امروز
چهارشنبه
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
۱۷ ذیالحجه ۱۴۴۷
یک روز مانده تا عید بزرگ ولایت 🌹
جنگنده های ایرانی در آسمان کشور درحال رصد و گشت زنی! شهرهای موشکی مشغول پاسخ به دشمن! ترامپ بارها مدعی بود نیروهوایی ایران کاملا از بین برده است!!! و ۷۰ درصد لانچرهای موشک نابوده شده!
🔴 کانال عربی:
الجمهورية الإسلامية الإيرانية تحتفل بعيد الغدير على طريقتها الخاصة
ایران با روش خاص خودش عید غدیر رو جشن گرفت!
🇮🇷
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲زیارتنامهی غدیر
◽️واَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ
به حقیقت این است راه راست من، از آن پیروی کنید.
◽️فرازهایی از زیارتنامهی غدیر از امام هادی
علیهالسلام.
https://eitaa.com/Fars_T
♨️#چرا_هرچی_حال_میده_میگن_حرامه ؟!😐⛔️
این سوال شاید برای خیلیا شوخی بنظر برسه اما واقعیت اینه که تهِ ذهنِ خیلی از نوجوانها و جوانها همین سوال میچرخه که
🔺 چرا هرچی حال میده رو میگن حرامه؟
🔺چرا هرچی سخته رو میگن واجبه؟
🔺چرا بعضی از دعاهای مارو خدا سین میزنه اما پاسخ نمیده؟
🔺واقعا قراره با این مدل دین داری به آرامش برسیم یا تحت فشار قرار بگیریم؟!
و...
📌این رمان میتونه شروعی باشه برای صحبت با نوجوان و جوان حول محور خدا،سختی ها و مسیر زندگی..
https://eitaa.com/Fars_T
بسم الله الرحمن الرحیم
🔥#بدون_تعارف_با_خدا🔥
#فصل_اول | چند تا جوون که خدا رو خط زده بودن
یکی از شبهای دهه اول ماه رمضون بود…
از اون شبهاییکه هواهنوزگَرمیشوکامل جمع نکرده بودو کمی خنک بود، منبرم تازه تموم شده بودو طبق معمول راه افتادم سمت امامزاده سیداسماعیل(ع)؛حوالی مولوی…
جاییکه اسمش برای بعضیاترس داره، برای بعضیاخاطرهست،برای بعضیاهم یه نقطهی شلوغ توی نقشه تهرانه…
ولی برای من؟یه جورایی خونه دوممه.
مثل همیشه اطراف امامزاده سیداسماعیل شلوغ بود،اما اون شب یه کم زودتر ازهمیشه رسیده بودم.ماشین رو توی میدون سیداسماعیل پارک کردم.
با طلبه های انتظامات سلام علیک کردمو رسیدم دم درِ امامزاده؛دقیقاً با همون حسِ کسی که داره وارد حیاط خونه خودش میشه.کاسبهاوطلبههای اون اطراف،بیشترشون منو میشناختن.خب حق هم داشتن.
ده سال اونجا درس خونده بودم،درس داده بودم،زندگی کرده بودم.بعد هم که رفته بودم قم،باز هرازگاهی برای درس و بحث برمیگشتم همونجا.
البته ماجرایه طرفه بودا ! اونا بیشترمنو میشناختن تا من اونا رو
هر سال که میگذشت،طلبههای جدید میاومدن وجمعیت حوزه ی کنار امام زاده که منم اونجا درس خونده بودم بیشتر میشد.
برای همین گاهی یکی از دور با ذوق میاومد سمتم، طوریکه انگار رفیق گمشدهشو پیدا کرده، ومنم مات و مبهوت ، درحالیکه احتمالاً اولین بار بود قیافهشومیدیدم،گرمترین برخوردممکن روتحویلش میدادم. خلاصه اوضاعی بود! 😄
منبرم معمولاً قبل از ساعت ده تموم میشدو از اتابک تا امامزاده هم راهی نبود. مراسم اصلیِ امامزاده توی شبهای ماه رمضون از دهونیم شروع میشدو تا دوازده، دوازدهونیم، بعضی وقتا هم بیشتر ادامه داشت. برای همین من تقریباًهمیشه جزو اولین نفراتی بودم که میرسیدن.
