منابع خبری: مقرهای تروریستهای تجزیهطلب در شمال عراق هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفتهاند
.
🔸 نگران تواناییهای خودتان باشید نه ناتوانیهایتان! 🔸
🔹 آیت الله حائری شیرازی 🔹
در تربیت اولاد، آنچه را که در حد قدرتتان است، انجام بدهید و برای آن قسمتی که خارج از قدرتتان است، اصلاً نگران نباشید و کار را به خداوند بسپارید.
گاهی مثلاً شما با برادرتان سر تخت را میگیرید و در تابستان آن را در حیاط میگذارید. اگر او آدم سالم و قوی و فعالی باشد، شما نگران آن سرِ تخت که او گرفته، نیستید؛ چون میدانید که او چابک است و قشنگ میتواند ببرد؛ بلکه نگران این طرفی هستید که خودتان گرفتهاید که مبادا پایتان بلغزد و به زمین بخورید. آن سرِ تربیت را خدا گرفته و هر قسمتی که شما نمیتوانید و از عهدهتان خارج است، سهم خداست.
شورِ آن قسمتی را نزنید که خدا گرفته؛ بلکه شورِ آن قسمتی را بزنید که خودتان گرفتهاید. نگران ناتوانیهای خودتان نباشید؛ بلکه نگران تواناییهای خودتان باشید. آن چیزی که میتوانید و برایتان ممکن است را اگر نکنید، برایتان خطرناک است؛ اما آن چیزی که نمیتوانید، جزء وظایف شما نیست. اینکه خدای تعالی جزء وظایف شما نگذاشته یعنی چی؟ یعنی آن را جزء وظایف خودش گرفته و خودش عمل میکند: ((لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها))
📚 کتاب راه رشد، جلد اول ، صفحه 159
بسم الله الرحمن الرحیم
🔥#بدون_تعارف_با_خدا🔥
✍️ #مهدی_دهبان
#فصل_سوم|«دعا کردما؛اما انگارهیچکسی صدامونشنید؟!😕»
فرداشب که رسیدم امامزاده،هوا از اون شبهایی بودکه باید میرفتی زیر پتو از بس سرد بود،حیاط،خلوتتر از همیشه بود.چراغهای زردِ دورصحن امامزاده،نور نرم و خستهای ریخته بودن روی سنگها.
از در امامزاده که وارد شدم،دیدم سعید و محمدو امیرحسین مثل سه تا متهمی که منتظر حکم نهاییان،کنار ایستگاه صلواتی داخل صحن وایسادن.🤓
سعیدتا منو دید،دستشو برد بالا و گفت:بهبه!خودِ متهم اومد!دیشب ما رو وِل کردی رفتی،از اون موقع مغزم مثل سماور قُلقُل میکنه!🤯
محمد زد زیرخنده:سماور که نه،این بیشتر شبیه کتریه،اونم بدون آب.فقط صدا میده!امیرحسین هم با یه لبخند،آروم گفت:بذارین اول بشینه،بعد شروع کنین به تیراندازی بچه ها.رفتم پیششون و نشستم و گفتم سلام به بچههای پایینشهر!😄
دست دادیم،نشستیم همونجای قبلی؛من روی سکو،اونا روبهرو،دقیقاً مثل دیشب.
فقط فرقش این بودکه دیشب بیشتر تو فازِ«ببینیم این آخونده چی میگه»بودن، امشب تو فازِ «خب،ادامهش چی شد؟»بودن.
هنوز بدنم کامل گرم نشده بودکه محمد یه لیوان چای از سینی برداشت،داد به من: حاجی اینو بزن به بدن و انرژی بگیرکه ما سؤال زیاد داریم.
بعدش سعید خم شدسمتم وگفت: حاجی، دیشب گفتی بحث فقط سرِ بودنِ خدا نیست؛سرِ اینه که اگه خدا هست،پس این همه گیرو گور چه صیغه ایه که وِل کن ما نیست؟
این اولین سوالو جواب بده تا برسیم به سوالای دیگه.
گفتم:اتفاقاً امشب نوبت سؤالهای منه.
هر دو جا خوردن/سعیدگفت:اه سوالای تو؟مگه ما نیومدیم سؤال بپرسیم؟🧐
گفتم:دیشب شماسؤال پرسیدید،من جواب دادم.امشب یهکم جابهجا میکنیم.من سؤال میپرسم،شما اگه تونستید جواب بدید. نشدخودم جواب میدم.
