#دیالوگ
_ بزرگترین ارزوت چیه؟
+ مامانم به ارزوش برسه
_ ارزوی مامانت چیه؟
+ ارزوهای من بروارده بشه
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
زهرا و لیلا هر دو روی صندلی های خودشان نشسته بودند. خانم اکبری معلم زیست، به عنوان مراقب بین آنها ایستاده بود.
زهرا با خودکار هایش سر گرم بود. لیلا هم مدام در حال خواندن ذکر و دعا بود.
زهرا آهسته گفت:« تو خسته نشدی؟! چقدر دعا میخونی؟! برای انرژی اتمی که نمیخوای آزمون بدی. یه امتحان زیست ساده است.»
لیلا آخر دعاشو خوند. به زهرا نگاه کرد:« مگه اشکالی داره؟! هنوز که برگه ها رو ندادن. اینا رو میخونم تا خیالم راحت باشه.»
از انتهای جلسه در حال دادن برگه ها بودند. خانم اکبری به آنها نگاه کرد. انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت. لیلا دعا خواندنش تمام شده بود.
برگه ی آزمون را دادند. خانم اکبری عطسه کرد.
لیلا سریع گفت :« الحمدلله و صلوات فرستاد»
زهرا خندید:« برای خودت فقط چیز بخونی کافیه ها»
لیلا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. آهسته گفت:« چون عطسه کردن براشون گفتم. اینجوری خودمم چشم درد و دندون درد نمیگیرم.»
زهرا خندید:« تو که کارت درسته!»
خانم اکبری لبخند زد:« ممنون عزیزم! حالا دیگه سرتون روی برگتون باشه»
🌼امام صادق (ع) فرمود: هر كه عطسه اى بشنود و
«الحمد للّه» بگويد و صلوات بفرستد به درد چشم و درد دندان گرفتار نخواهد شد؛ سپس فرمود: اگر عطسه اى بشنوى اين دعا را بگو اگر چه بين
تو و او دريايى فاصله باشد.
#خصلتهای_شاکله_ساز
#العشره
#خالقی
@Festivals
داشتم توی گوشش لالایی میخواندم، دستش را دور گردنم حلقه کرد:«من دلم برای سردار سلیمانی تنگ شده!»
پیشانیاش را بوسیدم خواستم حواسش را پرت کنم اما حواسش جمعتر از این حرفها بود. با صدای لرزان گفت:«دلم میخواد گریه کنم»
تاریک بود اما اشک را میشد توی چشمانش دید. دستان کوچکش را توی دستم گرفتم: «گریه برای چی عزیزدلم؟» باهق هق گفت:«برای سردار سلیمانی دیگه»
قهرمان همیشه قهرمان میماند، عشق به سردار را نمیتوانند از قلب کودکی پنج ساله بیرون کنند؛ حتی با ساعتها مصاحبه!
@Festivals
#حدیث
🍃لَئن شَکَرتُم لَأزیدَنکُم
🦋اگر شکر کنید خدا به شما بیشتر نعمت می دهد.
خداجونم به ما داد
نعمت های زیادی
فصل های خیلی زیبا
کوه و دشت و آبادی
مامان،بابای خوبُ
خواهر جونُ داداشی
باید با این نعمت ها
همیشه شاکر باشی
وقتی تشکر کنی
بیشتر میشن نعمت ها
پس همیشه تو بگو
شکر خدای دانا
#باران
@Festivals
#داستانک
دیکتاتور روزنامه را به صورت زندانی کوبید.
-این چیه؟ کی بهت گفت اینا رو بنویسی؟
زندانی حلقههای دستبند فلزیاش را بالا آورد. با انگشت، خون بریدگیای که بر اثر کاغذ ایجاد شده بود را پاک کرد.
-شما.
دیکتاتور غرید.
-کِی؟ کجا من گفتم؟
نویسنده به صندلی تکیه زد.
-همان موقع که عمر مختار رو برای اعدام میبردید. شما به من گفتید قلمش رو بگیرم.
