🥀شـهید شهدۍ سـت از زلال ڪـوثر
ڪہ سقایـے اش با امیࢪالمـومنین اسـت...🌿
@Festivals
🌴شایـد ڪسے بگـوید بهـشت دنیا ، ڪࢪبـلاست...
اما مـن می گویم سـید الشـهدا نیز به بقیـع مێ نگـࢪند
البته بدون ال امیه و ال سقوط
@Festivals
#ایده
نویسندههای کوچکی که با نوشتههاشون کتابی داستانی از روز معلم با داستانهای کوتاه مینویسند و هدیه میکنند به معلم
و معلم چاپ میکنه
@Festivals
همسایه
صدرا توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید.چقدر با این توپ با بچهها گل کوچیک بازی کرده بود. آهی کشید و به درخت انجیر تکیه داد. همانجا زیر درخت نشست. به توپش نگاه کرد و گفت:"اخه وقتی کسی نیست با من بازی کنه تو به چه دردم میخوری؟" صدایی شنید. صدا از حیاط خانه همسایه بود. انگار کسی آواز میخواند. بلند شد کنار دیوار ایستاد و گوش داد:"یک روز که پیغمبر، از گرمی تابستان..." شعر تمام شد. صدرا آرام گفت:"سلام" کسی جواب نداد. روی پنجهٔ پاهایش بلند شد و گفت:"سلام" کسی جواب نداد.. سرش را پایین انداخت. به طرف اتاق رفت. یکدفعه صدایی شنید:"سلام تو کی هستی؟" صدرا به طرف دیوار دوید و گفت:"من صدرا هستم اسم تو چیه؟" پسر جواب داد:"اسم من میلاده، ما تازه به این محل اومدیم"
چشمان صدرا از خوشحالی برق زد و گفت:"چه خوب، میای با هم بازی کنیم؟"
میلاد جواب داد:"چجوری؟ بخاطر کرونا نمیشه بیام پیشت"
صدرا دست روی چانهاش گذاشت و گفت:"راست میگی" دستش را توی موهای سیاه فرفریاش فرو کرد. خواست با میلاد خداحافظی کند که چشمش به توپ افتاد. آن را برداشت. کمی عقب رفت صدا کرد:"میلاد هنوز تو حیاطی؟"
میلاد بلند جواب داد:"اره"
صدرا توپ را بالا انداخت و گرفت کمی دیگر عقب رفت. داد زد:"میلاد من توپم رو برای تو میندازم تو هم بگیر و برای من بنداز"
میلاد جواب داد:"باشه بنداز"
صدرا بالا پرید و توپ را به حیاط خانهٔ میلاد انداخت. میلاد توپ را گرفت و برای صدرا پرت کرد. صدای خنده بچهها توی حیاط پیچید.
#باران
@Festivals
#داستانک
پدر به مادر گفت: مسئول اتحادیه میگه اگه تحریم ها برداشته بشه، صادرات راحت میشه. اون وقت بازار خوب میشه.
سرم را از دفتر نقاشی بالا آوردم و گفتم: بابا تحریم یعنی چی؟
پدر گفت: یعنی یه قلدر اجازه نمیده ما با کشورهای دیگه خرید و فروش کنیم.
سارا اخم کرد و کیف را پشت در اتاقش گذاشت.
مادر کیف را برداشت و گفت: آخه این کیف چه عیبی داره؟ پدرت این رو مخصوص تو درست کرده.
سارا در را باز کرد و گفت: ببخشید مامان خانومی ولی همه ی دوستام کیف مارک دارن. من خجالت می کشم.
مادر گفت: برندش رو بهم نشون بده خودم روی کیفت می دوزم.
سارا با قلدری کیف را از مادر گرفت و گفت: بازم همه می فهمن. اصلا من هیچ چیز ایرانی نمی خوام. خودم پول جمع می کنم. قبول؟
مادر کیف را جلوی صورتش گرفت و شانه هایش تکان خورد.
جلو رفتم و لباس مادر را کشیدم.
مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: جان دخترکم؟ گرسنه ات شده؟
آهسته گفتم: مامان یعنی آبجی سارا کارگاه پدر رو تحریم کرده؟
حسین مجاهد
@Festivals
دویدم و دویدم
به یک خلیج رسیدم
چه محکم و استوار
تو چشم دشمنا خار
مثل یه گنج، باارزش
با تلاش و با کوشش
حفظش باید کنیم تا
دورش نیان دشمنا
دستامون تو دست هم
نه غصه داریم نه غم
خلیج فارس مال ماست
دریای ایرانیاست
#باران
@Festivals
پامرغی
علی برگه را روی تابلوی کلاس زد. سعید گفت:« این چیه؟»
علی روی سکوی کلاس ایستاد. بلند گفت:« بچه ها! بچه ها گوش کنید.»
