همیشه هم نمیشود که آدم برای هرچیزی دنبال دلیلی بگردد، که بعضی از چیزها در ذات خودشان تا وقتی که بیدلیل باشند زیبا هستند و همینکه که شروع به گشتن به دنبال دلیلشان بکنیم، همه چیز ناگهان به انتهای خودش میرسد، که انگار که دستمان لرزیده باشد و قطعهی نادرستی از جِنگا را برداشته باشیم و ناگهان تمام چوبها فروریخته باشند و بازی تمام شده باشد دیگر
شادمهر تو يكى از آهنگاش ميگه:
با خودم بدونِ تو چیکار کنم؟
حالا خودمونیم اما واقعا اگه اونایی که
دوسشون داریم نباشن دقیقا باید
با خودمون چیکار کنیم؟
در فروپاشیهایم. اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست. این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر اینکه یاد گرفتیم آنها را انجام بدهیم؛ در حالی که آنها ما را از پا در میآورند.