راستی دخترا داییم گفت رسیدین زنگ بزن،منم زنگ زدم تا درو باز کنه خلاصه کهه بیدارش کردم😂🤣🦦
اون نتونست ولی من تونستم😂🤦♀
البته که ظهر جبران میکنه بیدارم میکنه ولی خببب😂💔
بخشی از رمان🤍
آهو حرفمو قطع کرد و یه نفس شروع کرد به توضیح دادن
آهو: یعنی اینکه جمعه کنسرته و ما خیلییی دوست داریم بریم ولی یه مشکل داریم به اسم آرزو جوووون و این یعنی اجازه نمیده من برم و اگه من نرم یعنی دخترا هم نمیرن و اینطوری همه چی دود میشه میره تو هواااا
نفسی گرفت و دوباره شروع کرد و ماهم تموم مدت با لبخند پهنی داشتیم نگاهش میکردیم...
https://eitaa.com/joinchat/4284220720C282d52a447
رمان ماکانی با ژانر درام و رمانتیک💫