بابالمندب مسدود شد. یمن ممنوعیت دریانوردی در دریای سرخ را اعلام کرد.
نیروهای مسلح یمن ممنوعیت کامل دریانوردی دشمن در دریای سرخ را اعلام کرد. هرگونه تحرک صهیونیستی را به عنوان اهداف نظامی میداند و هدف قرار میدهد.
#وحدت_ساحات
حیران شدنِ جبههی تکفیر چه قشنگ است
این خامنهای مثل پدر فاتح جنگ است❤️🔥
باذن الله تعالی
🆔️https://eitaa.com/Fars_T
•|#رویش|•
تُرکا به دوست یا رفیق میگن « یُل داش. »
معنی خود کلمه اش میشه راه و سنگ، یعنی کسی که بلا رو دفع میکنه؛
کسی که نمیزاره بهت آسیب برسه..
فک کنم این قشنگترین معنی برای رفاقته!
روزت پر از حال خوب #رفیق
⇩ッ
➺『🐳』
https://eitaa.com/Fars_T
#گفتمان
امام خمینی ره:
ما باید فعال باشیم و به پیش برویم. اگر ما یک قدم عقب برویم دشمنان ما ده قدم جلو میآیند.
https://eitaa.com/Fars_T
بسم الله الرحمن الرحیم
🔥#بدون_تعارف_با_خدا🔥
✍️ #مهدی_دهبان
#فصل_چهارم|«یکدلِ برگردانده شده🥰..»
محمد رفت سمت ایستگاه صلواتی تا سه تا چایی داغ بگیره،من و سعیدچندلحظه ساکت موندیم.یه جور مکثِ نرم بود،انگارحرفها تازه داشتن از گوش رد میشدن و مینشستن تهِ دل.
محمد با سینی چایی اومد.از اونطرف حیاط صدای روضه و همهمه ی مردم میومد اما انگار ما گوشه ای از این دنیارو جدا کرده بودیم برای خودمون.
یه سکو،چندتا لیوانِ چایی،یه طلبه و دوتا جوون که کلی سوال از کلاف های سر درگم داخلِ سرشون که باید دونه دونه با احتیاط باز میشدن این گوشه نشسته بودن.
سعید داشت با بند کفشش بازی میکرد و گفت خب بگو حاجی. گفتی جواب این سوال سخت تر از بقیه هست. بنظر من که جواب نداره. اینکه یکی دعا میکنه مادرش خوب شه یا باباش ورشکست نشه یا یه خواستگار خوب برای دخترش پیدا بشه.یا پسریکه چندماهه دنبال کارمیگرده هرجا میره پارتی یا سابقه میخوان این فقط دنبال یه لقمه نونِ حلاله این دعاها دیگه از سرِ لوسبازی و شکمسیری نیست. پس چرا بعضی وقتا همینا هم انگار بیجواب میمونه؟🧐
رو کردم به سعیدو گفتم:اول از همه یه چیزی رو روشن کنیم.مریضی مادر،فشار خونه، تنهایی، آشفتگی دل، بیپولی، ترس از آینده… اینا واقعاً آدمو میشِکنه.من نمیخوام از اون حرفای شیک بزنم که انگار درد، درد نیست. نه داداش. درد، درده. داغ، داغه.بیپولی آدمو بیارزش نمیکنه، ولی فشارش کمر آدمو خم میکنه. مریضی عزیز، نفس آدمو میبُره. تنهایی، بعضی وقتا آدمو از تو خالی میکنه. دین نیومده اشک آدمو مسخره کنه. دین نیومده به آدمِ شکسته بگه چرا شکستی؟ اتفاقاً خیلی وقتا همین شکستن، شروع یه جور دیدن تازهست.
محمد گفت:خوبه اینو میگی حاجی.چون بعضیا جوری حرف میزنن انگار اگه دردت گرفت، یعنی ایمانت ضعیفه.😕
گفتم: درد داشتن نشونهی ضعف ایمان نیست. گاهی درد یعنی هنوز دلت زندهست.سنگ که درد نمیکشه.دیوار که درد حالیش نمیشه. آدمه که میسوزه، میلرزه، گریه میکنه،سؤال میپرسه.
بعد یه کم مکث کردم و گفتم:ولی اشتباه ما معمولاً از جایی شروع میشه که ما فکر میکنیم اجابت دعا یعنی دقیقاً همون چیزی که من خواستم، همون وقتی که من خواستم، همون شکلی که تو ذهنم چیدم، تحویل بگیرم. انگار خدا پیک موتوری خواستههای ماست؛ ما سفارش ثبت کنیم، اونطرفم بگه چشم قربان، ارسال فوری، با بستهبندی سالم!😉
سعید خندید و گفت:خب ما همینو دوست داریم دیگه حاجی! ارسال فوری، با تخفیف اولین سفارش!
گفتم: آره ما دوست داریم،ولی خدا پیک موتوری نیست؛خدا رَبِه. رَب اینطوری نیست فقط چیزی به ادم بده، آدمو هم بزرگ میکنه. فرقه بین کسی که یه چیزی میذاره توی جیبت،با کسیکه میخواد خودِ تو رو بسازه.
