eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
شوشتری: درمانم با لب های ترک خورده که به دنیا آمدم . لحظه ای از آغوش مادر جدا نشدم. انقدر شیر خوردم که از شدت خستگی من و مادرم به طرفی روی زمین خوابیدیم. شش ماه از زندگی ام گذشت و ترک لب هایم خوب نشد. همه ‌ی دکترهایی که مادرم من را به انها نشان داد ، می‌گفتند:" که این بچه تشنه است، آبش بدهید." مادرم در همان جا شیشه ی شیرم را از کیفش بیرون آورد ، تا به همه ثابت کند این کار فایده ای ندارد. ولی هیچ کس حرف او را باور نمی‌کرد. کار مادرم شده بود رسیدگی به لب های ترک خورده ام . یک روز بعد از نماز فکری به ذهنش رسید . تصمیم گرفت ، خودش درمان دردم را پیدا کند. هر چه کتاب مرتبط با تشنگی بود را دور خودش جمع کرد. شروع به خواندن کرد. بوی آب واقعی را از کتاب ها حس کردم . همان آبی که با وجودم آمیخته بود. به سمتش رفتم . آب را نوشیدم . مادرم آخرین کتاب را که بست ، اشکش را پاک کرد و گفت :" این کتاب هم ... هنوز حرفش تمام نشده بود که ، چشمش به لب های نرم و زیبایم افتاد. لبخندی زد وبوسه ای به لب هایم زد در گوشم گفت :" این کتاب همان درمان درد توست." @Festivals
💐🌷معاویة ابن عمار می گوید: به امام صادق ع عرض کردم: فدایت شوم حدود همسایگی چقدر است؟ فرمود: از هر طرف چهل خانه. ‌‌‌‌‌ ‌‌‌مامان داخل بشقاب ها حلوا می ریخت و داخل سینی می گذاشت.حسن از در خانه وارد شد. سینی خالی را لبه ی تخت گذاشت و گفت:« مامان دیگر نمی خواهد حلوا بریزی. به همه ی همسایه ها دادم. حالا بیا بقه اش را خودمان بخوریم.» مامان سرش را بالا آورد. لبخندی زد و گفت:« پسرم به دختر کوکب خانم هم دادی؟ حامله است. خیلی حلوا دوست دارد. به ننه کوثر چی دادی؟ گفت امروز نوه هایش به خانه شان می آیند، حلوا دوست دارند.» حسن چشم هایش گرد شد و گفت:« چی؟!!! کوکب خانم اینها که در کوچه ی بهار هستند. ننه کوثر هم که خانه اش آن طرف خیابان است. همسایه ی ما نمی شوند!» مامان دستش را به کمرش گذاشت و گذاشت:« پسر گلم، به قول بی بی خدا بیامرزم، چهل خانه این طرف و آن طرفت همسایه ات هستند. دل آنها هم شاد می شود و برای امواتمان دعا می کنند. تازه حلوا زیاد است. برای خودمان گذاشته ام.» حسن یک قاشق از حلوا خورد و گفت:« به به! عجب حلوایی! چشم می برم.» مامان ملاقه را برداشت و گفت:« برو پسرم. برو تا قبل از اذان مغرب به همه ی همسایه ها حلوا بدهیم.» حسن سینی را برداشت و رفت. @Festivals
به‌ نام ‌خدا _خب حالا بگو حروف الفبا چند حرف است؟ --- اجازه آقا اَ لِ ف ب ا پنج حرف آقا ✍ م. ب . @Festivals
یادگاری تو کمد بابایی کلاهی خاکی دیدم تند و سریع دویدم پیش بابا رسیدم گفتم:« بابا این چیه؟ چرا سوراخ سوراخه چرا اونو نشستی کثیفه و سیاهه؟» بابا سرم رو بوسید سرفه ای کرد و خندید کلاهُ از من گرفت دست روسر من کشید گفت :«این کلاه خاکی که می بینی دخترم تو زمان جوونی میذاشتمش رو سرم این یادگار جنگه مثل همین سرفه ها ما جنگیدیم با دشمن تا دور شن آدم بدا» باباجون قشنگم رو ویلچری می شینه با سرفه هاش تو دلم یکهو غمی می شینه الهی که نباشه جنگ و بدی تو دنیا تا که دیگه نشینه غم تو دل بچه ها @Festivals
از مقصــــد راه و کارمـان آگاهیم آزادی خاک قدس را می خواهیم تا محـو شـود دشمــــن انسانیت ما منتظـــــر بشکــــن نصراللهیم @Festivals
پسر نابینایی که توی عطاری کار می‌کنه و فقط با بو کردن گیاهان را تشخیص میده. @Festivals
معلم می شوم تا می رسد از راه او برپا و برجا می شویم با دوستی ها ضرب و جمع با قهر منها می شویم گرم محبت می شود با او کلاس سرد ما وقتی که صحبت می کند از جان و دل با بچه ها امروز گفتم با خودم باید شبیه او شوم یعنی معلم می شوم وقتی که دانشجو شوم ندبه محمدی @Festivals
