کلوچه آی کلوچه
برفک وقتی کارش توی مزرعه هویج تمام شد راه افتاد تا به خانه اش برود توی راه با خودش گفت :«کاش می شد وقتی رسیدم چندتا کلوچه خوشمزه بپزم» اما یادش افتاد آرد و شیر و شکر ندارد،
کمی که رفت سنجابک را دید، سنجابک جلو رفت و گفت:«سلام برفک جان چرا ناراحتی؟» برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«میخواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما آرد و شیر و شکر ندارم»
سنجابک پرید روی درخت و گفت:«چه حیف» و رفت.
برفک گوش درازش را تکان داد و راه افتاد، یک دفعه از پشت درخت ها صدایی شنید کمی عقب رفت، خرس مهربان برگ ها را کنار زد و گفت:«سلام برفک عزیز خوبی؟ چرا ناراحتی؟»
برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام می خواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما ارد و شیر و شکر ندارم»
خرس مهربان لب و لوچه اش را در هم کرد و گفت:«چه حیف» و رفت.
برفک به خانه اش نزدیک شده بود که میمونک از روی شاخه درخت آویزان شد و گفت:«سلام برفک عزیزم چرا ناراحتی؟»
برفک سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام می خواستم وقتی به خانه رسیدم کلوچه بپزم اما شیر و شکر و آرد ندارم»
میمونک گفت:«چه حیف» و رفت.
برفک به خانه رسید، دست و صورتش را شست. گوشه ای نشست و با خودش فکر کرد:«کاش آرد و شیر و شکر داشتم»
تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد سنجابک با یک ظرف آرد جلوی در بود گفت:«بفرما همسایه کمی ذرت در خانه داشتم رفتم و آردش کردم»
چشمان برفک از خوشحالی برقی زد و گفت:«ممنون همسایه»
سنجابک تازه رفته بود که تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد خرس مهربان بود ظرف عسل را به برفک داد و گفت:«بفرما همسایه شکر نداشتم به جایش برایت عسل آوردم»
برفک از خوشحالی گوش هایش را تکان داد و گفت:«ممنون همسایه»
خرس مهربان تازه رفته بود که تق تق تق صدای در توی خانه پیچید، برفک در را باز کرد میمونک بود ظرف شیر را جلو آورد و گفت:«بفرما همسایه شیر نداشتم برایت شیرنارگیل آوردم»
برفک از خوشحالی جستی زد و گفت:«ممنون همسایه»
میمونک که رفت برفک دست به کار شد، حالا هم شیر داشت هم عسل داشت هم آرد، کمی که گذشت بوی خوب کلوچه توی جنگل پیچید.
با اینکه مثل طعم کلوچه های قبلی برفک نبود اما مزه خاصی داشت که تا حالا هیچ وقت نخورده بود.
برفک با خوشحالی داد زد:«کلوچه آی کلوچه، همسایه ها جمع شوید»
میمونک و خرس مهربان و سنجابک با خوشحالی دور میز برفک جمع شده بودند این بهترین عصرانه ای بود که توی همه ی عمرشان خورده بودند.
#باران
@Festivals
بسم الله الرحمن الرحیم
#داستان: شربت شیرین
ایمان با قیچی، دورتا دور آخرین دایره رنگی را برید. هر ده تا دایره را خودش رنگ کرده بود. آبی، زرد، نارنجی، سبز و...
او برای رنگ کردن دایره ها، از همه مداد رنگی هایش استفاده کرد.
بریدن دایره ها که تمام شد، چسب کاغذ را برداشت. رو کرد به مامانش و گفت: مامانی تموم شد! حالا وقت چسبوندنه!
مامان گفت: آفرین پسرم! دیگه داره کاردستی مون کامل میشه!
حالا بشمار ببینیم هر ده تا دایره رنگی روی میز هستند یا یکی سر خورده و پایین افتاده!
ایمان شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه! وای مامان یکیش نیست!
مامان گفت: اشکالی نداره، اگه بگردی، حتما پیدا میشه! حالا بیا تا وقتی که پیدا بشه، این دایره های قشنگ رو کنار هم روی کاغذ بچسبونیم.
ایمان گفت: مامان میشه به جای ده تا، نه تا دایره رو بچسبونیم؟
مامان گفت: چرا نشه؟
آنها اول سر هزارپا را چسباندند. بعد یکی یکی و بادقت، دایره های رنگی را کنار هم قرار دادند.