تو آرامش میخوای، خدا بعضی وقتا اول صبر میده.😇
تو نجات میخوای، خدا بعضی وقتا اول نمیذاره از درون وا بری.😶🌫
تو گشایش میخوای، خدا بعضی وقتا اول دلتو سفتتر میکنه.🙂
تو میگی خدایا این بارو بردار، خدا بعضی وقتا اول شونههاتو قویتر میکنه و نمیزاره زیرش له بشی .👌
محمد گفت:یعنی بعضی وقتا خدا مشکلو عوض نمیکنه، خودِ آدمو عوض میکنه؟
گفتم:دقیقاً.خیلی وقتا قبل از اینکه بیرونِ زندگی عوض بشه،خودِ آدم از تو عوض میشه.ولی ما چون فقط تغییر بیرونی رو جواب حساب میکنیم، جوابای درونی رو نمیبینیم. مثلاً یکی میگه: خدایا آرومم کن. بعد انتظار داره فردا صبح بیدار شه، همه چی ردیف شده باشه، قرضا صاف شده باشه، مریض خوب شده باشه، اعصاب خودش هم گلوبلبل شده باشه، تازه چند نفرم زنگ بزنن بگن از امروز جهان در خدمت شماست. ولی بعضی وقتا خدا اول یه کار دیگه میکنه. وسط همون فشار، یه جوری نگهت میداره که کامل نبُری. هنوز نفس میکشی. هنوز ته دلت میخوای با خدا حرف بزنی. هنوز مصیبت، تو رو تبدیل به یه آدمِ تلخِ بیرحم نکرده. هنوز یه چراغ کوچیک ته دلت روشنه، حتی اگه کمنور باشه. اینم جوابِ خداست. فقط جوابِ بیصداست.👌
سعید زیر لب گفت:جوابِ بیصدا…
گفتم:آره. سکوت خدا بمعنای بیتوجهی نیست. بعضی جوابا صدا ندارن.مثل ریشهی درخت.
تو رو خاک فقط یه ساقهی کوچیک میبینی، میگی این که چیزی نشد. ولی زیر خاک، ریشه داره میره پایین.داره سفت میشه. داره خودشو آماده میکنه برای روزی که باد بیاد و نیفتی. خیلی از دعاها همینن. ما دنبال برگ و میوهایم؛ خدا داره ریشه رو درست میکنه. ما میگیم خدایا چرا هیچی عوض نشد؟ خدا میگه چرا، عوض شد؛ فقط تو هنوز زیر خاکو نمیبینی.بعد گفتم:ببینین بچهها، همین که وسط اونهمه فشار کامل نابود نمیشی، خودش یه جور دستگیریه. همین که تو اوج تنهایی، خودتو هرجایی خرج نمیکنی، این یه جور نگهداشتنه. همین که تو خونهی پر از دعوا، هنوز دلت میخواد آدم خوبی بمونی، این جواب دعاست.. همین که بین هزار تا راه کثیف، هنوز ته دلت میلرزه که نکنه خدا ازم دلگیر بشه، یعنی یه نخ هنوز وصله.
#ادامه👇
خدا همیشه مشکل رو از جلوی آدم برنمیداره، ولی خیلی وقتا خودِ آدمو از زیر مشکل جمع میکنه.اینم اجابته؛فقط به زبون رشد،نه به زبون عجله.
سعید گفت میخوام قبول کنما،اماهنوز ته مغزم نچسبیده.یه جوریه،انگار دارم خودمو گول میزنم که بیجوابی رو جواب ببینم. محمدهم پریدوسط و گفت:حاجی،از اون مثالایی بزن که مثل تیر بخوره وسط هدف. یه چیزی که بفهمیم چرا خدا اون لحظه که ما لِه میشیم،داره یه کار دیگه میکنه.🥴
گفتم باشه بذار ببرمتون به ۳۰۰۰سال پیش. قصهی کسیکه خودش تهِ قدرت و علم بود، اماخدا خواست بهش بفهمونه تو فقط داری یه پیکسل از این تصویر رو میبینی. میدونیددیگه هر تصویرهزاران پیکسل توشه. بعد روایت امام صادق رو براشون خوندم؛ اون لحظهایکه موسی بعد از دیدن معجزات عظیم و شکافتن دریا،ته دلش این حرف گذشت که مَاأَرَى اللهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ خَلْقاًأَعْلَمَ مِنِّي:داناتر از من کسی هست که خداخلقش کرده باشه؟😎
خدا به جبریل گفت:أَدْرِكْ عَبْدِي قَبْلَ أَنْ يَهْلِكَ:برو سراغ بندهام،قبل از اینکه این “منِ” درونش،نابودش کنه.بفرستش پیش خِضر و بگو از خضر پیروی کنه.
موسی بعد از این فرمان،فهمیدکه این ماموریت یا تنبیه،بخاطر همون فکر اشتباهش بود.بالاخره میره پیش خضر.