البته یه نکته داشت…
با اینکه زودمیرسیدم، اما تا اون موقع حتی یه شب هم نشده بود برم داخل جلسه بشینم ودرستوحسابی گوش بدم منبر رو! چرا؟
چون هنوز سه چهارمتر وارد حیاط نشده،یه حلقه دورم شکل میگرفت: یکی سؤال درسی داشت،یکی مشاوره میخواست،یکی شبهه اعتقادی آورده بود،یکی هم نسخه فوری برای نجات عالم و آدم میخواست ! منم معمولاً همونجاتاآخرمراسم گیر میافتادم.
البته از گیر افتادنِ این مدلی بدَم نمیاومد. راستش رو بخوای، همینکه کسی حس کنه تومیتونی گرهای از کارش باز کنی، خودش یه نعمت بزرگه..
اونشب آروم وارد حیاط شدم وداشتم به این فکر میکردم که برم یه لیوان آب خنک از آبسردکن بزنم به بدن، بعد وارد بحث و گفتوگو بشم. تا رسیدم دم در، چشمم افتادبه آقای میرزایی؛ شاگرد قدیمیم.
سلام و علیک و احوالپرسی و چند تا ماچ و بوسهی طلبگی رد و بدل شدو وارد حیاط شدم.ودقیقاً همون اتفاقی که همیشه میافتاد، افتاد.
هنوز خوب جاگیر نشده بودم که یه جمع کوچیک دورم شکل گرفت وتشنگی رو کلاً فراموش کردم.ازساعت ده تا دوازده، معمولاً برنامهم همین بود:نشستن،گوش دادن،جواب دادن،فکر کردن،راهحل دادن…
همین حین که داشتم جواب چند تا سؤال درباره ادبیات عرب و رَوِش درس خوندن رو میدادم که یهو امیرحسین با قیافهای بههمریخته و نفسنفسزنان خودش رو رسوند به من.
گفت: حاجآقا، کار مهمی دارم!
گفتم: در خدمتم.
گفت: نه… خصوصیِ خصوصی!
منم چشمامو ریزکردم و همون نگاه معروف «زرنگبازی درنیار» رو تحویلش دادم وبالبخندگفتم: با من هیچ طلبهای کار خصوصی نداره… مگر ازدواج!؟😉
جمعیت زد زیر خنده.
امیرحسین بیچاره یه لحظه رنگ از صورتش پرید.دستپاچه گفت: نه! به جون خودم، ازدواج نیست!
خندهم بیشتر شد. قیافهش طوری شده بود که انگار الان یا بایدتوضیح بده یاازشدت خجالت غیب بشه.
بعدباحالت التماس گفت: استاد… توروخدا، جدی میگم!
گفتم چنددقیقه صبرکنه تاجواب این یکی طلبه روبدم و بیام پیشت .بعد از چند دقیقه از بقیه عذر خواستم و باامیرحسین رفتیم سمت چپ حیاط؛ زیر درختهایی که چراغهای سبز از لابهلای شاخههاشون میریخت روی زمین.
شب قشنگی بود،اما چیزی توی قیافه امیرحسین میگفت ماجرا قشنگ نیست.ایستادم وگفتم:خب،بگو ببینم
چی شده؟
یه نفس عمیق کشید.بعدگفت:حاجآقا… راستش چندتا جوون توی مسجدما مُرتَد(بی دین) شدن و کلاً زدن زیر همهچی. خدا رو قبول ندارن،دین روقبول ندارن،هیچی روقبول ندارن…
من ناخودآگاه لبخند زدم وگفتم:چه عالی!😎
امیرحسین خشکش زد حاجآقامن جدی میگما!