سعید گفت:باشه،شروع کن ببینیم امشب چه برایمانآوردهایمارکو!اِچیزهببخشیدحاجی😁
لبخند زدمو و یکدفعه مثل بارونِ پاییزی،سؤالها رو رگباری ریختم روی سرشون:چرا خدا اینقدر گیر میده؟!چرا هرچی فوری کیف میده،میگه حرامه؟! هرچی سخته و جون آدمو درمیاره،میگه واجبه؟!چرا وقتی زیر فشاریم،هرچی صداش میکنیم،جواب نمیده؟!چرا یه چیزاییکه آدم دوست داره،جلوش ترمز میذاره؟چرا بعضیا انگار رو آسفالت صاف زندگی میکنن،بعد بعضیا باید از رو فرشِ میخدار رد شن؟😶🌫️
هر دو خشکشون زد.چند ثانیه واقعاً فقط نگام میکردن و زُل زدن بهم.انگار مطمئن نبودن دارم جدی حرف میزنم یا دارم تیکه میندازم!!
بعدکمکم یه لبخند موذی نشست رو صورتشون.
من با شیطنت گفتم:تو دلتون میگید این آخوندِ بیدین،چه خوب حرفِ دل آدمو میزنه، نه؟!😉
سعید زد زیر خنده:بهخدا آره!حاجی،این سؤالها مال ما بود،خیلی خوب گفتیشون!گفتم:ببین،اگه قرار باشه با خدا بدون تعارف حرف بزنیم،اول بایدهمون چیزایی رو بگیم که تو دلتونه،نه چیزاییکه فقط توکتاب دینی نوشته.سعید:آره خب،یهکم تکیه داد به دیوارو گفت پس بسم الله.
یه نفس عمیق کشیدم:ببین سعیدفوتبال که بازی میکنی درسته؟گفت:آره خب خیلی.
گفتم:فرض کن یه بندهخدایی از یه روستای دورافتاده،که تا حالا فوتبال ندیده.میاد ورزشگاه،میشینه نیمهی اول بازی رو نگاه میکنه.میبینه هی توپ میخوره تو سر و صورت مردم،یکی مصدوم میشه،یکی خطا میکنه،داد و فریاد،دعوا،بین دو نیمه میره بیرون،جلو درِ ورزشگاه،بیستتا توپ میخره، میاره میریزه وسط زمین،دادمیزنه:باباجان! عزیزان من!توپ که زیاده،چرا سرِ یه دونه توپ اینقدرهمدیگه رو میزنید؟!هر نفر یه توپ،راحت بازی کنیددیگه!این چه وضعیه؟!چرا شما شهریا اینجوری هستین؟🥸
سعیدگفت پَ یارو خیلی آفسایده که اینو بگه.
گفتم:بهنظر تو،بازیکناچی بهش میگن؟گفت:میگن داداش!تو اصلاًفوتبال میفهمی چیه؟داری بازی رو خراب میکنیا!
گفتم:آهابحث ما امشب از همینجاشروع میشه ماخیلی وقتامثل همین بندهخدا ساده لوحانه برخورد میکنیم؛نصفِ بازی رو دیدیم،بعد میخوایم قانون بذاریم براش.
وقتی میگیم:خدایا چرا سخت گرفتی؟چرا قانون گذاشتی؟چرا این حرامه،اون واجبه؟!خیلی وقتامثل همین بندهخداییم.میخوایم قوانین بازی رو عوض کنیم،بعد فکرمیکنیم اگه توپها رو زیاد کنیم،مشکل حل میشه!درحالیکه اصلِ کیفِ فوتبال به همون یه توپ و همون قانونای سفت و سختش هست.
بعضی قانونها برای بستنِ دستِ آدم نیست؛برای اینه که بازی،بازی بمونه.زندگی،از ریل خارج نشه.
دین ادعامیکنه قانونهاش برای کور کردنِ خواستههای تو نیست؛برای جهت دادن به اونهاست،یعنی همون انرژیِ خواستن رو برمیداره،میذاره تو مسیریکه لِهت نکنه ودر عوض بسازتت.
محمدگفت:خب حاجی با این صحبتامیخوای بگی دعانکنیم اصلا!؟🤔
گفتم:ببین مافکر میکنیم دعایعنی یه لیستِ خریدبدیم بالا و بگیم خدا اینارو برام بخر و منتظر تحویل سفارش بمونیم؛درحالیکه دعا قبل از اینکه چیزی رو تو زندگی بیرونیت عوض کنه،داره خودِ تو رو از درون شکل میده.
