eitaa logo
قرارگاه تحول فارس
214 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
443 ویدیو
10 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قرارگاه تحول فارس
اول اینکه یه«هستی ای»در کار هست و همه داریم دورو برمون میبینمش. دوم اینکه این هستی،نمی‌تونه از«هیچیِ
بسم الله الرحمن الرحیم ✍️ مهدی دهبان |«از کجا اومدیم اصلاً؟!» ولی همین الان شارژش تموم بشه چی؟ گفت:خب خاموش می‌شه.گفتم:پس قدرت داره،کار می‌کنه،واقعاً هم هست؛ولی بودنِ این کارکرد از خودش و بی‌نهایت نیست.به باتری وابسته‌ست،به قطعه وابسته‌ست،به برق وابسته‌ست یعنی هست،ولی مستقل نیست.یا مثلاً این لامپِ بالای سرمونو نگاه کن،تا وقتی برق باشه روشنه.برق قطع بشه،خاموش می‌شه.پس روشن‌بودنش از خودش نیست،وصلِ به یه منبع.💡 محمدگفت: الان میخوای بگی ما همین‌طوریم؟گفتم دقیقاً.تو تا وقتی نفس می‌کشی،زنده‌ای.یه اتفاق تو بدنت بیفته وسلامتتو از دست بدی،تمومه کارت.پس زندگیِ تو از خودت نیست،به یه چیز دیگه وصلی و وابسته ای.همه‌چیزاییکه دور و برمون می‌بینیم همین‌طورن؛ میان،می‌رن، عوض می‌شن،ضعیف می‌شن،خراب می‌شن،چون وابسته‌ان.⛓ ببینین بچه ها ما و بقیه ی چیزاییکه توی این جهان میبینیم بودمون از خودمون نیست مثل موج دریا که وابسته به دریاست،موج جدا از دریا معنا نداره اصلا،پس تمام ماها بودنمون به خودمون نیست به یه منبع وصل هستیم/سعیدگفت با این حساب پس اون چیزیکه اصل ماجراست و وصل به اونیم،نباید مثل ماوابسته باشه دیگه؟ گفتم دقیقاً.نبایدمثل ما محدودباشه.نباید مثل ما امروزباشه،فردانباشه.نباید مثل ما یک‌جا باشه،جای دیگه نباشه.نباید مثل ما زورش یه جا کم بیاره.نباید مثل ما ساخته شده باشه.همیشه بوده،وابسته به چیزی نبوده،از بین‌رفتنی هم نیست.چون اگر از بین بره،یعنی باز وابسته و محدود بوده،باید به چیزی برسیم که هیچ چیز وابستگی و محدودیتی نداشته باشه بعبارت دیگه اصل هستی و وجود،اگر واقعاً اصل باشه، نبایدخودش جزئی از بازیِ محدودها باشه چون هر چیز محدود،به یه معنا ناقصه ویعنی این‌قدر(با دستم مقداری رو نشون دادم) هست،نه بیشتر.پس اگه داریم از سرچشمه نهایی حرف می‌زنیم،از چیزی حرف می‌زنیم که بودنش قرضی نباشه وابسته نباشه.وگرنه خودش هم می‌شه یکی از همین موجوداتِ وسطِ صف،نه اصلِ ماجرا. محمد با سر تأیید کرد:آره،این توضیحِ خوبی بود من کامل فهمیدم/سعید گفت:پس حرفت اینه که کلِ عالم هم همین‌جوریه؛همه‌چیز وصلِ به یه منبعیکه خودِ اون به هیچ چیز وصل نیست؟گفتم:دمت گرم.دقیقاً.