گاهی وقتا از خودم میپرسم که چرا؟ چرا این کارها رو انجام میدم؟ چرا همیشه به خودم سخت میگیرم و سعی دارم بقیه رو راضی نگه دارم در حالی که خودم و خواستههام دارن نادیده گرفته میشن و کم کم محو میشن؟
بنظر من وحشتناکترین اتفاق دنیا بیحس بودنه. اینکه نه کسی و دوست داشته باشی، نه عاشق باشی نه متنفر باشی؛ بیحسی آخرین مرحلهی شکستنه.
نگران نیستم. همه چیز درست میشود. آب ریختهی روی زمین جمع نه، اما خشک میشود. قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم میشود. و هنوز هم میتوان، در گلدانی شکسته گل کاشت.
تو هر جور که باشی از نظر من قشنگی. اخم کنی قشنگی، باهام دعوا کنی قشنگی، خسته باشی و انرژی همیشه رو نداشته باشی قشنگی، عصبانی باشی قشنگی، حالت بد باشه قشنگی، استرس داشته باشی قشنگی، گریه کنی قشنگی، بترسی و رنگت بپره قشنگی، موقع غذا خوردن یادت بره دور دهنتو تمیز کنی قشنگی، موهات به هم ریخته باشن و به خودت نرسی قشنگی، شب نخوابی صبح زیر چشمت گود شده باشه قشنگی، صبح که از خواب پا می شی قشنگی، از حموم میای قشنگی، وقتی از بالای ترن هوایی می آی پایین و وحشت کردی و داری داد می زنی قشنگی، توی خواب قشنگی، وقتی می خوای عطسه کنی قشنگی، وقتی از ته دلت می خندی قشنگی، کنار من نیازی نیست نگران قیافت و حفظ کردن ظاهر و وضعیتت باشی، به نظر من تو هر جوری باشی خیلی قشنگی و من توی هر حالتی پتانسیل مردن برای قشنگیاتو دارم.
از دست دادن غمگینتر از نرسیدنه، من ترجیح میدم به چیزی که
دوسش دارم نرسم تا اینکه اونو داشته باشم و یهو از دستش بدم.