در سکوت شب، نامت آرام میان دل میتپد،
همچو نغمهای که هیچگاه پایان ندارد.
تو را نه در نگاه، که در جانم یافتهام؛
جایی میان نفس و خیال، جایی نزدیکِ عشق.
دلم برایت تنگ شده…
نه آنقدر که بتوان گفت،
که آنقدر که نفس میکشم و نیستی.
شبها از صدای سکوت میفهمم،
که هنوز در دلم راه میروی…
ای ابرهای بیباران…
شما هم دلتنگید یا فقط وانمود میکنید آسمان آرام است؟
چقدر شبیه منید؛
پُر از بغضی که جایی برای باریدن ندارد…