اون منبع، همون چیزیه که مابهش می‌گیم خدا.✅ بچه ها من جمع بندی میکنم حرفامو اگر گیری هست بگیدتابرطرف کنیم هرجاشو نفهمیدید یا قبول ندارید همون لحظه بگید،ببینید ما تا الان چهارتا چیزو گفتیم:اول اینه نمیشه گفت کلا هیچی در جهان نیست،چون خودِمون تو همین لحظه ایکه داریم اینو میگیم هستیم و داریم حرف میزنیمو وجود داریم.دوم اینکه نمیشه گفت هستی از هیچیِ هیچی و نیستی بوجود اومده،سوم اینکه چیزهاییکه دروربرمون هستن همشون وابسته هستن به یه چیز اصلی مثل لامپیکه به برق وابسته هست و مورد چهارم تمامی وابسته ها یعنی تمامی موجودات و سیارات و این جهان باید به یه چیز غیروابسته و نامحدود برسن تا بتونن وجود داشته باشن که ما به اون چیز میگیم خدا حله؟سعید فوری گفت: صبر کن!ایناییکه گفته حله اما هنوز یه گیر هست.در واقع تو می‌گی همه‌چی علت می‌خواد و وابسته ان،بعد یهو برای خدا می‌گی نه!! این یکی علت نمی‌خواد.این که شدپارتی‌بازی! 🤓خندیدموگفتم: نه داداش،اشتباهت همین‌جاست.من نگفتم «همه‌چی»علت می‌خواد.گفتم هرچیزِ وابسته‌ای علت می‌خواد.هرچیزِ ساخته‌شده‌ای علت می‌خواد.هرچیزِ محدود و نیازمندی علت می‌خواد.اگه یه چیزی از خودش باشه،دیگه علت خواستن براش بی‌معنیه/سعیدگفت:خب میشه یه جوری ساده تر بگی شیرفهم بشیم؟/گفتم:ببینتو داری خدا رو مثل صندلی و ماشین و آدم فرض می‌کنی.در حالی که خدا،اگر خداست،یعنی ساخته‌شده نیست.اگه ساخته شده باشه،دیگه خدا نیست،خودش می‌شه یکی از مخلوق‌ها.یه مثال میزنم براتون برای اینکه اصلِ بحث رو بفهمید:غذا چرا شور میشه؟🧂 گفتن خب چون نمک میریزیم توش.گفتم خب شوریِ خودِ نمک از چیه؟مکث کردن.گفتم:از خودش.نمی‌تونی بگی نمک هم مثل غذا شوری‌شو از یه چیز دیگه گرفته.اگه اینطوری باشه که نمک دیگه نمک نیست!منبع شوری باید یه جایی تموم شه،یعنی یه چیزی باشه که شوری مالِ ذاتِ خودش باشه.درباره خدا هم داستان همینه:اگه هرچیزی بودنشو یا به تعبیر دیگه وجودشو از یه چیز دیگه بگیره،باید آخرش به یه چیزی برسیم که بودن و وجودش مال خودشه،نگرفته از بیرون.همون میشه خدا.یه مثال دیگه میزنم:این لیوان چایی چرا خیسه؟چون آب رفته توش.ولی خیسی خودِ آب از چیه؟از خودشه دیگه!نمی‌تونی بگی آب هم خیسیشو از یه چیز دیگه قرض گرفته،اون وقت آب دیگه آب نیست. سعیدگفت:آقا حله این سوال اوکی شدبریم سراغ سوال بعدی/ گفتم کدوم سوال؟گفت:اینکه چرا می‌گی خدا،باید بی‌نهایت قدرت داشته باشه؟/گفتم:چون اگر جایی کم می‌آورد،یعنی محدود بود.اگر محدود بود،یعنی یه چیزی بیرون از اون هست که جلوشو میگیره.
