☆☆☆
🌱🌱🌱به نام خدا🌱🌱🌱
🔻من رنگ عوض نمی کنم🍀
🍃آفتابپرست چاق و تنبلی، به آرامی بر روی شاخهی درختی به جلو حرکت میکرد. او سالهاست که در این جنگل کمین میکند و حشرات و جانوران کوچک را با زبان چسبناک و بلند خود، شکار میکند.
🍃او که خیلی تنبل و کند است، در محل شکار کمین میکند و برای اینکه جانوران کوچک، متوجهی او نشوند، خود را به رنگ همان محل درمیآورد؛ اگر محل با برگهای سبز پوشیده باشد، او خود را به رنگ سبز درمیآورد، اگر روی زمین باشد و اطراف او در سطح زمین از خاک پوشیده باشد، آفتابپرست پوست خود را به رنگ خاک درمیآورد. خلاصه، محیط هر رنگی داشته باشد، آفتاب پرست خود را به آن رنگ درمیآورد تا همرنگ محل شکار شود.
🍃عیب او این است که همه جا را محل شکار و شکارگاه میبیند. درنتیجه، مجبور است که خود را به رنگ آن محل درآورد.
🍃چشمهای او در دو طرف سرش هر یک به سویی میچرخند. این توانایی، موجب شده که دید وسیعی داشته باشد و حتی پشت سرش را هم ببیند. برای جانور تنبلی مانند او، چنین چشمهایی ضروری است.
🍃این حیوان بیرنگ، که نمیتوان گفت رنگ واقعی او چیست، اما همه رنگ است و به هر رنگی درمیآید، هیچگاه متوجه آن عیب بزرگ، یعنی رنگ عوض کردن خود نشد. برعکس، او خیال میکرد خیلی زرنگ و با هوش و با تجربه است که میتواند به هر رنگ درآید و در هر شرایط، موجودات کوچک را شکار کند و آنها را بخورد. از پرخوری و تنبلی، بدنش چاق و بدریخت شده است.
🍃امروز با همین غرور و خیال زرنگی، در روی شاخه، آرام و راحت، به جلو حرکت میکرد. اطراف را نگاه میکرد تا محل مناسبی را برای کمین انتخاب کند. او همیشه پس از انتخاب محل مناسب کمین، در آنجا مینشست و سپس خود را به رنگ آن محل درمیآورد. مهم نبود که رنگ آن محل چه باشد، آفتابپرست خیلی زود به همان رنگ درمیآمد. پس از آن، بیحرکت منتظر میماند تا حشره یا جانور کوچکی در آن نزدیکی پیدا شود، و یکباره زبان بلند آفتابپرست از دهانش خارج شده و به سمت آن زنبور، پروانه و یا ملخ، پرتاب میشد و به آن میچسبید.
🍃وقتی آفتابپرست زبانش را جمع میکرد و به دهان باز میگرداند، همراه آن، شکار نیز وارد دهان او میشد. آخرین کار او این بود که شکار را ببلعد.
🍃امروز نیز در حال جستوجوی مکان مناسب برای کمین بود. چند محل را دیده بود، اما آنجاها مناسب نبودند.
🍃«آ ... پیدا کردم! چه محل خوبی! اینجا مکان مناسب امروز من برای شکاره. بهبه! با این وضعیت رنگارنگ این محل، و بوهای خوب، زنبورها و پروانهها به این جا میآن و من اونارو شکار میکنم. جانمی جان! امروز چه ناهار خوشمزهای میخورم!»
🍃آفتابپرست، محل کمین را انتخاب کرد. به وسیلهی دم بلندش به دور شاخه پیچید، از آن شاخه آویزان شد و آرام بر سطح این گیاه بزرگ قدم گذاشت و روی آن ایستاد.
🍃«چه گیاه بزرگی! سطح برگهای اون اندازه یک طشته. عجب! من تا حالا چنین گیاهی ندیدم! اما مهم نیست. مهم اینه که بوی این گیاه بزرگ و رنگهای اون، زنبورها و پروانهها و ملخها را به خود جلب میکنه. حالا بهتره خودم رو به رنگ این گیاه گنده درآرم.»
🍃او مشغول تغییر رنگ شد. کمکم رنگ او داشت تغییر میکرد، اما احساس کرد وضعیت اطراف او غیر عادی است. ضربان قلبش تندتر شد.
🍃«وای! اینجا چرا این جوریه؟!»
🍃گیاه بزرگ در حال جمع شدن بود. آفتاب پرست مغرور و تنبل تازه متوجه شد که روی برگهای پهن یک گیاه گوشتخوار نشسته است. این گیاه، برگهای خود را باز میکند و وقتی حیوانی روی آنها نشست، برگهایش را جمع میکند و او را میبلعد.