همه ساکت شدند. علی گفت:« این برگه ای که روی تابلو زدم رو دیدین؟»
همه گفتند:« نه»
علی خندید:« همه با هم برید چشم پزشکی»
بچه ها خندیدند.
علی دستهایش را توی جیبش کرد:« اینو استاد معارف دادن که بزنم اینجا. خودتون بیاید ببینید»
سعید گفت:« برای چیه؟»
علی از سکو پایین رفت:« برای سلام کردن اونم با صدای بلند.»
شاهین گفت:« مگه تاحالا بلد نبودیم سلام کنیم؟»
علی سر جایش نشست:« ما که بلد بودیم. ولی بعضیا هنوز بلد نیستن.»
شاهین جلوی تابلو ایستاد. به برگه نگاه کرد. دوستش گفت:« شاهین جون داداش ! بلند بخون ما هم بشنویم.»
شاهین دستش را پشت سرش کشید:« خلاصه اش اینه که هر کی وارد کلاس شد با صدای بلند سلام کنه. یه حدیث هم نوشته که سواره بر پیاده و ایستاده بر نشسته سلام کنه.»
دستهایش را بالا برد:«بچه ها ساکت باشید. من الان بهتون عملی یاد میدم. میرم بیرون و وارد کلاس میشم.»
از کلاس بیرون رفت. همه با خنده به در نگاه کردند. شاهین روی دو پا نشسته بود. همانطور نشسته، روی دو پا وارد کلاس شد. همه خندیدند.
شاهین گفت:« سلامتون کو؟»
دوستش گفت:« تو وارد شدی»
شاهین بلند شد:« ندیدید من نشستهام؟ شما باید سلام میکردین.»
همه خندیدند.
آقای معلم پشت سرش ایستاد:« به به آقا شاهین. به نکتهی دقیقی اشاره کردین»
شاهین پشت سرش را نگاه کرد. دستش را روی موهای وز وزیاش کشید:« آقا ببخشید داشتیم شوخی میکردیم.»
آقای معلم سرجایش نشست:« ممنون که عملی برای بچه ها توضیح دادین.»
شاهین و بچه ها نشستند.
🌻امام صادق (ع) فرمود: سواره بر پياده و ايستاده بر نشسته سلام كند.
#خصلتهایشاکلهساز
#خالـقی
@Festivals
بهنام خدا
برکت
دخترک آمد دستش را بلند کرد، بابا بغلش کند.
بابا دست و صورتش را خشک کرد حوله را به همسرش داد. لیست را گرفت.
دخترش رابغل کرد. نگاهی به لیست انداخت.
دختر صورت پدر را سمت خود برگرداند و گفت: بابا قول دادی بستنی عروسکی بگیری؟
بابا سری تکان داد و گفت: بله دخترم.
بعد از خوردن چای بلند شد و برای خرید رفت.
...
به خانه آمد دو کیسه را روی اپن گذاشت.
سر به زیرگفت: به بهانه دلار قیمت ها رو دقیقه ای بالا میبرن! امروز دهم ماهه حقوقم تمام شد!
قبلا با این حقوق مسافرت هم می رفتیم.
فکر کنم امشب شام نداریم.
زن نگاهی به کیسه ها کرد گفت: خوراک سبزیجات شام خوشمزه ایه!
#بهار
@Festivals
بهنام خدا
#⃣ من نمیترسم!...
بابا دستش را داخل موهایش برد. آن را چنگ زد. سرش را به اطراف تکان داد. کنترل تلویزیون را روی مبل انداخت. گفت:
«وااای!... با این تحریم ها همهی ما از گرسنگی میمیریم»
دخترک با چشمهای گرد شده به بابا نگاه کرد. لب و لوچهاش آویزان شد. سرش را پایین انداخت به دفتر نقاشیاش زل زد.
...
دفتر نقاشیاش را جلو برد. روی پای بابا گذاشت و گفت:
«بابا ببین قشنگ شد؟ »
بابا سری تکان داد. دخترک خندید. انگشتش را روی نقاشی گذاشت و گفت:
«ببین اینجا خونهی ماست. اینها هم گلدان هستند»
به چشمهای بابا زل زد. خندید و گفت:
«نترس!... من تو گلدونها سبزی کاشتم. دیگر از گرسنگی نمیمیریم.»
✍ م. ب.
@Festivals