اگه یه چیزی بیرون ازش باشه،یعنی اون دیگه حقیقتِ اصلیِ اصلی و کامل نیست.دیگه خدا نیست. محمد گفت:یعنی اگه اصلِ اصلی باشه،دیگه کمبود و مرز براش معنی نداره؟گفتم:دقیقاً.قدرت، علم، حیات… اگر مالِ اصلِ اصلی باشه، محدود نیست.محدودیت مالِ ماست،نه مالِ سرچشمه،منبعی که همه‌ی این توان‌های کوچیک از اون میاد،خودش نمی‌تونه مثل ما ضعیف و خسته و کم‌زور باشه؛چون چیزی که خودش نداره،چطوری بده به بقیه؟/سعیدگفت میشه اینم مثال بزنی مثالات خیلی باحالن قشنگ میچسونن حرفو ته مغزم😄 گفتم مثلاً توی گوشی‌ت،چندتا برنامه باز کردی،باتری کم می‌شه،گوشی داغ می‌کنه،هنگ می‌کنه.چرا؟چون محدودیت داره.اما خودِ«برق»به اون معنایی که از نیروگاه میاد،مشکلش این نیست که این گوشی دو تا برنامه باز کرده،پس من خسته شدم!مشکل ازگیرنده‌ست یعنی خودِگوشی،نه از منبع برق. سعید گفت:میخوای بگی ما محدودیم، نه اون منبع؟/گفتم آره.اینکه تو کم‌زور می‌شی،خسته می‌شی،گیج می‌شی،ناامید می‌شی،دلیل نمی‌شه اصلِ هستی هم همین‌طوری باشه.تو داری از حالِ خودت،برای خدا حکم صادر می‌کنی.مثل اینه که چون مودمِ خونه‌ت ضعیفه، بگی کل اینترنت دنیا قطع شده!🙃 ما چون خودمون تکه‌تکه و محدودیم،فکر می‌کنیم خدا هم باید یه موجود گنده‌تر از ما باشه؛مثلاً یه جور آدمِ نامرئیِ خیلی قوی که یه گوشه نشسته.درحالیکه خدا«یکی از موجودات»نیست؛منبعِ بودنِ همه‌ی موجوداته.سعید گفت:یعنی خدا،یه چیزتوی دنیا نیست،خودِ دنیا و ما و همه‌چی،به بودنِ اون بندیم؟گفتم خیلی دقیق گفتی.خدا توی عالم، مثل یک شیء کنارِ بقیه اشیا نیست.همه‌چی بهش وابسته‌ست، نه اینکه خدا یکی از چیزهای داخل قفسه‌ی عالم باشد.سعید کمی سکوت کرد و بعد سرشو بالا آورد و گفت:حاجی یه چیزی بگم؟من تا قبل امشب،خدا تو ذهنم یه شخصیت مبهم بود؛یه چیزی شبیه همون تصویر بچگانه‌ای که از خدا می‌سازن.ولی الان حس می‌کنم ما اصلاً از اول اشتباه می‌پرسیدیم وخدارو مثل بقیه چیزها فرض میکردیم بخاطر همین هی می‌پرسیدیم:کجاست؟کی ساختتش؟چرا دیده نمی‌شه و این حرفا./گفتم آره ولی وقتی فهمیدی اون از جنس بقیه چیزها نیست،مدل سؤال‌هات هم عوض می‌شه/سعید گفت:خب آره،تا اینجا یه چیزایی دستگیرمون شد.خدا یعنی اون اصلِ بی‌نیاز و همیشگی و نامحدودی که همه‌چی بهش وصله.درسته؟ گفتم درسته/سعید گفت:خب،پس یه سؤال خیلی خفن‌تر پیش میادحاجی،اونم اینه که اگه خدا این‌قدر به ما نزدیکه و قدرت همه چیزو داره،اگه اصلِ بودنِ ما به اونه، چرا این‌همه آدم دعا می‌کنن و جواب نمی‌گیرن؟چرا این‌همه بدبختی هست،ظلم هست،مریضی هست،گِره هست؟اگه خدا هست و این‌قدر هم بزرگه پس چرا زندگی این‌قدر رو مخه؟/همون‌جا فهمیدم رسیدیم به اصلِ درد.سؤالِ سعید فقط«اثبات خدا»نبود.