مورچه های قهوه ای با هم دنبال غذا رفتند. تکه ی بادام بزرگی پیدا کردند. سه تا از آنها به دستور فرمانده مسئول بردن بادام شدند. بادام را سه تایی برداشتند. موری و فرزک یک طرفش را گرفتند. مورمورک هم طرف دیگرش را گرفت. به سمت خانه به راه افتادند. در راه موری با فرزک حرف میزد. مورمورک هم فقط پچ پچ میشنید. حوصله اش سر رفت. بلند داد زد:« بلندتر بگو من هم بشنوم!» موری گفت:« به درد تو نمیخورد. » دوباره شروع کرد به آهسته حرف زدن. فرزک هم مدام می‌خندید. یکمرتبه بادام روی زمین افتاد. موری و فرزک ترسیدند. به مورمورک نگاه کردند. موری گفت:« کجا میروی؟ هنوز کارمان تمام نشده!» مورمورک بلند گفت:« به دردت نمیخورد بدانی کجا میروم. خودتان آن را ببرید و راحت توی راه با هم حرف بزنید» موری و فرزک به همدیگر و بادام نگاه کردند. نمی‌دانستند چطور آن را ببرند. 🌼 امام صادق (ع) فرمود: هر گاه سه نفر با هم باشند نبايد دو نفر از آنان با يك ديگر در گوشى صحبت كنند زيرا اين كار نفر سوم را اندوهگين و آزرده خاطر می كند. @Festivals
- نگا کن! + کجا رو؟! - تهِ تهِ دنیا رو + مگه دنیا تهم داره ؟ - اوهوم .. تهشو که ببینی تازه میفهمی حرص زدنات واسه بعضی چیزا چقد احمقانه‌س! @Festivals
کلوچه آی کلوچه برفک وقتی کارش توی مزرعه هویج تمام شد راه افتاد تا به خانه اش برود توی راه با خودش گفت :«کاش می شد وقتی رسیدم چندتا کلوچه خوشمزه بپزم» اما یادش افتاد آرد و شیر و شکر ندارد، کمی که رفت سنجابک را دید، سنجابک جلو رفت و گفت:«سلام برفک جان چرا ناراحتی؟» برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«میخواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما آرد و شیر و شکر ندارم» سنجابک پرید روی درخت و گفت:«چه حیف» و رفت. برفک گوش درازش را تکان داد و راه افتاد، یک دفعه از پشت درخت ها صدایی شنید کمی عقب رفت، خرس مهربان برگ ها را کنار زد و گفت:«سلام برفک عزیز خوبی؟ چرا ناراحتی؟» برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام می خواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما ارد و شیر و شکر ندارم» خرس مهربان لب و لوچه اش را در هم کرد و گفت:«چه حیف» و رفت. برفک به خانه اش نزدیک شده بود که میمونک از روی شاخه درخت آویزان شد و گفت:«سلام برفک عزیزم چرا ناراحتی؟» برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام می خواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما شیر و شکر و آرد ندارم» میمونک گفت:«چه حیف» و رفت. برفک به خانه رسید، دست و صورتش را شست. گوشه ای نشست و با خودش فکر کرد:«کاش آرد و شیر و شکر داشتم» تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد سنجابک با یک ظرف آرد جلوی در بود گفت:«بفرما همسایه کمی ذرت در خانه داشتم رفتم و آردش کردم» چشمان برفک از خوشحالی برقی زد و گفت:«ممنون همسایه» سنجابک تازه رفته بود که تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد خرس مهربان بود ظرف عسل را به برفک داد و گفت:«بفرما همسایه شکر نداشتم به جایش برایت عسل آوردم» برفک از خوشحالی گوش هایش را تکان داد و گفت:«ممنون همسایه» خرس مهربان تازه رفته بود که تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد میمونک بود ظرف شیر را جلو آورد و گفت:«بفرما همسایه شیر نداشتم برایت شیرنارگیل آوردم» برفک از خوشحالی جستی زد و گفت:«ممنون همسایه» میمونک که رفت برفک دست به کار شد، حالا هم شیر داشت هم عسل داشت هم آرد، کمی که گذشت بوی خوب کلوچه توی جنگل پیچید. با اینکه مثل طعم کلوچه های قبلی برفک نبود اما مزه خاصی داشت که تا حالا هیچ وقت نخورده بود. برفک با خوشحالی داد زد:«کلوچه آی کلوچه، همسایه ها جمع شوید» میمونک و خرس مهربان و سنجابک با خوشحالی دور میز برفک جمع شده بودند این بهترین عصرانه ای بود که توی همه ی عمرشان خورده بودند. @Festivals
