دلم برایت تنگ شده…
نه آنقدر که بتوان گفت،
که آنقدر که نفس میکشم و نیستی.
شبها از صدای سکوت میفهمم،
که هنوز در دلم راه میروی…
ای ابرهای بیباران…
شما هم دلتنگید یا فقط وانمود میکنید آسمان آرام است؟
چقدر شبیه منید؛
پُر از بغضی که جایی برای باریدن ندارد…
«قربانت گردم، تاکنون دو سه کاغذ فرستادم که بدون جواب مانده؛ شاید مردی خدا بیامرزدت.»
دیروز هم خیلی حالم بد بود و هم خیلی غمگین بودم، تو نمیتوانی تصور کنی که چطور یک درد میتواند انسان را به حد ناامیدی مطلق برساند، احساس ترسناکی در من به وجود آمده است که نمیتوانم آن را بیان کنم، از آن گذشته دردی دارم که هیچچیز درمانش نمیکند.
خوش به حالتون اگه درگیر این فکرها نیستید اما من هرلحظه گرفتار اینم که الان چندسالمه؟ چقدر از عمرم مونده؟ شرایط دنیا چطوره؟ نسبت عمرم به فلان درخت و فلان جونور چیه؟ امید به زندگی در خاورمیانه فلانه و...
خلاصه هرثانیه ذهنم درگیر سن، عدد و اضطراب مرگه و گذره هرروز غمانگیزتره.