دیکتاتور فریاد کشید.
-بیاین این ابلهِ کج فهم رو ببرید.
زندانبان داخل شد و سلام نظامی کرد. یقهی نویسنده را گرفت و از روی صندلی بلند کرد و کشید.
نویسنده خندید. دیکتاتور دستور ایست داد. به سمت او قدمی برداشت
-وقتی تو هم آویز از طناب رقصیدی، خندهات رو میبینم.
نویسنده سینه صاف کرد.
-من رو از بین ببری، با کودکی که عینکش رو از پای چوبه دار برداشت چه میکنی؟
آرمینه آرمین
@Festivals
#ایده_خصلتها
بچه هایی که یه باغ پرندگان توی روستا درست کردن برای جذب گردشگر و حل شدن مشکلات اقتصادی روستا
#خصلت_ترکیبی
@Festivals
#دیالوگ_گرافی
- تا حالا غمگین شدی؟
- اره هزار بار
- ببخشید اینو میپرسم. مادرت زنده اس؟
- اره. چطور مگه؟
- هنوز غمگین شدن رو تجربه نکردی
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
امام صادق ع فرمودند:خوشرویی با مردم یک سوم عقل است.
کفشی خواب آلود و خسته بود. داشت کنار چاله ی آب کوچکی می نشست.خمیازه ای کشید. در هوا چرخید. به کفشدوزک دیگری برخورد کرد.هر دو روی زمین افتادند.کفشی چشم هایش را مالید. کفشدوزک اخم کرد وگفت:
_«آهااای...حواست کجاست؟ دردم گرفت.
کفشی خاک روی بدن کفشدوزک را پاک کردو گفت:« ببخشید حواسم نبود. خیلی خسته بودم.»
کفشدوزک لپ هایش قرمز شد.
همدیگر را بغل کردند.با هم دوست شدند.
#کتاب_العشره
#الیاسی
@Festivals
ماجرای چند ش
در یک روز بهاری فاطمه کوچولو داشت مشق هایش را می نوشت.
هوا ابری بود و باران نم نم می بارید.
فاطمه کوچولو تند و تند مشق هایش را می نوشت تا زودتر بتواند زیر نم نم باران بازی کند .
ولی مگر این درس تمام میشد هر چه مینوشت باز هم ادامه داشت.
دستانش از نوشتن این همه مشق به شدت درد گرفته بود.
کتاب فارسی اش که تمام شد، به این فکر کرد که چرا مشق هایش تمام نمی شود. اصلا چرا اینقدر حرف ش دارد؟
همین که تمام شد، کتابش را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه دوید.
به مادرش گفت :" میتوانم بازی کنم؟"
مادرفاطمه کوچولو آش رشته را هم زد وبا لبخند گفت:"شام امشب کمی شور شده "
فاطمه کوچولو که احساس میکرد تمام خانه پر شده از حرف ش دلش میخواست کمی بادوستش بازی کند تا حالش خوب شود.
مادر دوباره گفت :"ببخشید دختر قشنگم فقط مانده املا از درس جدید "
فاطمه کوچولو ناراحت شد.
به کتابش نگاهی کرد و گفت :"درس جدید را دوست ندارم خیلی سخت است "
مادرش گفت:" من که خیلی این درس را دوست دارم ، خیلی شیرین است"
فاطمه کوچولو کتاب را دست مادر داد با صدای آرام به مادر گفت :"میشود از درس های قبلی املا بگیرید؟"
مادر لیوان شربت را جلوی فاطمه گذاشت و کتاب فارسی را باز کرد ،درس جدید را آورد
به او گفت :"درس های قبلی هم یک روز برای تو سخت بود ولی با تکرار و تمرین آسان شدند"
فاطمه کوچولو به مادر گفت:" لطفا وقتی آسان شد املا بگیرید ؟"
مادر فاطمه کوچولو ،صورت فاطمه را بوسید و گفت :"اگر باهم باشیم این درس زود تر آسان میشود"
حالا بنویس .