بسم الله الرحمن الرحیم : شربت شیرین ایمان با قیچی، دورتا دور آخرین دایره رنگی را برید. هر ده تا دایره را خودش رنگ کرده بود. آبی، زرد، نارنجی، سبز و... او برای رنگ کردن دایره ها، از همه مداد رنگی هایش استفاده کرد. بریدن دایره ها که تمام شد، چسب کاغذ را برداشت. رو کرد به مامانش و گفت: مامانی تموم شد! حالا وقت چسبوندنه! مامان گفت: آفرین پسرم! دیگه داره کاردستی مون کامل میشه! حالا بشمار ببینیم هر ده تا دایره رنگی روی میز هستند یا یکی سر خورده و پایین افتاده! ایمان شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه! وای مامان یکیش نیست! مامان گفت: اشکالی نداره، اگه بگردی، حتما پیدا میشه! حالا بیا تا وقتی که پیدا بشه، این دایره های قشنگ رو کنار هم روی کاغذ بچسبونیم. ایمان گفت: مامان میشه به جای ده تا، نه تا دایره رو بچسبونیم؟ مامان گفت: چرا نشه؟ آنها اول سر هزارپا را چسباندند. بعد یکی یکی و بادقت، دایره های رنگی را کنار هم قرار دادند. ایمان گفت: مامانی! ما این هزارپا رو آفریدیم؟ مامان گفت: خودت چی فکر می کنی؟ - نه! همه چیز رو خدا آفریده! پس ما چه کار کردیم؟ - عزیزم! ما با قدرتی که خدا بهمون داده، این هزارپای زیبا رو ساختیم. - مامانی! من می خوام خدا رو ببینم! مامان گفت: چقدر خوب دایره های رنگی رو کنار هم چسبوندی! به نظرم خیلی خوب شد! حالا دلت می خواد یه چیزی بهت بدم که بخوری؟ ایمان با خوشحالی گفت: بله که می خوام! ولی قبلش می خوام خدا رو ببینم! مامان گفت: پس باید کمی صبر کنی! حالا چشماتو ببیند تا من یک کاری انجام بدم! مامان پشتش را به ایمان کرد و چیزی درست کرد. بعد دست هایش را به هم زد و گفت: خب خب! تموم شد! حالا چشماتو واکن! ایمان چشم هایش را باز کرد. یک لیوان پر، جلویش روی میز بود. مامان گفت: بخور ببین په جوریه؟ ایمان بسم الله گفت و نوشید. بعد هم با خوشحالی و با صدای بلند گفت: واای چقدر خوشمزه بود! مامان پرسید: چه مزه ای می ده؟ - شیرینه! - چرا شیرینه؟ - حتما قند یا شکر داخلشه! - خوب قند و شکرش رو به من نشون بده! ایمان خندید و گفت: دیده نمیشه که! - پس از کجا متوجه شدی که شیرینه؟ - از مزه اش فهمیدم! - آفرین! ما هم خدا رو با نشانه هاش می شناسیم! خدا رو نمی تونیم با چشم ببینیم.همچنین نمی تونیم صداش رو با گوش بشنویم. اما با لذت بردن از چیزهایی که برای ما آفریده، به وجودش پی می بریم. خدا همه جا هست و ما رو می بینه. همیشه مراقب ماست و اگر دعا کنیم، شنونده صدای ماست. مامان لبخندی زد و ایمان را در بغل گرفت و بوسید. ایمان هم خندید. یک دفعه چشمش به دایره قرمز افتاد. همان دایره رنگ شده ای که گم شده بود. با خوشحالی گفت: مامان دهمیش پیدا شد. ایمان دهمین دایره را هم چسباند. کاردستی تمام شد. آنها باهم به اتاق ایمان رفتند و کاردستی زیبا را به دیوار اتاقش چسباندند. هزارپایی رنگی رنگی، در قاب چوب بستنی، به ایمان لبخند می زد. ایمان گفت: مامانی! من خدا رو خیلی دوست دارم! مامان خندید و گفت: آفرین عزیزم! خدا هم بنده هاش و مخصوصا بچه ها رو خیلی دوست داره. مطمئنم که خدا پسر گل من رو هم خیلی خیلی دوست داره! پایان برگرفته از حدیثی از امام صادق علیه السلام، در جواب سوال کودکی که از پدرش خواسته بود خدا را به او نشان دهند. منبع حدیث: خدایی که در این نزدیکی است؛ مسلم گریوانی ص 86 فهیمه انصاری @Festivals
روستایی که هیچ وارداتی ندارن و همه چیز خودشون تولید می کنن @Festivals