پشت همه‌ی این سؤال‌ها،یه زخم خوابیده بود؛زخمِ آدمیکه می‌خوادبدونه اگر خدایی هست،چرا دنیا این شکلیه؟/آروم گفتم:خب رسیدیم به اونجاییکه بحث تازه از اینجا جدی می‌شه.اثبات خدا یه طرفه اما اینکه بفهمی خدا با این دنیا چه نسبتی داره،یه طرف دیگه‌ست.سعید گفت:یعنی برای اینم جواب داری؟😳 چای رو برداشتم،یه جرعه خوردم و گفتم این یکی رو باید آروم‌آروم بازش کنیم.چون از اون سؤال‌هاست که یا درست می‌فهمیش،یا کلاً بد و غلط میفهمی.سعید تکیه داد به دیوار و گفت:یعنی امشب نمی‌گی؟لبخند زدم:امشب فقط تا همین‌جا:اینکه اول بفهمی با کی طرفی.بعد بریم سراغ اینکه چرا دنیا این‌طوریه،چرا رنج هست،چرا دعا گاهی دیر جواب می‌ده و اصلاً خدا کجای این شلوغ‌بازاره شماها امشب باید روی این حرفها فکر کنید تا باز اگر اشکالی بود برطرف بشه بعدش بریم سراغ ادامه ی سوالها/سعید نیشخند زد:یعنی ما رو تشنه نگه میداری؟گفتم:داداش، اگه امشب همه‌چی رو بگم،فردا دیگه نمیای!محمد خندید. سعید هم با خنده سر تکون داد و گفت:نه حاجی الان تازه حس می‌کنم بحث داره جایی می‌رسه که همیشه تو ذهنم بوده.از جا بلند شدم.اون تا هم دو هم بلند شدن.صداهای امامزاده کم‌کم با تاریکی شب قاطی می‌شد و بحث ما، با همه‌ی شوخی‌ها و خنده‌هاش،تازه داشت تبدیل می‌شد به یه چیز جدی.توی دلم گفتم:این دو تا،امشب فقط سؤال نیاورده‌ان،درد آورده‌ان.و می‌دونستم فصل بعد،دیگه بحث فقط سرِ «بودنِ خدا» نیست... سرِ اینه که:اگر خدا هست، پس این همه گِره و سختی برای چیه؟
اگر می‌خواهید یک دل سیر آه بکشید و غصه بخورید که چه کسی را از ما گرفتند!؟ مستند "روزی که با تو بودم" را ببینید. نوجوانان حتما باید ببینند. امشب ساعت ۲۱،شبکه افق
453.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا صاحب الزمان ❤️‍🩹 اللهم عجل لولیک الفرج❤️ سعادت داشته باشیم برای ظهور امام زمان دعا کنیم. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
صبح شد، خیر است.بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
سلام.🤚
امروز شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ ۲۰ ذی‌الحجه ۱۴۴۷
🌱چه خبر؟؟
منابع خبری: مقرهای تروریست‌های تجزیه‌طلب در شمال عراق هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفته‌اند
. 🔸 نگران توانایی‌های خودتان باشید نه ناتوانی‌هایتان! 🔸 🔹 آیت الله حائری شیرازی 🔹 در تربیت اولاد، آنچه را که در حد قدرتتان است، انجام بدهید و برای آن قسمتی که خارج از قدرتتان است، اصلاً نگران نباشید و کار را به خداوند بسپارید. گاهی مثلاً شما با برادرتان سر تخت را می‌گیرید و در تابستان آن را در حیاط می‌گذارید. اگر او آدم سالم و قوی و فعالی باشد، شما نگران آن سرِ تخت که او گرفته، نیستید؛ چون می‌دانید که او چابک است و قشنگ می‌تواند ببرد؛ بلکه نگران