دعا ابزارِ بزرگ کردنِ ظرفِ وجودیِ خودته سعیدتو بگو،اگه به کسیکه ظرفیتش اندازهی یه پارچ آبه یه استخرآب بدن چی میشه؟سعیدگفت خب غرق میشه. گفتم:درسته.خیلی وقتا ماچیزهای بزرگ میخوایم،ولی هنوز ظرف گرفتنش رو نداریم.میگیم خدایافلان موقعیت،فلان شهرت،فلان پول،فلان رابطه رو میخوام ازت،اما خدا میبینه اگر الان اینو بهت بده،همین چیزیکه دوستش داری،نابودت میکنه.
بعد روکردم به سمت محمد گفتم:تو جای خدا باشی میدی؟محمد گفت:تا حالا کسی ازم نخواستهبودجایخدا باشم.حسباحالیه😎
گفتم داداش توی هپروت نرو،فعلا همینجا باش.😇
ببینین بچه ها دعا کردنِ درست همین ظرفیت رو زیاد میکنه. یعنی هر بارکه میگی خدایا فلان چیزو میخوام،درواقع داری دیوارههای ظرفت رو ضخیمتر و بزرگتر میکنی.
سختی و تأخیر توی اجابت دعاهابرای اینه که خدا داره ظرفیتمون رو برای دریافت اون چیز«تازه اگر نابودمون نکنه و بضررمون نباشه»بالا میبره.✅
وقتی بچه میگه مامان چاقو رو بده باهاش بازی کنم،قطعا مامانه نمیده بهش.
درخواستهای ما هم اینطور نباید مثل همین بچه باشه.مثلاتو دعا میکنی خدایا من الان ده میلیارد پول میخوام،خدا میبینه تو توی این ده میلیارد غرق میشی،آدمیکه هنوز با پنجاه میلیونِ اضافه،قاطی میکنه و رفیقاش براش میشن ابزار پُز دادن، با ده میلیارد چیکار میکنه؟
پس کاری میکنه ظرفیتت بره بالا و بجای اینکه فقط عددِ حساب بانکیتو زیاد کنه،اول جنبهات،مغزت،مسئولیتپذیریات،دلِت رو بزرگ میکنه؛این«نه»گفتنهای خدا،خیلی وقتا در واقع«صبر کن تا وقتت برسه»هستن.
سعید یهکم سرشو تکون داد،چایشو برداشت،یه قلپ خورد وبا کمی ناراحتی گفت:حاجی ایناییکه گفتی و از این زاویه رو قبول کردم درسته حرفات.
اما خب یه چیزی ته دلم گیر داره.حاجی انگار خداصدامو نمیشنوه.آدم بعضی وقتا هرچی میگه خدایا،انگار پیاماش سین نمیخوره! انگار نه انگار که یکی اون بالاست که حواسش به منه.😥
گفتم:ببین سعیدجان،دعاهای ما خیلی وقتا مثل سفارش اینترنتیه.یه بسته رو ثبت میکنی پولشم میدی،کد پیگیری هم میاد،ولی چون مسیر حملونقلشو با چشم نمیبینی،فکر میکنی هیچ اتفاقی نیفتاده.میگی پس چی شد؟چرا نیومد؟چرا خبری نیست؟
درحالیکه اون بسته شاید داره آماده میشه یا الان تو انباره،داره بستهبندی میشه، شاید خورده به ترافیک مسیر.
دعا هم همینطوره؛ما فقط لحظهی ثبت سفارش رو میبینیم و لحظهی تحویل گرفتن رو میخوایم،اما وسطِ کار رو نمیبینیم.
خدا داره بستهی ما رو آماده میکنه،مسیرشو میچینه،آدمهاشو جابهجا میکنه،دلها رو نرم میکنه،شرایط رو میسازه،حتی بعضی وقتا خودِ ما رو آماده میکنه،ولی چون تو این فرایند رو نمیبینی،فکر میکنی خدا کاری نمیکنه.
محمد چشمهاشو یهکم گرد کرد وگفت:اوففف حاجی این مثالت چسبید بهم.👌
یعنی میگی خدا پشت صحنه داره کار میکنه،ما چون نمیبینیمش فکر میکنیم تعطیله؟
گفتم:دقیقاً داداش!ما خیلی وقتا فکر میکنیم فقط اون چیزی واقعیه که همین الان جلو چشممونه.