ایمان گفت: مامانی! ما این هزارپا رو آفریدیم؟
مامان گفت: خودت چی فکر می کنی؟
- نه! همه چیز رو خدا آفریده! پس ما چه کار کردیم؟
- عزیزم! ما با قدرتی که خدا بهمون داده، این هزارپای زیبا رو ساختیم.
- مامانی! من می خوام خدا رو ببینم!
مامان گفت: چقدر خوب دایره های رنگی رو کنار هم چسبوندی! به نظرم خیلی خوب شد!
حالا دلت می خواد یه چیزی بهت بدم که بخوری؟
ایمان با خوشحالی گفت: بله که می خوام! ولی قبلش می خوام خدا رو ببینم!
مامان گفت: پس باید کمی صبر کنی! حالا چشماتو ببیند تا من یک کاری انجام بدم!
مامان پشتش را به ایمان کرد و چیزی درست کرد. بعد دست هایش را به هم زد و گفت: خب خب! تموم شد! حالا چشماتو واکن!
ایمان چشم هایش را باز کرد. یک لیوان پر، جلویش روی میز بود.
مامان گفت: بخور ببین په جوریه؟
ایمان بسم الله گفت و نوشید. بعد هم با خوشحالی و با صدای بلند گفت: واای چقدر خوشمزه بود!
مامان پرسید: چه مزه ای می ده؟
- شیرینه!
- چرا شیرینه؟
- حتما قند یا شکر داخلشه!
- خوب قند و شکرش رو به من نشون بده!
ایمان خندید و گفت: دیده نمیشه که!
- پس از کجا متوجه شدی که شیرینه؟
- از مزه اش فهمیدم!
- آفرین! ما هم خدا رو با نشانه هاش می شناسیم! خدا رو نمی تونیم با چشم ببینیم.همچنین نمی تونیم صداش رو با گوش بشنویم. اما با لذت بردن از چیزهایی که برای ما آفریده، به وجودش پی می بریم. خدا همه جا هست و ما رو می بینه. همیشه مراقب ماست و اگر دعا کنیم، شنونده صدای ماست.
مامان لبخندی زد و ایمان را در بغل گرفت و بوسید. ایمان هم خندید. یک دفعه چشمش به دایره قرمز افتاد. همان دایره رنگ شده ای که گم شده بود. با خوشحالی گفت: مامان دهمیش پیدا شد. ایمان دهمین دایره را هم چسباند. کاردستی تمام شد. آنها باهم به اتاق ایمان رفتند و کاردستی زیبا را به دیوار اتاقش چسباندند. هزارپایی رنگی رنگی، در قاب چوب بستنی، به ایمان لبخند می زد.
ایمان گفت: مامانی! من خدا رو خیلی دوست دارم!
مامان خندید و گفت: آفرین عزیزم! خدا هم بنده هاش و مخصوصا بچه ها رو خیلی دوست داره. مطمئنم که خدا پسر گل من رو هم خیلی خیلی دوست داره!
پایان
برگرفته از حدیثی از امام صادق علیه السلام، در جواب سوال کودکی که از پدرش خواسته بود خدا را به او نشان دهند.
منبع حدیث: خدایی که در این نزدیکی است؛ مسلم گریوانی ص 86
فهیمه انصاری
@Festivals
#ایده_خصلتها
#خودباوری
#کار_جمعی
#همت_بلند
روستایی که هیچ وارداتی ندارن و همه چیز خودشون تولید می کنن
@Festivals
#دیالوگ
_ بزرگترین ارزوت چیه؟
+ مامانم به ارزوش برسه
_ ارزوی مامانت چیه؟
+ ارزوهای من بروارده بشه
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
زهرا و لیلا هر دو روی صندلی های خودشان نشسته بودند. خانم اکبری معلم زیست، به عنوان مراقب بین آنها ایستاده بود.
زهرا با خودکار هایش سر گرم بود. لیلا هم مدام در حال خواندن ذکر و دعا بود.
زهرا آهسته گفت:« تو خسته نشدی؟! چقدر دعا میخونی؟! برای انرژی اتمی که نمیخوای آزمون بدی. یه امتحان زیست ساده است.»
لیلا آخر دعاشو خوند. به زهرا نگاه کرد:« مگه اشکالی داره؟! هنوز که برگه ها رو ندادن. اینا رو میخونم تا خیالم راحت باشه.»
از انتهای جلسه در حال دادن برگه ها بودند. خانم اکبری به آنها نگاه کرد. انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت. لیلا دعا خواندنش تمام شده بود.
برگه ی آزمون را دادند. خانم اکبری عطسه کرد.
