در سکوت شب، نامت آرام میان دل میتپد،
همچو نغمهای که هیچگاه پایان ندارد.
تو را نه در نگاه، که در جانم یافتهام؛
جایی میان نفس و خیال، جایی نزدیکِ عشق.
دلم برایت تنگ شده…
نه آنقدر که بتوان گفت،
که آنقدر که نفس میکشم و نیستی.
شبها از صدای سکوت میفهمم،
که هنوز در دلم راه میروی…
ای ابرهای بیباران…
شما هم دلتنگید یا فقط وانمود میکنید آسمان آرام است؟
چقدر شبیه منید؛
پُر از بغضی که جایی برای باریدن ندارد…
«قربانت گردم، تاکنون دو سه کاغذ فرستادم که بدون جواب مانده؛ شاید مردی خدا بیامرزدت.»
دیروز هم خیلی حالم بد بود و هم خیلی غمگین بودم، تو نمیتوانی تصور کنی که چطور یک درد میتواند انسان را به حد ناامیدی مطلق برساند، احساس ترسناکی در من به وجود آمده است که نمیتوانم آن را بیان کنم، از آن گذشته دردی دارم که هیچچیز درمانش نمیکند.