ولی خدا کارگردانِ پشت صحنهست؛لازم نیست هر لحظه بیادجلو دوربین بگه بچهها من دارم کار میکنما،شما نگران نباشید!بعضی وقتا بهترین کارا تو سکوت انجام میشه.ما بیدار میشیم میبینیم یه چیزی جور شد،یه خطر رد شد،یه راه باز شد،بعد میگیم عجب شانسی دارما ایول!درحالیکه پشتِ این«شانسی دارما»ها،خیلی وقتا یه خدایی وایساده که ما حواسمون نیست بهش.
سعیدگفتآره بهاین نکتهتوجهنکردهبودم.✅
اما حاجی جان قبول داری آدم دلش خوشی هم میخواد؟بابا ما هم آدمیم دیگه،دلمون میخواد یه نفسی بکشیم،یه حالی بکنیم،یه لبخندی بیاد رو صورتمون.
گفتم:خدا با خوشی آدم مشکل نداره،اتفاقاً خداخودش خوشیِ تمیز و عمیق رو برای آدم میخواد،ما بعضی وقتا خوشی رو با هر چیزی که فوری حال بده قاطی میکنیم.فکر میکنیم هرچی الان آدرنالین بده،هرچی الان بدنم باهاش کیف کنه،هرچی الان دلم براش غش بره،پس حتماً همونه خوشبختی.
نه داداش!تصورکن یه بازی ماشین توی گوشیت باشه، اما هیچ مانعی نباشه؛نه پیچی،نه چالهای،نه ماشین دیگهای،نه جدولی،نه گاردریلی،نه پلیسی،نه بنزینیکه تموم بشه، هیچی.فقط یه جادهی صاف تا آخر دنیا.تو گوشیتو ول کنی رو زمین،بری حموم دوش هم بگیری،بیای،میبینی ماشین خودش رفته فینال و مدال هم گرفته!این بازی رو بازی میکنی؟
سعیدگفت:نه بابا!بازی باید هیجان بده،مرحله داشته باشه،جون آدمو دربیاره یهکم. این بازی واسه بچه دوساله خوبه.
گفتم:پس خودت قبول داری زندگیِ بیچالش،حتی اگه راحت باشه،جذاب و آدمساز نیست
ما از سختی فرار میکنیم،ولی همون سختیه که خیلی وقتا ما رو از یه آدم معمولی تبدیل میکنه به یه آدم پخته و جسور.البته حواستون باشه، نمیخوام بگم هرکی بیشتر بدبختی کشید،حتماً بهتره،یا هرکی درد داره یعنی خدا بیشتر دوستش داره؛نه،بحث این نیست
#ادامه_دارد
ذکر روز یکشنبه
یا ذالجلال والاکرام (ای صاحب شکوه و بزرگواری)
ذکر روز یکشنبه که به اسم امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا (س) می باشد موجب فتح و نصرت می شود روایت شده است که در این روز زیارت حضرت امیرالمؤمنین (ع) و زیارت حضرت زهرا (س) خوانده شود
حضرت فاطمه(س) فرمود:
الْزَمْ رِجْلَها، فَإنَّ الْجَنَّةَ تَحْتَ اقْدامِها، و الْزَمْ رِجْلَها فَثَمَّ الْجَنَّةَ. (کنزل العمّال :ج16، ص462، ح45443)
همیشه در خدمت مادر و پای بند او باش، چون بهشت زیر پای مادران است؛ و نتیجه آن نعمت های بهشتی خواهد بود
#گزارش_تصویری
🔰دوره تربیتی ویژه نوجوانان مهاجر
🔶 ۱۱ خرداد ماه ۱۴۰۵،روزی متفاوت برای دختران مهاجر.
بحث بلوغ و فیزیولوژی بدن برای دختران از جمله دغدغه های اصلی نوجوانان دختر محسوب می شود که سرکار خانم میرزایی با زبانی صمیمی و شیوا آن را تشریح کردند و نوجوانان سوالات مختلفی که در این زمینه داشتند را از ایشان پرسیدند.
#دبیرخانه_نوجوان_شیراز
#باشگاه_دخترانه_تحول_دهپیاله
#نوجوانان_پیشران
#خیابان_انقلاب