این طرفی هستید که خودتان گرفته‌اید که مبادا پایتان بلغزد و به زمین بخورید. آن سرِ تربیت را خدا گرفته و هر قسمتی که شما نمی‌توانید و از عهده‌تان خارج است، سهم خداست. شورِ آن قسمتی را نزنید که خدا گرفته؛ بلکه شورِ آن قسمتی را بزنید که خودتان گرفته‌اید. نگران ناتوانی‌های خودتان نباشید؛ بلکه نگران توانایی‌های خودتان باشید. آن چیزی که می‌توانید و برایتان ممکن است را اگر نکنید، برایتان خطرناک است؛ اما آن چیزی که نمی‌توانید، جزء وظایف شما نیست. اینکه خدای تعالی جزء وظایف شما نگذاشته یعنی چی؟ یعنی آن را جزء وظایف خودش گرفته و خودش عمل می‌کند: ((لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها)) 📚 کتاب راه رشد، جلد اول ، صفحه 159
بسم الله الرحمن الرحیم 🔥🔥 ✍️ |«دعا کردما؛اما انگارهیچ‌کسی صدامونشنید؟!😕» فرداشب که رسیدم امامزاده،هوا از اون شب‌هایی بودکه باید می‌رفتی زیر پتو از بس سرد بود،حیاط،خلوت‌تر از همیشه بود.چراغ‌های زردِ دورصحن امامزاده،نور نرم و خسته‌ای ریخته بودن روی سنگ‌ها. از در امامزاده که وارد شدم،دیدم سعید و محمدو امیرحسین مثل سه تا متهمی که منتظر حکم نهایی‌ان،کنار ایستگاه صلواتی داخل صحن وایسادن.🤓 سعیدتا منو دید،دستشو برد بالا و گفت:به‌به!خودِ متهم اومد!دیشب ما رو وِل کردی رفتی،از اون موقع مغزم مثل سماور قُل‌قُل می‌کنه!🤯 محمد زد زیرخنده:سماور که نه،این بیشتر شبیه کتریه،اونم بدون آب.فقط صدا میده!امیرحسین هم با یه لبخند،آروم گفت:بذارین اول بشینه،بعد شروع کنین به تیراندازی بچه ها.رفتم پیششون و نشستم و گفتم سلام به بچه‌های پایین‌شهر!😄 دست دادیم،نشستیم همون‌جای قبلی؛من روی سکو،اونا روبه‌رو،دقیقاً مثل دیشب. فقط فرقش این بودکه دیشب بیشتر تو فازِ«ببینیم این آخونده چی می‌گه»بودن، امشب تو فازِ «خب،ادامه‌ش چی شد؟»بودن. هنوز بدنم کامل گرم نشده بودکه محمد یه لیوان چای از سینی برداشت،داد به من: حاجی اینو بزن به بدن و انرژی بگیرکه ما سؤال زیاد داریم. بعدش سعید خم شدسمتم وگفت: حاجی، دیشب گفتی بحث فقط سرِ بودنِ خدا نیست؛سرِ اینه که اگه خدا هست،پس این همه گیرو گور چه صیغه ایه که وِل کن ما نیست؟ این اولین سوالو جواب بده تا برسیم به سوالای دیگه. گفتم:اتفاقاً امشب نوبت سؤال‌های منه. هر دو جا خوردن/سعیدگفت:اه سوالای تو؟مگه ما نیومدیم سؤال بپرسیم؟🧐 گفتم:دیشب شماسؤال پرسیدید،من جواب دادم.امشب یه‌کم جابه‌جا می‌کنیم.من سؤال می‌پرسم،شما اگه تونستید جواب بدید. نشدخودم جواب میدم. سعید گفت:باشه،شروع کن ببینیم امشب چه برایمان‌آورده‌ای‌مارکو!اِچیزه‌ببخشیدحاجی😁 لبخند زدمو و یک‌دفعه مثل بارونِ پاییزی،سؤال‌ها رو رگباری ریختم روی سرشون:چرا خدا این‌قدر گیر میده؟!چرا هرچی فوری کیف می‌ده،میگه حرامه؟! هرچی سخته و جون آدمو درمیاره،میگه واجبه؟!