حضرت خضر اولش میگه نه من تعلیمت نمیدم.موسی میگه خدا به من دستور داده که خضر میگه پس ازت آزمایش میگیرم.اگر صبور بودی باشه سه تا امتحان میگره از موسی.اول سوار یه کشتی میشن و کمی که حرکت میکنه یکی از تخته های کشتی رو خضر باز میکنه و بعدش اون قسمت رو با پارچه و گِل محکم میکنه.تا آب وارد کشتی نشه.موسی تا دیدگفت چرا کشتی رو سوراخ کردی جون مسافرا رو به خطر انداختی.😳
خضر گفت نگفتم مگه بایدصبر کنی؟این ماجرا گذشت
از کشتی پیاده شدن و رفتن جای دیگه
خضر دید یه پسری داره بازی میکنه که اونو حضرت خضر میکشه.😐
موسی دوباره دادو بیداد که چرا کشتیش؟😑
خضر گفت دیدی گفتم طاقت نداری و صبور نیستی؟ این ماجرا هم گذشت
تا اینکه رفتن یه روستا هرچی به مردم گفتن به ما آب و غذابدید کسی به اینا محل نداشت و غذایی بهشون نداد.یه دیوارخرابه بودکه حضرت خضر بلند شد و دیوار رو تعمیر کرد.حضرت موسی خسته و کوفته و گشنه بود گفت توی این روستا کسی یه آب هم به ما ندادبعد تو داری دیوار رو براشون تعمیر میکنی؟حداقل یه اجر و مزدی میگرفتی.
خضرگفت هذافِراقُ بَینِی وَبَینِکَ:دیگه وقت جدایی ماست تو صبر نکردی.
دلیل کارهام این بودکه؛کشتی رو سوراخ کردم چون برای فقرای شهر بودکه باهاش کار میکردن،چون پادشاه ظالم اونجا همیشه میومد وکشتی های سالم رو برمیداشت برای خودش،من یه تخته برداشتم که ناقص بشه،اون فقیرا میتونن تخته رو بزارن سرجاش تا دوباره استفاده بشه و دست پادشاه ظالم نیوفته.
اون دیوارخراب زیرش گنج بود و اون قطعه از زمین متعلق به دوتا فرزندیتیم بودچون پدرشون فردصالحی بود زیاد دعامیکرد درحق اینا که وقتی به بلوغ برسن از اون گنج استفاده کنن.من مامور بودم تادعای اون فرد مستجاب بشه.
و اما اون نوجوانیکه کشتم.سعید و محمد چشماشون گِرد شده بود که خضر قراره چه استدلالی بیاره برای موسی و این داستان قراره چطوری ادامه پیدا کنه.😶🌫
خضرگفت:یه پدر و مادری بودن مدام دعا میکردن خدایاما رو به سعادت برسون،مارو عاقبتبهخیر کن.خدا دعاشون رو شنید.اما خدا میدید بچه شون اگه بزرگ بشه،این پدر و مادر رو به لجن و کفر میکشونه.خدا اَجَلِ بچه رو رسوند،تا اون پدر و مادر رو نجات بده.دعای اون پدر مادر مستجاب شد و اَجَلِ این بچه رسید و بجای حضرت عزرائیل من مامور قبض روح این بچه شدم.این استجابتِ دعای اون پدرمادر بود که دعا کردن ما به سعادت و خوشبختی برسیم که این استجابت دعا مساوی شد با رسیدنِ اَجَلِ این بچه.
رو کردم به سعید و گفتم:ببین،مشکل ما اینه که ما“قطعه قطعه”دعا میکنیم،ولی خدا “سیستمی” جواب میده.
سعید پرسید:یعنی چی سیستمی؟
گفتم: ببین، فرض کن تو توی یه ترافیک وحشتناک گیر کردی. داری دیوونه میشی، مدام بوق میزنی و به خدا میگی: خدایا! این راه رو باز کن، من باید سریع برسم، زندگیم داره از دست میره! داری از اون لاین (مسیر) شکایت میکنی. اما همون لحظه، یه نفر توی هلیکوپتر، از اون بالا داره کل شهر رو میبینه. اون میبینه که دوتا خروجی جلوتر، یه پل ریزش کرده و اگه راه برات باز بشه، مستقیم میری تهِ دره!
خدا اون خلبانِ هلیکوپتره و تو اون رانندهی کلافه.
تو میگی راه رو باز کن و حاجتمو بده. خدا میگه راه رو بستم چون داری میری تو شکمِ مرگ و اجابتِ دعای تو اینه توی همون ترافیک بمونی.
اون پدر و مادر خوشبختی میخواستن، خدا خوشبختی رو توی نبودِ اون بچه قرار داد. بعدش بهشون یه دختر داد که امام صادق میگه از نسلش ۷۰ تا پیامبر به دنیا اومد. یعنی خدا نه تنها بدبختشون نکرد، بلکه سقفِ آرزوهاشون رو جابجا کرد. فقط مسیرش از کوچه بُنبستی که اونا ساخته بودن نمیگذشت
#ادامه دارد