی شده سنگ قبر کشید
شهید محمد حسنی
به دلیل مسائل امنیتی نه توانسته بودند برای او مراسمی بگیرند و حتی مجبور. به تغییر دادن فامیلی او از حسینی به حسنی شدند
قطره های اشکش روی گلهای داخل دستش می ریخت
بغض اجازه حرف زدن را از او گرفته
بود
همیشه به همین روال پیش می رفت که هر بار پیش برادرش می آمد بغض اجازه ی سخن گویی به اون نمیداد
نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود و بعد در شیشه گلاب را باز کرد
و آن را کج کرد سنگ قبر را خوش بو کرد
گلهای رز را که روی پایش بود برداشت و شروع کرد به پرپر کردنشان
با صدایی که بغض در آن بیداد میکرد شروع کرد به حرف زدن با برادر بزرگ ترش
+سلام داداشی
میدونم الان حتما میگی چه عجب تو یه سری به ما زدی
ببخشید خیلی شلوغ بودم .
البته میدونم که داری می بینیم از اون بالا
خوش میگذره رفتی و منو تنها گذاشتی .نمیگی اینجا یه نفر هست که داره با نبود تو نابود میشه . چرا موقع رفتنت فکر منو نکردی ، بعد از تو دیگه من هیچ وقت رسول سابق نمیشم
دیگه نمیشم اون اون رسولی که همش نمک می ریخت
دیگه نمیشم
از موقعی که رفتی دیگه کسی استاد رسول صدام نمی کنه
چون میدونن که من با کلمه ی استاد رسول تمام داغ های دلم تازه میشه
چون میدونن من فقط دوست دارم لفظ استاد رسولو از آقا محمد بشنوم
یادته هر موقعی بهم می گفتی استاد رسول یه ماه برام کار سخت در نظر داشتی ؟
دلم خیلی برات تنگ شده
دل همه برات تنگ شده
می خواستم بعد از تو دوباره زندگی کنم اما نشد
میدونستم نمیشه
من بدون تو از تمام دنیا بریدم
فقط منتظر یه فرصتم که بیام پیشت
بیام پیشت و یه دل سیر بغلت کنم
بیام پیشت و دوباره بوی عطرتو به ریه هام هدیه بدم
قطره های اشکش به سرعت از روی گونه هایش سر می خور دند و روی سنگ قبر می افتادند
با بغضی که دیگر نمی توانست بخاطرش خوب صحبت کند ادامه داد :
ای کاش میشد یه بار
فقط یه بار دیگه صداتو بشنوم
ای کاش نمیزاشتم بری
ای کاش باهات رفته بودم
راستی یادته موقع رفتنی ازم قول گرفتی مراقب خودم باشم
ببخشید که زدم زیر قولم آخه تو همزدی زیر قولت
قلبم دیگه خیلی برات بی قراری می کنه همین روز هاست که دیگه نزنه . سرش را روی مزار برادرش گذاشت و با صدای بلند هق هق می کرد
بعد از گذشت یک ربع بلند شد و روی سنگ قبر را بوسید
نفسی گرفت گفت :
ببخشید باید برم بیمارستان میدونی که دیروز عملیات داشتیم و سعید زخمی شده می خوام برم برای ترخیص کردنش نمی تونم بیشتر از این پیشت بمونم قول میدم فردا بیشتر بیام
خیلی دوست دارم مراقب خودت باش
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
پ.ن شما رو نمی دونم اما من گریه ام گرفت
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_70
#رسول
به سمت بیمارستان روانه شدم
وقتی رسیدم به سمت اتاقی که سعید بستری بود حرکت کردم
دستی به موهام در زدم و وارد شدم
سرش تو گوشی باز
سعید: سلام علیکم آقا رسول
به در تکیه دادم گفتم
رسول: و علیک السلام سعد خان تا برگه ی ترخیصتو میگیرم حاضر شو
و بدون شنیدن جوابش رفتم و برگه ی ترخیصشو گرفتم
از موقعی که محمد رفته بود دیگه فک نکنم تا حالا باکسی شوخی کرده باشم یا لبخند روی لب هام آورده باشم
بچه ها با اینکه خیلی موقع ها می خواستن حال و هوامو عوض کنن اما من تا آخر عمرمم عزادارم
عزادار برادری که تنهام گذاشته
البته تقصیر خودمه نباید میزاشتم میرفت
با یاد آوری روز هایی که محمد پیشم بود اما الان نه قلبم تیری کشید صورتم از درد جم شد و دستمو به دیوار کنارم گرفتم
و نفس های عمیقی کشیدم
پرستار: آقا حالتون خوبه ؟
دردش کمتر شده بود و داشت حالم بهتر میشد
آروم خوبمی زمزمه کردم و خودمو به اتاق سعید رسوندم
کمکش کردم تا راه بره
تیر توی پاش خورده بود
دیروز عملیات داشتیم
عملیات پرونده ی باز اونم بدون محمد
آهی کشیدم و داشتیم کم کم از بیمارستان خارج میشدیم که یهو صدای از پشت سرم اومد
میلاد : رسول
برگشتم و با چهره ی حامد روبرو شدم
می دونستم الان کله ام رو می کنه دیگه از موقعی که رفتم تو کما نیومده بودم برای چکاب
به سمتم اومد و همو بغل کردیم سعید هم که دستشو به دیوار تکیه داده بود و نظاره گر بود
از بغلم بیرون اومد
میلاد : یه دقیقه فک کردم اشتباه گرفتم
این همه مو چیه سفید کردی پسر
نگا کن نصف سفیده نصف سیاه تو که اصلا موی سفید نداشتی
داداشت کجاست ؟
همین جمله کافی بود تا دوباره فرو بریزم و بغضم سر باز کنه
سرمو پایین انداختم
وقتی حالمو دید نگران گفت
میلاد: چیشده نکنه اتفاقی براش افتاده
خوبی رسول؟
تیر های خفیف قلبم یهو زبانه کشید و به حدی درد ناک شد که آخی ناخودآگاه از بین دندون هام خارج شد و روی زمین خم شدم
صدا های ناواضح سعید و میلاد رو میشنیدم
اما به دنیای سیاهی منتقل شدم
.
