نون والقلم:
#یادداشت_روزانه
مولودی تمام شد.
باید سرمست باشم از خوشحالی این جلسه اما نه..
نیستم..
مادری بود ک صورتش داااد میزد نه رضایتی دارد و ن خوشحالی ای..
هرموقع دخترش می امد ک چیزی از او بپرسد اخم هایش درهم میرفت و با عصبانیت جوابش میداد.
دلم ب حال بچه نسوخت.
ب حال ان مادر سوخت.
چرا اینطوری شده
چرا انقدر بی ذوق و کلافه است..
امشب ک مولودی بود و باید خوشحال میبود از این جمع زنانه و شاد
از این دست زدن ها و کل کشیدن ها..
پس چرا نبود؟
من هم باید از مولودی خوشحال برمیگشتم
اما ان مادر تمام ذهن مرا گرفته بود.
تمام ان جملاتی ک به فرزندش میگفت.
@Festivals
قرآنها بالای سر رفت. صدای الغوث در شبستان میپیچید. مادر چادرش را جمع کرد.
-بشین بچه. چادرم میاد زیر پات کشیده میشه.
مرتضی کتاب دعا را برداشت. نفس عمیقی کشید.
-حیف شد داداش نیومد.
دوباره چادر مادر را کشید.
-مامان چرا نذاشتی داداش مصطفی بیاد.
مادر سرش کج شد.
-نکن بچه.
مرتضی دوباره چادر را کشید.
-بگو دیگه.
مادر دستش را بالای سرش گذاشت تا چادر را نگه دارد.
-امتحان داشت مگه ندیدی.
مرتضی مهرها را روی هم چید. کتاب دعایش را به برج مُهری تکیه داد.
-اگه مصطفی بود الان با هم ...
کتاب دعا را برداشت.
-اصلا ولش کن. منم کتاب میذارم سرم. بجای مصطفی.
روی زانو بلند شد تا قدش بلند شود.
-داداش بود قدش الان اینقدر بود.
رو به مادر کرد.
-مامان داداش چند سال از من بزرگتره؟
مادر چشم از کتاب دعا نگرفت.
-هشت سال.
مرتضی چادر مادر را از کنار صورتش کنار زد.
-یعنی میره دانشگاه؟
مادر کتاب دعا را ورق زد.
-نه، پسرم. هفتم.
مرتضی چادر مادر را سر جایش برگرداند.
-چرا شما گریه نمیکنی؟
مادر چادر را بیشتر روی صورتش کشید.
-مگه میذاری بفهمم چی میخونم.
مرتضی لبهایش را جمع کرد و ایستاد.
-اگه داداش بزرگتر بشه اینقدری میشه.
کتاب را محکم نگه داشت و چرخید. چشمهایش درشت شد و تا بنا گوش لبخندش کش آمد.
-وای مامان، اون معلم داداشه. الان میرم حسابش رو میرسم.
مادر دست دراز کرد که مرتضی را بگیرد. مرتضی خانمها را کنار میزد و خودش را به سمت آقایان میرساند.
مادر با قرآن بر سر خودش کوبید.
-وای خدا خودت جلوش رو بگیر.
مرتضی به معلم رسید. آقا معلم چشمهایش را بسته بود و گونهاش خیس شده بود. مرتضی انگشتش را روی گونهی معلم کشید.
معلم چشمهایش را باز کرد. مرتضی آرام گفت:
-بخاطر کار بدت گریه میکنی؟
معلم سرش را تکان داد.
-دارم از خدا میخوام که من رو ببخشه.
مرتضی خندید.
-خب از بچهها امتحان نگیر. بزار داداشم بیاد با ما مسجد. خدا هم میبخشدت.
خم شد و گونهی معلمی که چشمهایش فقط مرتضی را میدید بوسید.
-بهت قول میدم من از خدا برات بخوام. خدا بچهها رو دوست داره. مامانم همیشه میگه. باور کن.
