خب ینی چی که من امروز هیچی درس نخوندم
ینی چی که اینقدر ایگنور میشم
ینی چی که هرچی تلاش میکنم،بی فایده س
ینی چی که همه برای تابستونشون برنامه ریختن ولی من حتی حوصله یه فیلم کوتاه هم ندارم
ینی چی که ۹ روز دیگه یکه تیره
ینی چی که اولین تابستونیه که تابستون نیست
ینی چی که اینقدر حالم مضخرفه حتی توانایی تحمل خودم و جو اتاقم رو هم ندارم
ینی چی که دارم همه رو از خودم دور میکنم
ینی چی که حس میکنم همه آدمای دورم دارن نقش بازی میکنن
ینی چی که حس میکنم همه دو رو دو رنگن
ینی چی که بعد از دو سال درست حسابی نتونستم به کسی اعتماد کنم
ینی چی که اینقدر غر میزنم
....
«و کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت میرسد، از یاد نبری شانهای در کار نیست. و بهتر است بپذیری همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی. زیرا رنج تنهاست و رنجور تنهاتر.»
خ*ودک*شی میکنید؟
دیوونه ها مربای آلبالو، کباب، پیراشکی، مرغ سوخاری، پیتزا، حس چایی بعد خستگی، آب یخ بعد تشنگی، غروب و طلوع آفتاب، ماه، ماساژ، نون بربری داغ با پنیر خامه ای، برف، کتاب، گیاه، خواب، سفر، جنگل، دریا، حموم، موزیک، پتو و کولر، گوجه سبز، فیلم و سریال، قهوه، شکلات، لباسای اورسایز، بوت،
معجزه ها و اتفاقایی که قراره رخ بدن و ما ازشون بی خبریم چی پس؟
اون دنیا که فرار نمیکنه!
کسی که میخواد اینکارو انجام بده هیچ چیزی تو این دنیا براش جذاب نیست همه چیزو بی رنگ و سیاه سفید میبینه و هیچوقت هیچکس نمیتونه کسایی که همچین حرکتی رو زدن،درک کنه حتی نمیتونه قضاوت کنه و یا حتی راجبشون اظهار نظر کنه...اوکی؟
اونا فقط به یه آدمی که عمیقا درکشون کنه و کنارشون باشه یا یه دلخوشی حتی خیلی کوچیک نیاز دارن...یه روزنه نور هم براش کافیه...