خدایا نمیشد مغز آدما ، آپشنی به اسم یادآوری خاطرات نداشته باشه ؟ این چه وضعشه آخه
امروز مدیرمون گفت تمام شعرا ، کلمات و متنای قشنگی که رو میزم نوشتم و با الکل پاک کنم . ناراحتم ، میزم خیلی خوشگل شده بود
من دوستت دارم ، اونقدری که میتونم بخاطرت استرس بکشم و بزارم معدم جیغ و داد راه بندازه
من دوستت دارم ، اونقدری که میتونم بخاطرت از احساسات بدم بگذرم و به حرفت گوش بدم
من دوستت دارم ، اونقدری که بخاطرت گریه میکنم و به هیچجام نیست که بقیه چجوری نگاه میکنن
امشب > ، بالاخره یک نفس راحت کشیدم ؛ نفس عمیقِ آمیخته به درد و درد و درد .