آرمینه آرمین
#داستانک
@Festivals
«محمد مثل گل بود»
«محمد مثل گل بود»
پر از عطر گل یاس
شبیه یک شقایق
پر از خوبی و احساس
«محمد مثل گل بود»
گل ختمی و شب بو
میان باغ دنیا
گلی خندان و خوشرو
محمد آمد و من
پیامش را شنیدم
و حالا شاد شادم
به آرامش رسیدم
#باران
#من_محمد_را_دوست_دارم
@Festivals
وقتـے تو نیستـے به دستهـاے سنگے پناه مے بـرم.😔
ڪـه نه عشق داࢪند ونه گـࢪما.
#مادر
🍃🍃🍂
@Festivals
#شهید
شهــ🥀یدی ࢪا دࢪ دیــدݦ ڪـه دࢪ دنیـ🌏ـا شـاهــد بود و دࢪ قیـامت شفـاعت ڪننـده(:
#شهید_اهل_قلم
🍃🍃🍂
@Festivals
#ایده_خصلتها
مدادی که می خواهد خودکار شود. خود،کار
خصلت تلاش
@Festivals
-
آهسته در را باز کرد. بدون اینکه کسی او را ببیند توی اتاقش رفت. چند دقیقه ی بعد از اتاق بیرون آمد و به مادر سلام کرد. مادر ابروهایش را بالا برد:« کی رسیدی؟ چرا صدای در را نشنیدم؟»
حامد سرش را خاراند:« آهسته آمدم.»
مادر سرش را تکان داد:« باشد پسرم ! دستهایت را بشور و بیا غذا بخوریم.»
حامد گفت:« حیدر کجاست؟»
مادر از توی آشپزخانه گفت:« امروز دیرتر می آید»
حامد مشتش را جلوی صورتش گرفت:« آخ جووون»
بعد از غذا توی اتاقش رفت. کارهایش تمام شد. وسیله ی حیدر را سر جایش گذاشت. از اتاق او بیرون آمد. خواست چراغش را خاموش کند.
حیدر از پشت سرش گفت:« توی اتاق من چکار میکردی؟»
حامد با مِن مِن کردن گفت:« وسیله گذاشتم.»
روز بعد دوباره حامد آهسته وارد خانه شد. توی اتاقش رفت. از اتاق بیرون آمد. به مامان سلام کرد. مامان چشمش گرد شد:« چرا انقدر بی سرو صدا می آیی؟»
حیدر توی آشپزخانه نشسته بود:« لابد دارد خرابکاری میکند»
حامد بلند گفت:« چه خرابکاری دارم بکنم؟»
حیدر نیشخند زد:« از قدیم گفتن، اگر دیدی بچه صدایش در نمی آید، یعنی دارد خرابکاری میکند»
حامد ناراحت شد و توی اتاقش رفت. مادر به حیدر گفت:« مادر جان چرا سر به سر این بچه میگذاری؟»
حیدر بلند شد:« مادر جان! خودتان میبینید که هر روز مثل نینجاها بدون سر و صدا می آید و توی اتاقش میرود.»