چرا وقتی زیر فشاریم،هرچی صداش می‌کنیم،جواب نمیده؟!چرا یه چیزاییکه آدم دوست داره،جلوش ترمز می‌ذاره؟چرا بعضیا انگار رو آسفالت صاف زندگی می‌کنن،بعد بعضیا باید از رو فرشِ میخ‌دار رد شن؟😶‍🌫️ هر دو خشکشون زد.چند ثانیه واقعاً فقط نگام می‌کردن و زُل زدن بهم.انگار مطمئن نبودن دارم جدی حرف می‌زنم یا دارم تیکه میندازم!! بعدکم‌کم یه لبخند موذی نشست رو صورتشون. من با شیطنت گفتم:تو دلتون می‌گید این آخوندِ بی‌دین،چه خوب حرفِ دل آدمو می‌زنه، نه؟!😉 سعید زد زیر خنده:به‌خدا آره!حاجی،این سؤال‌ها مال ما بود،خیلی خوب گفتیشون!گفتم:ببین،اگه قرار باشه با خدا بدون تعارف حرف بزنیم،اول بایدهمون چیزایی رو بگیم که تو دلتونه،نه چیزاییکه فقط توکتاب دینی نوشته.سعید:آره خب،یه‌کم تکیه داد به دیوارو گفت پس بسم الله. یه نفس عمیق کشیدم‌:ببین سعیدفوتبال که بازی میکنی درسته؟گفت:آره خب خیلی. گفتم:فرض کن یه بنده‌خدایی از یه روستای دورافتاده،که تا حالا فوتبال ندیده.میاد ورزشگاه،می‌شینه نیمه‌ی اول بازی رو نگاه می‌کنه.می‌بینه هی توپ می‌خوره تو سر و صورت مردم،یکی مصدوم میشه،یکی خطا می‌کنه،داد و فریاد،دعوا،بین دو نیمه میره بیرون،جلو درِ ورزشگاه،بیست‌تا توپ می‌خره، میاره می‌ریزه وسط زمین،دادمی‌زنه:باباجان! عزیزان من!توپ که زیاده،چرا سرِ یه دونه توپ این‌قدرهمدیگه رو می‌زنید؟!هر نفر یه توپ،راحت بازی کنیددیگه!این چه وضعیه؟!چرا شما شهریا اینجوری هستین؟🥸 سعیدگفت پَ یارو خیلی آفسایده که اینو بگه. گفتم:به‌نظر تو،بازیکناچی بهش میگن؟گفت:میگن داداش!تو اصلاًفوتبال می‌فهمی چیه؟داری بازی رو خراب می‌کنیا! گفتم:آهابحث ما امشب از همینجاشروع میشه ماخیلی وقتامثل همین بنده‌خدا ساده لوحانه برخورد میکنیم؛نصفِ بازی رو دیدیم،بعد می‌خوایم قانون بذاریم براش. وقتی می‌گیم:خدایا چرا سخت گرفتی؟چرا قانون گذاشتی؟چرا این حرامه،اون واجبه؟!خیلی وقتامثل همین بنده‌خداییم.می‌خوایم قوانین بازی رو عوض کنیم،بعد فکرمی‌کنیم اگه توپ‌ها رو زیاد کنیم،مشکل حل میشه!درحالیکه اصلِ کیفِ فوتبال به همون یه توپ و همون قانونای سفت و سختش هست. بعضی قانون‌ها برای بستنِ دستِ آدم نیست؛برای اینه که بازی،بازی بمونه.زندگی،از ریل خارج نشه. دین ادعامی‌کنه قانون‌هاش برای کور کردنِ خواسته‌های تو نیست؛برای جهت دادن به اون‌هاست،یعنی همون انرژیِ خواستن رو برمی‌داره،می‌ذاره تو مسیریکه لِهت نکنه ودر عوض بسازتت. محمدگفت:خب حاجی با این صحبتامیخوای بگی دعانکنیم اصلا!؟🤔 گفتم:ببین مافکر می‌کنیم دعایعنی یه لیستِ خریدبدیم بالا و بگیم خدا اینارو برام بخر و منتظر تحویل سفارش بمونیم؛درحالی‌که دعا قبل از اینکه چیزی رو تو زندگی بیرونیت عوض کنه،داره خودِ تو رو از درون شکل می‌ده.