🍃«ای وااای! این گیاه گوشت خواره! چی بود اسمش؟ آتیلا! آتیلا منو ول کن!»
🍃فایده نداشت. گیاه گوشتخوار، آفتابپرست را در برگهای خود گرفت و هر یک از گلبرگها به سمت داخل جمع شدند. او گیر افتاده بود. گیاه غول پیکر، که از آفتابپرست زرنگتر بود، برای شکارچی کمین کننده، کمین زد و او را بلعید.
🍃آفتابپرست، هیچگاه متوجه نشد که عیب بزرگ او، یعنی رنگ عوض کردنش، در عاقبت موجب مرگ او میشود.
☆☆☆
#نبایدها
#من_رنگ_عوض_نمی_کنم
@FahmeGuran
❓بچه ها تا حالا یه چای کیسه ای رو داخل آب انداختید؟
💠دیدید چطور به آب رنگ میده و تمام آب رو به رنگ خودش در میاره
❓یا تا حالا یه قطره ی جوهر رو داخل آب انداختید ؟
💠بعد از گذشت یه مدت زمانی تمام آب به رنگ قطره ی جوهر درمیاد
❌بعضی آدمها مثل آفتاب پرست هستند سریع به رنگ محیط و آدمهای بدِ اطرافشون در میان و رنگ اونها رو به خودشون میگیرند
✅ولی بعضی آدمها نه تنها رنگِ محیط و آدمهایِ بد رو به خودشون نمیگیرند بلکه برعکس از رنگ خودشون به اونها رنگ میدن
🍃یکی از این نمونه ها؛
شهید ابراهیم هادی هست
🍀شهیدی که تا حالا به خیلی از آدمها از رنگ خدایی خودش داده و اونها رو به رنگ خدا در آورده
🌱موافقید با هم یه خاطره از این شهید عزیز بخونیم؟🌿
👇👇👇👇👇
@FahmeGuran
هدایت به سبک شهید ابراهیم هادی👇👇
🔻خلاصه ی خاطرهای از یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی :
🌿بارها میدیدم ابراهیم با بچههایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند، رفیق میشد. آنها را جذب ورزش میکرد و به مرور به مسجد و هیئت میکشاند.
🌿یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود؛ همیشه از کارهای خلافش میگفت! اصلاً چیزی از دین نمیدانست؛ حتی میگفت تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفتهام.
🌿به ابراهیم گفتم: آقا ابراهیم، اینها کی هستند دنبال خودت میاری؟ با تعجب پرسید:
چطور؟ چی شده؟ گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد؛ بعد هم آمد و کنار من نشست. حاج آقا صحبت میکرد از مظلومیت امام حسین و کارهای یزید میگفت و این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش میکرد. وقتی چراغها خاموش شد، به جای این که اشک بریزد مرتب به یزید چیز میگفت. ابراهیم داشت با تعجب گوش میکرد و یک دفعه زد زیر خنده.
🌿 بعد هم گفت: «عیبی نداره! این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده، مطمئن باش با امام حسین علیه السلام که رفیق بشه تغییر میکنه؛ ما هم اگر این بچهها را مذهبی کنیم هنر کردیم.»
🌿دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت، یکی از بچههای خوب ورزشکار شد، چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم که بعد از ورزش جعبه شیرینی خرید و پخش کرد و گفت: رفقا! من مدیون همه شما و مدیون آقا ابراهیم هستم. از خدا خیلی ممنونم؛ من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم؟
🌿ما هم با تعجب نگاهش میکردیم؛ با بچهها آمدیم بیرون، توی راه به کارهای ابراهیم دقّت میکردم. چقدر زیبا یکی یکی بچهها را جذب ورزش میکرد و بعد هم آنها را به مسجد و هیئت میکشاند و به قول خودش «میانداخت تو دامن امام حسین.» یاد حدیث پیامبر به امیرالمومنین افتادم که فرمود: «یا علی اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن میتابد بالاتر است.》
🌿شهید ابراهیم هادی،الگوی زندگی من 🌿
@FahmeGuran
🌸🌸🌸🌸🌸
🔹️بچه ها سعی کنید هر شب سوره ی مبارکه ی فجر رو گوش کنید و سوره رو حفظ کنید و صوتش رو اینجا برای من ارسال کنید.↙️
@fadaeivelayatt
🌿🌿🌿🌿
💫تا جلسه ی بعد تک تک لحظه های زندگیتون به رنگ خدا.👋👋
🌸🌸🌸🌸🌸
عرض سلام و ادب؛
معرفی سوره ی مبارکه ی فجر(استاد چیت چیان)
و سوره ی مبارکه ی فجر(استاد دژبخش)
ویژه ی والدین و مربیان محترم درکانال تدبر سوره ها ↙️
https://eitaa.com/joinchat/2321875424C9bd145903d