گفتم:منم جدی گفتم.واقعاًهم جدی میگفتم.چون از نظرمن،آدمیکه سؤال داره،هنوزتموم نشده. آدمیکه اعتراض میکنه،فریاد میزنه، انکار میکنه، هنوز داره فکرمیکنه.خطر اصلی اونجاست که طرف دیگه نه سؤال داشته باشه،نه دغدغه،نه حتی حوصله فکرکردن.
اما امیرحسین هنوزگیج بود.باکلافگی گفت:یعنی چی عالیه؟! حاجآقا اینا از دست رفتن!
گفتم: نه، از دست نرفتن.فقط جواب نگرفتن.
ساکت شد.
https://eitaa.com/Fars_T
گفتم: ببین، اول یه چیز رو درست کنیم.این لفظ «مُرتد» و این حرفاروهم لطفاً دیگه به کار نبر.اینا لزوماً مرتدنیستن؛ چندتاسؤال دارن که یا کسی درست جوابشون رو نداده،یا اصلاًکسی حاضر نشده پای حرفشون بشینه.ما هر وقت بلدنیستیم جواب بدیم،سریع برچسب میزنیم. اینکه هنر نیست.
امیرحسین سرشو انداخت پایین.انگار هم خجالت کشیده بود،هم آرومتر شده بود. بعدآروم گفت:استاد میشه فرداشب بیاید؟من هماهنگشون میکنم…
یه لحظه مکث کردم.از اون دعوتهایی بودکه میفهمی ساده نیست.پای چند تا سؤال معمولی وسط نبود؛بوی درگیری فکری میاومد… از اون مدل بحثهاییکه یا خیلی خوب جمع میشه،یا خیلی خراب.
گفتم:منکه معجزهای بلد نیستم، ولی انشاءالله میام. تو هماهنگ کن که بیان،
بذار ببینیم حرف حسابشون چیه.
برگشتیم سر همون جمعیکه دورم حلقه زده بودن
همین که رسیدیم، بلند گفتم: دیدی؟ گفتم قضیه ازدواجه!! 😄
دوباره همه خندیدن.امیرحسین با اعتراض همراه با خنده گفت: استاد! اینا جدیجدی باور میکنن!
گفتم: خب نکنن! تازه کسی هم به تو دختر نمیده، خیالت راحت! 😂
خنده ی جمع رفت هوا.
برگشتم سر همون گعده همیشگی.سؤال پشت سؤال میاومد:یکی درباره درس،یکی درباره خانواده،یکی شبهه داشت،یکی درباره کار فرهنگی، یکی هم درباره اینکه اصلاًازکجابایدشروع کرد.
خلاصه جلسه روضه تموم شد،جمعیت کمکم رفتن،ولی حرفها برای من هنوز تموم نشده بود.
مثل همیشه تا آخرین نفرات توی حیاط بودم؛گوش میدادم،جواب میدادم،راه میرفتم،فکر میکردم…
اما راستش،اون شب ذهنم دیگه پیش اون جمعِ طلبهها نبود.
از وقتی امیرحسین اون جمله روگفته بود،یه چیزتوی سرم مدام تکرار میشد:«چند تا جوون… خدا رو قبول ندارن…»
نه به خاطراینکه این جمله جدیدبودا.نه.این حرفهاروقبلاً هم شنیده بودم.ولی یه حسی میگفت قراره فرداشب، فقط یک گفتوگوی معمولی نباشه.
قراره چیزی بیشتر از یک بحث ساده اتفاق بیفته.اون شب تا نزدیکای سحر، بین فکرام بالا و پایین میرفتم.اینکه برم؟نرم؟اگه فضا متشنج شد چی؟ اگه اصلاً مسئلهشون خدا نباشه و زخمی عمیقتر وسط باشه چی؟آخرش مثل همیشه همهچیز رو سپردم به خدا.و گفتم ...