آروم چشم هامو باز کردم بوی الکل تیزی به مشامم خورد
به سقف سفید بالای سرم خیره شده بودم
میلاد: خوبی؟
نگاهی به سمت چپم دادم
انگار سعید بهش همه چیو گفته بود
دست رو روی دستم گذاشت
میلاد: غم آخرت باشه داداش
نمی تونم چیز دیگه ایی بگم
خیلی شکسته شدی
چرا مواظب خودت نیستی
می دونن فشار زیادی روت بوده اما
قلبت خیلی ضعیف شده
دیگه پیوند قلب لازمی
اسمتو توی لیست نوشتم
تلخندی زدم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_71
#رسول
میدونستم دیگه این رسول همون استاد رسول محمد نمیشه
ساعد دستمو روی سرم گذاشتم و چشم هامو بستم
پرت شدم به پنج ماه پیش
#فلش_بک
تو این یه ماه هیچ خبری از محمد نبود
از آقای عبدی می پرسیدی جواب سر بالا میداد
توی فشار بودم نمی دونستم به عزیز و عطیه خانم چی بگم
کلافه دستی به موهام کشیدم
تقریباً ساعت حدودا شش بعد از ظهر بود که خبری به گوشم رسید
باور نمی کردم
باور نمی کردم محمدم رفته باشه
شوکه به ایمیلی که برام اومده بود نگاه میکردم .بغض گلوم رو گرفته بود شوکه شده بودم
نمی تونستم هیچ کاری بکنم
یعنی چی محمد مرده ؟
اونکه به من قول داده بود
محمد که ریز قولش نمیزد
نه حتما اشتباه شده
دور میزم گرفته شده بود و همه داشتن به ایمیلی که اومده بود رو وی خوندن
نفسم تنگ شد سیاهی مطلق
. روز خاک سپاری .
حتی انقدر جنازه ی محمدم اربن الربا بود که حتی اندازه ی یه بچه هم داخل طابوتش نبود
قلبم بی قراری میکرد
رستا توی بغلم بود
با بغض نگاهش میکردم
#پایان_فلش_بک
از خاطراتم بیرون اومدم
اصلا نفهمیدم که گریه کردم
.
.
به سمت میزم حرکت کردم
تو این هشت ماه کسی رو بجای محمد هنوز نیاورده بودن و
اقا کمال تا حالا با سرمون بود
دلم هوای اتاق محمدو کرده بود
راه رفته رو برگشتم
با تردید در اتاقشو باز کردم
من گوشه به گوشه ی این اتاق با محمد خاطره دارم
بازم اشک هام راه خودشون رو باز کردن
روی صندلیش نشستم و سرمو روی میزش گذاشتم
چرا حتی اینا هم بوی محمدو میداد
نگاهم رو به دیزاین روی میزش دادم
خیلی مرتب و قشنگ بود
نگاهم رو به کشو های میزش دادم
آروم در کشو اولی رو باز کردم
چیزی به جز یه انگشتر عقیق و ساعت چند برگه نبود
خم شدم و انگشتر ساعت رو برداشتم
دستی روی انگشتر کشیدم
از این انگشتر دوتامون داشتیم
ست بود
نگاهم به ساعت هوشمندش افتاد
دستی روی صفحه اش کشیدم
اومدم بزارمشون سر جاش که یهو چشمم به کلمه ی روی یکی از برگه ها افتاد
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