اونجایی که عزیز ترین و نزدیک ترین آدم زندگیت تو عصبانیت حرفِ دلشو بهت میزنه و قلبت هزار تیکه میشه با حرفش ، همونجا یک بار برای همیشه میمیری.
من از زیادی تلاش کردن، زیادی نگران بودن، زیادی اهمیت دادن، زیادی دوست داشتن، زیادی حرص خوردن، زیادی متنفر بودن، زیادی درد کشیدن، زیادی تجربه کردن، زیادی حس کردن خستم.
آره من خستم و نمیتونم بگم؛ نمیتونم بگم چقد نا امیدم.
از خودم، از آدما، از همه چی.
من همهی خودمو خرج کردم و همه انتظار دارن بیشتر باشم ولی نیستم و این حس مزخرفی بهم میده.
از کمک کردن خستم، از بودن خستم.
من حتی از اینکه همیشه نبودمم خستم.
من خیلی خستم.
میدونی از چی پشیمونم؟
پشیمونم از اینکه به یه سریا بیش از حد خوبی کردم و صدمو براشون گذاشتم.
اما اونا عوضش چیکار کردن؟ گند زدن به هرچی اعتماد و حس خوبه.
حالا تصمیم گرفتم عوض شم.
چون به این نتیجه رسیدم حال و روزم واسه هیچ آدمی مهم نیست و هرکی که دورم بوده یه مشت آدم فیک بوده.
ولی ممنونم ازشون که خودشونو بهم ثابت کردن و باعث شدن یه موقعی یه جایی اتفاقی افتاد عذاب وجدان نداشته باشم، چون معتقدم من کار خودمو کردم و خیلی مهربونی در حق همه کردم اما اونا هرکاری کردن تا دلم بشکنه.