قرار نیست به مخاطب عزیز دقیق بگم چی به خدا گفتم😄حرف زدن با خدا مثل مسواکه؛کاملاً شخصیه! بگذریم.
فرداشب شد همینکه وارد امام زاده شدم نگاهموتوی حیاط چرخوندم و بین جمعیت،امیرحسین رو دیدم که یه گوشه داشت باکسی حرف میزد.همینکه چشمش به من افتاد، سریع چند بارمحکم دست طرف مقابلش رو فشار داد،انگارداشت ازش عذرخواهی میکرد،و با قدمهای تندِ همیشگیش سمت من دوید.
نفسنفسزنان گفت:حاجآقا… چند دقیقه دیگه میرسن!
گفتم: طوری نیست بابا… برسن.حالا که صدر اعظم آلمان نمیخوادبیاد! هنوز حرفم نشده بودکه چند نفر دورم جمع شدن؛ طبق روال هر شب.
وسط همین شلوغی بودکه امیرحسین با دو نفر از لای جمعیت ظاهر شد.
یکیشون تپل، قدکوتاه، حدوداً بیستوچند ساله،کمی سبزه با یه قیافهی معصومِ شیطون؛ که اسمش بود سعید.
اون یکی قدِ متوسط، هیکلی معمولی، صورتی آروم و از همون «چاکرم، مخلصم»های باصفای جنوب شهر؛ که اسمش بود محمد.
بچههای پایین شهر؛همونطور که خودشون میگن:«ما خودِ پایینایم حاجی!
منم که نزدیک ده سال تو چهارراه مولوی و حوزهی همون اطراف درس خونده بودم، با این جنس حرفزدن و تیپ، غریبه نبودم.
از جمعِ طلابیکه دورم حلقه زده بودن عذرخواهی کردمو به امیرحسین اشاره کردم:که من چند دقیقه این دو تا رو بدزدم، پسشون میدم بهت!
دست سعید و محمد رو گرفتم و از لابهلای جمعیت،رفتیم گوشهای از حیاط؛جاییکه وسطِ همهمه،یه نیمچهخلوتی پیدا میشد.نه اونقدر ساکت که تو ذوق بزنه، نه اونقدر شلوغ که حرفا گم بشه.
کنار یکی از حجرههای قدیمی امامزاده نشستیم؛ همون حجرههاییکه در چوبی رنگو رو رفتهشون،سالها دعا و نذر و اشک رو دیده.
روی سکوی سنگی نشستم
اونطرف، سعید و محمد روبهروم چهارزانو نشستن. از مدل نشستنشون معلوم بود شوخی ندارن؛اومدن حرف حساب بزنن.
با صدایی محکم و در عین حال خودمونی گفتم:خب بچهها… من در خدمتم. هرچی تو دلتونه، بریزید بیرون.
سعید، همون تُپلِ خوشمشربِ شیطون، خواست شروع کنه. نگاهش ترکیبی بود از رندی و جسارت و یه جور خستگی.
گفت:ببین حاجی… ما هیچی رو قبول نداریم. هیچی!
هیئت میریم، ولی نه برای امام حسین.فقط چون حال میکنیم،حالوهواشودوست داریم،میریم.
راحت صحبت کنم؟ /گفتم:آره داداش، هرچی هست همونجوری بگو.
حاجی، ما خدا رو هم قبول نداریم.اصلاً نمیدونیم خدا چیه؟ کیه؟از کجا اومده؟اصلاً مگه هرچیزی یه شروع نداره؟خدا از کجا شروع شده؟پدر و مادرش کیه؟کی ساختتتش؟!
آروم، بدون جبهه گرفتن گفتم:این که خیلی خوبه😎
چشماش گرد شد:گرفتی مارو؟😳
گفتم:نهخیر، مدلِ حرف زدن ِمن همینه.عادت میکنی دادش.البته جدی گفتما:اینکه آدم شجاعت داشته باشه این سؤالها رو بپرسه،خیلی خوبه.
https://eitaa.com/Fars_T