"شیما دستش را می شوید."
فاطمه کوچولو که یک عالمه ش دور سرش میچرخید ، به مادر گفت :"
می شود بعد از بازی املا بنویسم"
مادر فاطمه کوچولوگفت:" اگر املایت را بنویسی با خیال راحت تری بازی میکنی."
فاطمه کوچولوگفت :"من این همه ش بلد نیستم
معلم به من فقط یک ش درس داده است.
مادر باصدای بلند خندید و گفت:"پس باید همان را به تک تک کلماتی که ش را دوست دارند هدیه بدهیم ."
شوشتری
@Festivals
#سیدجلال_آل_احمد
وقتی پیشخدمت، چمدانم را از دستم در آورد رشتهی افکارم بریده شد. تازه داشتم در ریشه «م.ک.س» دنبال معنای المکوس میگشتم که توی اتاق راهنماییام کردند. روی دیوار چپش دری به اتاق دیگر باز میشد و اتاق خلوت بود. روی میز بلند و دراز و سیاهی که طرف راست بود، چمدانم را باز کردند و شروع کردند به وارسی. من که چیزی نداشتم. مطمئن بودم که کارم زود تمام خواهد شد. ولی در گمرکخانهها از میان بساط شما، همیشه میتوانند چیزی گیر بیاورند که طبق یکی از مواد اساسنامه طومارمانند گمرکی، ورود یا خروجش ممنوع باشد. از میان بساط سفر من هم عاقبت چیزی پیدا کردند. هفت جلد کتاب فارسی که میبایست به وسیلهی اداره الگمارک و المکوس برای وزاره انطباعات بغداد فرستاده شود تا دایره النشر و الدعایه صلاحیت ورودشان را تشخیص بدهد. و در صورت مجاز بودن، در همان جا به من رد کنند. بیست و چهار قالب صابون رختشویی که شنیده بودم در عراق گیر نمیآید. یک دوربین کوچک عکاسی و دو قواره ندوخته شش زرعی کرباسی قم، که خلعت پدر و مادرم بود که با خودم میبردم که در آب فرات تبرکشان کنم و بعد هم در حرم کربلا و نجف، طوافشان بدهم و برگردانم. از بساط سفر من، ورود همین چند قلم ممنوع تشخیص داده شد.
اول زیاد جدی نگرفتم. خیال میکردم پاپوش میدوزند که تلکهام کنند. و خونسرد بودم. ولی فصل زیارتی نبود که سرشان شلوغ باشد و کورمال کورمال، بساط سفر مردم را از زیر دست رد کنند. وسط تابستان بود و مغز کسی را داغ نکرده بودند که در آن گرمای کشندهی عراق به زیارت برود. مأمور پیری که چمدانم را میگشت و خیلی پرحرف بود، با آن که کنار دستش ایستاده بود و جوانکی نونوار و تازه از مدرسه درآمده، چیزهایی به عربی گفت که من نفهمیدم. یواش حرف میزدند. اگر بلند میگفتند، ممکن بود چیزی درک کنم. ولی از همهی حرف زدن آهستهشان، من فقط توانستم بالا و پایین رفتن برجستنگی زیر گلویشان را ببینم. راجع به ممنوع بودن ورود این اجناس، هم با من چیزی نگفتند. و من از این که آنها را از میان بساط چمدانم جدا کردند و چیزی نگفتند فهمیدم که قضیه از چه قرار است.
وارسی تمام شد، دیگر بساطم را توی چمدانم گذاشتند و آن را بستند و کناری گذاشتند. حالا از حرفهایی که میزدند، من کم و بیش درک کردم که چه میگویند. دیگر در گوشی حرف نمیزدند. خیال میکنم سر حقوق گمرک کرباس اختلاف نظر پیدا کرده بودند. میدانستند از صابون چه قدر باید گمرک گرفت. دوربین که اصلاً اجازهی ورود نداشت. و همان پیرمرد که چمدانم را باز میکرد و من گمان میکردم فارسی نمیداند،
3
@Festivals