بعد دستش را زیر چانه اش گذاشت:« آهان! هر چه که هست، توی اتاقش است. باید سر گوشی آب بدهم»
مادر غذای حامد را کشید و او را صدا زد. فردای آن روز حامد آهسته در را باز کرد. خواست توی اتاقش برود. در اتاقش قفل بود. هر چه دستگیره را تکان داد باز نشد. اشکش در آمد. با گریه داد زد:« این در را کی قفل کرده ؟»
مادر از توی آشپزخانه بیرون دوید:« چی شده؟ من را ترساندی بچه؟»
حیدر از اتاقش در آمد. حامد با گریه گفت:« چرا در اتاق من قفل است؟»
حیدر کلید اتاق را داد:« خواستم بدانم کی می ایی؟ دیدم آژیر خطرت روشن شد. کلید را اوردم»
حامد کلید را قاپ زد:« همه ی برنامه ی من را خراب کردی! امروز روز آخر بود»
مادر و حیدر به هم نگاه کردند. مادر گفت:« روز اخرِ چی؟»
حامد با گریه گفت:« با دوستانم چالش بی صدا وارد شدن گذاشتیم. هر کس میتوانست هفت روز بیصدا وارد خانه شود و کسی متوجه نشود برنده میشد. حیدر باعث شد ببازم»
مادر و حیدر هر دو زدند زیر خنده. حیدر دستش را روی شانه ی حامد زد:« غصه نخور داداش کوچولو. تقصیر خودت است. من فکر کردم کاسه ای زیر نیم کاسه ات است. اگرهمان اولش میگفتی، ما خودمان هم کمکت میکردیم و تا یکماه خودمان را به آن راه میزدیم. شتر دیدی ...»
مادر به حیدر اخم کرد:« این چه حرفیه !!»
بعد حامد را بوسید. دفعه ی بعد به ما هم بگو در چالش ها شرکت کنیم. اینجوری کِیفش بیشتر است. حامد و حیدر خندیدند.
🌼امام جعفر صادق (ع) گويد: امير مؤمنان على(ع) فرمود: اگر كسى خود را در معرض تهمت قرار دهد كسانى كه به او بد گمان میشوند نبايد ملامت كند، و كسى كه رازش را پنهان دارد اختيار در دست خودش میباشد [ و رازش آشكار نمیشود .]
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#خالقی
@Festivals
seyyed aliasghar abdollahzadeh:
با مجروحیتی که برایش پیش آمده بود،اجازه اعزام دوباره را به او نمی دادند.از اینکه توفیق دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها را از دست داده بود ناراحت بود.تا اینکه متوجه نگاه های معنا دار دیگران ومدافع اسد خواندن همرزمانش شد.تصمیم گرفت بار دیگر رزم جهاد بپوشد.ایبار نه با اسلحه در کیلومتر ها دورتر،بلکه با قلم در تختی که باید تا آخر عمر روی آن می خوابید. #داستانک
@Festivals
#شه🌹یــد بود ولیـکن نـه تیࢪے خـوࢪده بـود و نه تࢪکشـے ... فقط دلــے نذࢪ خـ☝️ـدا داشــت ...✋
🍂🍂🍂🍂
#اخت_الجهاد
@Festivals
داستان رمزی گیرگیرک
گیره گیر کرد.*
خودش را این طرف کشید. آن طرف کشید.
گیرش باز نشد که نشد.
آخرش را کشید و جدا کرد. فایده نداشت.*
اولش را کشید و جدا کرد.*
برادرش گفت: سلام رفیق* میای یه چیزی بخوریم؟
سرش را تکان داد و سه تا کاسه کنارش گذاشت.* و گفت: من سیرم تو بخور*.
او سه تا کوفته ی بزرگ بالای کاسه ها گذاشت و گفت: ببین عجب کوفته تبریزی شده*.
او کش آمد* و گفت: حوصله ندارم مثل قبلا شوم*.
گدای گرسنه ای در خانه شان آمد. او یک کوفته گذاشت داخل دو کاسه و برایش فرستاد.
رنگ لباسش تغییر کرد*.
یک بچه آمد و گفت: چیزی نداری با آن بازی کنم؟
او یک بادکنک هم به بچه داد.*
بچه گفت: فقط همین؟
او اخم کرد.
بچه خندید و فرار کرد.
با سرعت دنبال بچه دوید*.
بادکنک را گرفت و سر جایش گذاشت.
یک کوفته داخل کاسه گذاشت و از بالای تپه به بچه نگاه کرد.*
راهنمایی برای ضعیف ها:
او چطوری به بچه نگاه کرد؟
@Festivals