لیلا سریع گفت :« الحمدلله و صلوات فرستاد»
زهرا خندید:« برای خودت فقط چیز بخونی کافیه ها»
لیلا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. آهسته گفت:« چون عطسه کردن براشون گفتم. اینجوری خودمم چشم درد و دندون درد نمیگیرم.»
زهرا خندید:« تو که کارت درسته!»
خانم اکبری لبخند زد:« ممنون عزیزم! حالا دیگه سرتون روی برگتون باشه»
🌼امام صادق (ع) فرمود: هر كه عطسه اى بشنود و
«الحمد للّه» بگويد و صلوات بفرستد به درد چشم و درد دندان گرفتار نخواهد شد؛ سپس فرمود: اگر عطسه اى بشنوى اين دعا را بگو اگر چه بين
تو و او دريايى فاصله باشد.
#خصلتهای_شاکله_ساز
#العشره
#خالقی
@Festivals
داشتم توی گوشش لالایی میخواندم، دستش را دور گردنم حلقه کرد:«من دلم برای سردار سلیمانی تنگ شده!»
پیشانیاش را بوسیدم خواستم حواسش را پرت کنم اما حواسش جمعتر از این حرفها بود. با صدای لرزان گفت:«دلم میخواد گریه کنم»
تاریک بود اما اشک را میشد توی چشمانش دید. دستان کوچکش را توی دستم گرفتم: «گریه برای چی عزیزدلم؟» باهق هق گفت:«برای سردار سلیمانی دیگه»
قهرمان همیشه قهرمان میماند، عشق به سردار را نمیتوانند از قلب کودکی پنج ساله بیرون کنند؛ حتی با ساعتها مصاحبه!
@Festivals
#حدیث
🍃لَئن شَکَرتُم لَأزیدَنکُم
🦋اگر شکر کنید خدا به شما بیشتر نعمت می دهد.
خداجونم به ما داد
نعمت های زیادی
فصل های خیلی زیبا
کوه و دشت و آبادی
مامان،بابای خوبُ
خواهر جونُ داداشی
باید با این نعمت ها
همیشه شاکر باشی
وقتی تشکر کنی
بیشتر میشن نعمت ها
پس همیشه تو بگو
شکر خدای دانا
#باران
@Festivals
#داستانک
دیکتاتور روزنامه را به صورت زندانی کوبید.
-این چیه؟ کی بهت گفت اینا رو بنویسی؟
زندانی حلقههای دستبند فلزیاش را بالا آورد. با انگشت، خون بریدگیای که بر اثر کاغذ ایجاد شده بود را پاک کرد.
-شما.
دیکتاتور غرید.
-کِی؟ کجا من گفتم؟
نویسنده به صندلی تکیه زد.
-همان موقع که عمر مختار رو برای اعدام میبردید. شما به من گفتید قلمش رو بگیرم.
دیکتاتور فریاد کشید.
-بیاین این ابلهِ کج فهم رو ببرید.
زندانبان داخل شد و سلام نظامی کرد. یقهی نویسنده را گرفت و از روی صندلی بلند کرد و کشید.
نویسنده خندید. دیکتاتور دستور ایست داد. به سمت او قدمی برداشت
-وقتی تو هم آویز از طناب رقصیدی، خندهات رو میبینم.
نویسنده سینه صاف کرد.
-من رو از بین ببری، با کودکی که عینکش رو از پای چوبه دار برداشت چه میکنی؟
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده_خصلتها
بچه هایی که یه باغ پرندگان توی روستا درست کردن برای جذب گردشگر و حل شدن مشکلات اقتصادی روستا
#خصلت_ترکیبی
@Festivals
#دیالوگ_گرافی
- تا حالا غمگین شدی؟
- اره هزار بار
- ببخشید اینو میپرسم. مادرت زنده اس؟
- اره. چطور مگه؟
- هنوز غمگین شدن رو تجربه نکردی
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
امام صادق ع فرمودند:خوشرویی با مردم یک سوم عقل است.
کفشی خواب آلود و خسته بود. داشت کنار چاله ی آب کوچکی می نشست.خمیازه ای کشید. در هوا چرخید. به کفشدوزک دیگری برخورد کرد.هر دو روی زمین افتادند.کفشی چشم هایش را مالید. کفشدوزک اخم کرد وگفت:
_«آهااای...حواست کجاست؟ دردم گرفت.
کفشی خاک روی بدن کفشدوزک را پاک کردو گفت:« ببخشید حواسم نبود. خیلی خسته بودم.»
کفشدوزک لپ هایش قرمز شد.
همدیگر را بغل کردند.با هم دوست شدند.
#کتاب_العشره
#الیاسی
@Festivals