در قلبم شهری ساخته بودی،
با خیابانهایی از خاطره و پنجرههایی از رؤیا…
اما حالا، این ویرانه فقط صدای تو را کم دارد.
برای دخترم…
مادر که شدی
میفهمی نباید سرما بخوری، میفهمی اشک ها فقط مالِ زمانِ چراغ خاموشِ هیئت اند. کم کم یاد میگیری از همه دیرتر بخوابی و زودتر بیدار شی. مادر که شدی یاد میگیری سفره بیاندازی نه اینکه فقط پایِ سفره بنشینی. جان مادر؛ یاد میگیری همیشه بخندی یاد میگیری همیشه خوب، همیشه شاد، همیشه بهار باشی. مادر که شدی یاد میگیری این تویی که در را به رویِ میهمان باز میکنی، مادر که شدی، سپر میشوی، سپاه میشوی. یاد میگیری نباید وقتِ بیماری بخوابی، میفهمی سرماخوردگی استراحت ندارد و قرص های مسکن نباید خواب آور باشند.
مادر که شدی میفهمی محبت، یک محورِ دو سویه نیست و این تویی که باید همواره ببخشی و امید داشته باشی به پیشرفت، به بهتر شدن. مادر که شدی یاد میگیری از پایین به بالا نگاه کنی، بغض کنی، ناله کنی، فریاد بزنی ولی بخندی. مادر که شدی، خیلی چیزها را یاد میگیری. یاد میگیری بینِ در و دیوار محکم بایستی.
میفهمی مادرها چارچوب اند باید باشند تا در خانه نیفتد
☁️
باران آرام میبارد، هوا بوی دلتنگی گرفته، و من میان صدای ریزش قطرهها، غرق در خاطراتیام که با تو ساخته بودم. نگاهم از شیشهی خیس رد میشود، اما دلم هنوز پشتِ آن مانده، جایی که تو خندیدی، جایی که روزها رنگِ بودنِ تو را داشتند. یادش بخیر.روزهایی که زمان، آرامتر میگذشت، چای داغتر بود، و خندههایمان سادهتر. آن موقعها نمیدانستم چقدر دلگرمِ حضورت بودم، چقدر همین کنارِ هم بودن، زندگی را معنا میداد مینشینم و چایم را مزهمزه میکنم، بیآنکه بدانم تلخ است یا شیرین.فقط میدانم چیزی درونم هنوز به سمتِ تو مایل است؛ انگار دل نمیخواهد باور کند که آن روزهای خوب، دیگر تکرار نمیشوند.
خاطراتت مثل غبارِ نرمی روی ذهنم نشستهاند نه میشود پاکشان کرد، نه میتوان دوباره لمسشان کرد. گاهی چقدر ساده بود خوشبختی. حالا جای تو خالیست و من ماندهام با هزار واژهی ناگفته، هزار لبخندِ ناتمام. بیرون، باران هنوز میبارد، و من در سکوت اتاق، به نبودنت فکر میکنم.. 🌙
وقتی کسی موقع تعریف کردن چیزی اشک میریزد، یعنی هنوز در اعماقش زخمی تازه دارد و آنقدر عمیق بوده که حتی مرورش هم دردناک است. و این، عمیقترین شکل اندوه است. 🦋
فاضل نظری در مورد رابطه یه آدم عاشق با یه آدم عاقل یه غزل داره که میگه:
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست
چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست
اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست
کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست